بسم الله الرحمن الرحیم

دو شب پیش به خاطر کم‌خوابی روزهای قبل، ساعت ۸ شب خوابیدم! به همین دلیل دیروز ساعت ۴ صبح بیدار شدم، و تمام آن هوای دلچسب سر صبح، آن بوی ناب و خاص‌اش را حس کردم و برای بار هزارم عاشق‌اش شدم. همین نشانهٔ شروع یک روز زیباست...


ساعت اول با استاد آر، نحو کاربردی داشتیم. دیرتر آمد و حال‌اش خوب نبود. برای گرفتن ماژیک از کلاس بیرون رفتم. مسئول آموزش، خانم گ گفت ماژیک‌های قبلی را برگردانم. دوباره رفتم کلاس و ماژیک‌ها را برداشتم، که یکی از بچه‌ها یواشکی گفت برای استاد آب جوش ببرم.


رفتم طبقهٔ بالا آبدارخانه. مطمئن بودم قرار است لفظ خودشیرین به من چسبیده شود. اما این کار فکر من نبود، و ضمنا حال استاد واقعا مساعد نبود. به هرحال عیبی نداشت. دنیا همیشه پر از حرف زدن هاست... به مسئول آبدارخانه گفتم آب جوش میخواهم.

وقتی برگشتم سر کلاس، همان اول که وارد شدم استاد پیش دستی و فنجان ِ دستم را دید. خندید و گفت دست شما درد نکنه خانوم ِ الف. بعد از یک مدت، مریم (که گفته بود برای استاد آب جوش ببرم) به استاد گفت ”خب بخورید دیگه”... استاد گفت ”باشه. بخورمش بعد به خانوم الف یه چیزی بگم”. بعد از اینکه آب جوش را خورد، گفت ”حقیقتش من اصلا تو این فنجون‌های دانشکده چیزی نمیخورم :))” یکهو کلاس از خنده ترکید. خودم هم کلی خندیدم. گفت ”با یه چیزایی اینا رو میشورن که حالت بد میشه اصلا...” گفتم ”خب نمی‌خوردید استاد، ببخشید”. بریده بریده چیزهایی گفت مبنی بر اینکه وقتی کسی زحمتی برای آدم می‌کشد، باید درست برخورد کرد و این صحبت‌ها.

ساعت دوم، در درس علوم قرآنی با خانم مر، رسیدیم به یکجا که آیات عذاب و تعبیر جنگ با خدا بود. قرار شد یک نفر آیات را بخواند، و اتفاقا قرار شد آن یک نفر من باشم. خب من قرآن خواندنم هم مثل صحبت کردنم آرام است. تمام که شد، بچه ها گفتند ”ولی فاطمه یه جوری خوند اصا آدم حس نمیکرد برای عذابه. بیشتر بهش میخورد برای رحمت باشه :))”. اینکه آدم یاد داشته باشد طبق معنی بخواند خیلی خوب است. ان‌شاءالله خدا یادمان بدهد. بعد هم یکی از بچه ها خیلی دیرتر آمد، و در پاسخ استاد برای تاخیرش، گفت ”قسمت نبود”! استاد چند لحظه مات‌اش برد و گفت ”واقعا قانع شدم” :))

ساعت سوم هم تفسیر ترتیبی با خانم ط داشتیم. کلاس ما پتانسیلی دارد، که توانستیم خانم ط را مجبور به بلند خندیدن کنیم! :)) هر استادی که می‌گوید ”خیلی شلوغید، کلاهمون میره تو هم” آهسته به هم می‌گوییم ”عادت‌اش میدهیم” و واقعا هم آخر ترم عادت میکنند D: استاد ح، مدیر گروه، که ترم یک با او کلاس داشتیم، و ترم دو دوباره یک کلاس با او برداشتیم، جلسهٔ اول که آمده بود گفت ”واااای بازم شماها” و چند لحظه سکوت کرده بود :)))

الحمدلله به خاطر حال خوب دیروز. راستی هوا هم فوق‌العاده بود. راستی تر، یک امتحان زبان را هم کنسل کردیم :))
ساعت سه و نیم کلاس ها تمام شد. من مقداری دیرتر خانه رسیدم. دوش گرفتم، تلویزیون دیدم، از پاسخ های فرمانده کل سپاه به زبان درازی های ترامپ لذت بردم، روز کودک را به ز که اولین سال است کودک‌اش را می‌بینید تبریک گفتم، و تمام... . :)