بسم الله الرحمن الرحیم

قرار شد از حال و هوایم بگویم.

سه روز پیش تولدم بود. باز هم شرمنده‌ی مهربانی‌های اطرافیانم شدم. امید، که خداوند توفیق جبران مهربانی‌هایشان را به من بدهد.

در میان کسانی که غافلگیرم کردند، در میان کسانی که فکرش را هم نمی‌کردم تولدم را به خاطر داشته باشند، فراموشی ِ تولدم توسط عده‌ای جالب بود. بسیاری از دوستان صمیمی دوران دبیرستان و راهنمایی آن روز را فراموش کردند، و من، بی‌آنکه ذره‌ای رنجیده باشم، درس‌های بزرگی از این مساله گرفتم. شاید اگر چند سال پیش بود، از غصه بغض میکردم که چرا فراموش کرده‌اند؟! اینک اما مساله فرق میکند.

یاد تولدهایم در دوران راهنمایی و دبیرستان افتادم. دوستانی که آن روز را هرگز فراموش نمی‌کردند و با محبت‌هایشان دلم را می‌لرزاندند. اکنون بدون آنکه دعوا و بحثی صورت گرفته باشد، دیگر این روز را به خاطر ندارند.

چه می‌خواهم بگویم؟... ما آدم‌ها، وقتی در دل یک جریان هستیم، خروج از آن را محال می‌پنداریم. باور نمی‌کنیم که بتوانیم کسی که دوستش داریم را فراموش کنیم. باورمان نمی‌شود ممکن است آدم‌های جدیدی را بیشتر از قبلی‌ها دوست داشته باشیم. گاهی باورمان نمی‌شود که روزی از شرایطی که دوستش نداریم خواهیم رست و گاهی نبودن روزی که دوستش داریم را محال می‌پنداریم. و حال آنکه همه چیز در گذر است.

حال و احوال ما در گذر است. آدم هایی که به حضور آنها عادت داریم روزی دیگر در کنار ما نخواهند بود و آدم های غریبه، آشناهای آن روز می‌شوند. حال خوبمان می‌گذرد و حال آشفته نیز در گذر است.

در این میان، دین راه حلی پیش پای ما گذاشته است تا بتوانیم از خلال تمام بی‌ثباتی‌ها، ثبات یک چیز را داشته باشیم. و آن ثبات لبخند خداست. لبخند خدا را می‌توان در هر شرایطی داشت. در شادی‌ها با کنترل خویش و شکر و در غم با صبر و شکیبایی... لبخند خدا که ثابت باشد، دیگر هیچ بیمی از گذر و تغییر هیچ چیزی نخواهد ماند. این درس، هدیه‌ی بزرگی بود که دوستانی که تولدم را فراموش کردند، آن را به من بخشیدند. و من صمیمانه از ایشان ممنونم. خوشا احوال کسانی که دائما لبخند خدا را در زندگی دارند...


اما بگذار بگویم که روز تولدم باران بارید. اولین برف زمستانی بسیاری از نقاط کشور هم باریدن گرفت. سال گذشته نیز روز تولدم باران آمد، و راستش را بخواهی خدای مهربانم، من باران ِ روز تولدم را حتی با باران‌های پائیزی هم عوض نمی‌کنم...