آوای جوجوآنه

اسم مستعارم را جوجه گذاشته‌ام گرچه جزو آدم‌های قد بلند محسوب می‌شوم، و گرچه از دور جدی هستم و مغرور. جوجه، شاید چون جیک جیک کردن را دوست دارم، و پائیز را. در پائیز جیک جیک می‌کنند دیگر؟ جوجه، شاید چون غمگین که می‌شوم گوشه‌ای پرهایم را جمع می‌کنم و شاید چون رنگ پر جوجه زرد رنگ است. رنگ زرد را از هر رنگی بیشتر دوست دارم اما راستش را بخواهید، آبی ِ آسمان، همیشه چیز دیگری‌ست...
آنه هم صدایم می‌کنند گاهی. چون پر حرفم. پای احساسات که وسط بیاید، فلسفه هم می‌بافم. اگر با شما بدون دلیل خاصی زیادی حرف زدم، بدانید آن دلیل خاص، دوست داشته شدنتان است. البته عکس این قضیه صادق نیست. همیشه کم‌حرفی‌هایم دلیل بر بی‌علاقگی نیست.
خلاصه، آوای ”جوجو””آنه” سر می‌دهم؛ با این‌حال هیچ اسمی را به اندازهٔ نام خودم عاشق نیستم، گرچه لیاقتش در من نیست.

اگر بمانید، منت گذاشته‌اید. اگر بروید، خدا به همراهتان باد.

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۳ ق.ظ

:)

بسم الله الرحمن الرحیم

دو شب پیش به خاطر کم‌خوابی روزهای قبل، ساعت ۸ شب خوابیدم! به همین دلیل دیروز ساعت ۴ صبح بیدار شدم، و تمام آن هوای دلچسب سر صبح، آن بوی ناب و خاص‌اش را حس کردم و برای بار هزارم عاشق‌اش شدم. همین نشانهٔ شروع یک روز زیباست...


ساعت اول با استاد آر، نحو کاربردی داشتیم. دیرتر آمد و حال‌اش خوب نبود. برای گرفتن ماژیک از کلاس بیرون رفتم. مسئول آموزش، خانم گ گفت ماژیک‌های قبلی را برگردانم. دوباره رفتم کلاس و ماژیک‌ها را برداشتم، که یکی از بچه‌ها یواشکی گفت برای استاد آب جوش ببرم.


رفتم طبقهٔ بالا آبدارخانه. مطمئن بودم قرار است لفظ خودشیرین به من چسبیده شود. اما این کار فکر من نبود، و ضمنا حال استاد واقعا مساعد نبود. به هرحال عیبی نداشت. دنیا همیشه پر از حرف زدن هاست... به مسئول آبدارخانه گفتم آب جوش میخواهم.

وقتی برگشتم سر کلاس، همان اول که وارد شدم استاد پیش دستی و فنجان ِ دستم را دید. خندید و گفت دست شما درد نکنه خانوم ِ الف. بعد از یک مدت، مریم (که گفته بود برای استاد آب جوش ببرم) به استاد گفت ”خب بخورید دیگه”... استاد گفت ”باشه. بخورمش بعد به خانوم الف یه چیزی بگم”. بعد از اینکه آب جوش را خورد، گفت ”حقیقتش من اصلا تو این فنجون‌های دانشکده چیزی نمیخورم :))” یکهو کلاس از خنده ترکید. خودم هم کلی خندیدم. گفت ”با یه چیزایی اینا رو میشورن که حالت بد میشه اصلا...” گفتم ”خب نمی‌خوردید استاد، ببخشید”. بریده بریده چیزهایی گفت مبنی بر اینکه وقتی کسی زحمتی برای آدم می‌کشد، باید درست برخورد کرد و این صحبت‌ها.

ساعت دوم، در درس علوم قرآنی با خانم مر، رسیدیم به یکجا که آیات عذاب و تعبیر جنگ با خدا بود. قرار شد یک نفر آیات را بخواند، و اتفاقا قرار شد آن یک نفر من باشم. خب من قرآن خواندنم هم مثل صحبت کردنم آرام است. تمام که شد، بچه ها گفتند ”ولی فاطمه یه جوری خوند اصا آدم حس نمیکرد برای عذابه. بیشتر بهش میخورد برای رحمت باشه :))”. اینکه آدم یاد داشته باشد طبق معنی بخواند خیلی خوب است. ان‌شاءالله خدا یادمان بدهد. بعد هم یکی از بچه ها خیلی دیرتر آمد، و در پاسخ استاد برای تاخیرش، گفت ”قسمت نبود”! استاد چند لحظه مات‌اش برد و گفت ”واقعا قانع شدم” :))

ساعت سوم هم تفسیر ترتیبی با خانم ط داشتیم. کلاس ما پتانسیلی دارد، که توانستیم خانم ط را مجبور به بلند خندیدن کنیم! :)) هر استادی که می‌گوید ”خیلی شلوغید، کلاهمون میره تو هم” آهسته به هم می‌گوییم ”عادت‌اش میدهیم” و واقعا هم آخر ترم عادت میکنند D: استاد ح، مدیر گروه، که ترم یک با او کلاس داشتیم، و ترم دو دوباره یک کلاس با او برداشتیم، جلسهٔ اول که آمده بود گفت ”واااای بازم شماها” و چند لحظه سکوت کرده بود :)))

الحمدلله به خاطر حال خوب دیروز. راستی هوا هم فوق‌العاده بود. راستی تر، یک امتحان زبان را هم کنسل کردیم :))
ساعت سه و نیم کلاس ها تمام شد. من مقداری دیرتر خانه رسیدم. دوش گرفتم، تلویزیون دیدم، از پاسخ های فرمانده کل سپاه به زبان درازی های ترامپ لذت بردم، روز کودک را به ز که اولین سال است کودک‌اش را می‌بینید تبریک گفتم، و تمام... . :)
  • ۹۶/۰۷/۱۷
  • فاطمه الف

نظرات  (۲)

^____^
به همین سادگی
به همین خوشمزگی :))
پاسخ:
آیا میدونی اسمتو که میبینم ذوق مرگ میشمممم ؟
هـ ِ ؟ 
ژداً ؟
نیدونستم :))))
پاسخ:
بیخود نمیدونستی :|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی