بسم الله الرحمن الرحیم

یادم نمی‌رود. هشت سال پیش مثل چنین روزی، اتفاق دوست‌داشتنی‌ای افتاد. شاید برای خیلی‌ها اگر بگویم، دوست‌داشتنی بودن‌اش را در نیابند. اما من خودم خوب آن را حس میکنم و به همین مناسبت، چهارم دی ماه هر سال برایم رنگ و بوی ویژه‌ای دارد. خدای مهربانم، بابت آن اتفاق، همواره از تو ممنونم...


گفتم هشتاد و نه... یادم آمد آن روزها، من هر شب خاطره می‌نوشتم. حدود دو سال نوشتم... هر اتفاقی که می‌افتاد را...

لا به لای خطوط خاطره هایم، پر از غر زدن ها و -فحش که نه؛ اما گله بود، پر از قربان صدقه رفتن ها... گله‌هایی که تقریبا هیچ‌وقت به صاحبانشان نرسیدند و قربان صدقه هایی که تقریبا هیچ‌وقت به صاحبانشان نرسیدند... من سکوت می کردم. خیلی زیاد... و فقط می نوشتم.


یک روز همه ی آن خاطره ها را از اول خواندم و بعد هر دو دفتر قطورم را به دست بازیافت سپردم. حالا خیلی از آن جزئیات را دیگر ندارم، و از خیلی از خاطراتم جز هاله‌های گاه واضح و گاه مبهمی، چیزی نمانده است. عجیب است. این کار از هر کسی عجیب است، از من ِ احساساتی عجیب تر... اما من انجام‌اش دادم و تا کنون هرگز پشیمان نشده‌ام.


راستش را بخواهی، در بند خاطره‌ها ماندن آدم را کم کم از پای در می آورد. گو اینکه هر خاطره ای باید نکات و ودیعه هایی را برای تو به ارمغان بیاورد و برود. آن زمان به همین نتیجه رسیده بودم، که خاطرات دو سه سال ِ گذشته ام برایم فایده ندارد جز غصه بر لحظات خوب، و تاسف لحظاتی که خودم خرابشان کردم. اکنون اما به نتیجه دیگری رسیده ام.


دارم فکر میکنم بجز خاطرات دو سه سال قبل، خاطرات دو سه روز قبل هم به دردم نخواهد خورد. منطورم پندهای خاطرات نیست... قصد "مرور بی دلیل" خاطرات را دارم... مرورهای دلتنگی‌زا.


پس پیش به سمت جلو. هرچه گذشت، گذشته است. آنچه در ادامه هست هم می گذرد. و آخرش هیچ چیزی جز کفن با ما دفن نمی شود. باید دید بدون هیچ طلا و نقره یا اصلا دفتر و کتابی؛ چقدر می ارزیم...