بسم الله الرحمن الرحیم

سر کلاس، استاد می‌گفت «خودکار شدگی ِ ذهن»، یعنی ذهن به چیزهایی عادت کرده است و آن‌ها را طبیعی می‌بیند. مثلا طبیعی است که در پائیز، برگ درختان می‌ریزد، ولی در بهار نمی‌ریزد. شاید هیچ‌گاه برایمان سوال نشود که چرا برگ زرد جُدا می‌شود، ولی برگ سبز نه؟


این خودکار شدگی، باعث می‌شود خیلی از موارد را عادی بپنداریم، و در حالی که هزاران سوال در آن حیطه قابل بحث است، هیچ سوالی از موضوعی برایمان به وجود نیاید، در نتیجه بی‌مسأله باشیم... بی‌مسأله بودن هم به دنبال خود بی‌هدفی را دارد.


برای برطرف کردن این حالت، کافی است مسائل را متفاوت ببینیم. همیشه امکانی برای وجه دوم و سوم و... هم بگذاریم و از بالا و پایین کردن مسائل نترسیم.


...


به حرف‌های استاد فکر میکردم‌، و از خودم پرسیدم که آیا موضوعی وجود دارد که پیرامون آن، ذهن من این حالت خودکارشدگی را نداشته باشد؟ ردپا ها را که دنبال کردم رسیدم به کسانی که -متفاوت- دوستشان دارم! ❤️ آن‌ها همیشه لبخندشان، همیشه نگاهشان، همیشه حرف‌هایشان، عطر تازگی دارد... و شوق ِ روزی ده بار دیدن‌شان، همان شوق ماهی یکبار دیدن است لابد....


شگفت‌زده شدم، چون سرنخ پیدا شد! من گمان میکنم، راه ِ حل اینکه نسبت به طبیعت، اطراف و امور روزمره، خودکار نشویم، بی‌هدف نباشیم و مسأله‌پرور باشیم، این است که آن‌ها را -متفاوت- دوست داشته باشیم. صدای گنجشک‌ها را آنقدر متفاوت دوست داشته باشیم که از میان قیل و قال ماشین‌ها هم آن‌را بشنویم. فعالیت و خستگی برای رسیدن به خواسته‌هایمان -هرچه که باشد- را آنقدر دوست داشته باشیم که هرچیز کوچکی در این مسیر بتواند توجهمان را به خود جلب کند. و در نهایت، آسمان را آنقدر دوست داشته باشیم که برای فهمیدن‌اش، لحظه به لحظه بال زدن -اگرچه در قفس- برایمان رنگ بگیرد... 💜💙💚💛❤️


خلاصه،

کاش...

خودکار

نباشیم...! :)