بسم الله الرحمن الرحیم

می‌ترسم. می‌ترسم یک روز از من بپرسی که چرا برای یک همچین چیزهایی غصه خورده‌ام، و من پاسخی برای گفتن نداشته باشم. می‌ترسم یک روز بگویی من به تو این قلب را ندادم که چنین غمی را به آن راه بدهی... و من شرمنده‌ات بشوم.

می‌دانی خدای مهربانم. می‌دانی که من می‌دانم از عهده‌ی شکر نعمت‌هایت بر نمی‌آیم. نه که بدانم چقدر نعمت دارم. این بی نهایت نعمتی که می‌دانم، قطره‌ای از نعمت‌هایی که داده‌ای نیست. نه که بدانم چقدر کوتاهی کرده‌ام در ناشکری‌ات. که این همه ناشکری که میدانم‌، ذره‌ای از ناشکری‌هایی که داشته‌ام نیست. اما می‌دانم که شرمنده‌ی مهربانی‌هایت هستم. می‌دانی وقتی دلم از این مسائل می‌گیرد، ذره‌ای از تو، از قضا و قدر تو، از مصلحت‌خواهی تو، دلگیر نیستم. ذره‌ای به مهربانی تو، به حکمت تو، به نعمت‌های تو کافر نیستم. تنها دلم می‌گیرد. بی‌آنکه گله‌ای باشد. یا شکایتی.

مرا بابت این مدل دلگرفتگی‌ها ببخش. یعنی تو می‌گویی روزی خواهم توانست از این دلگرفتگی‌های به درد نخور جزئی، بگریزم؟ روزی خواهم توانست بی‌توجه باشم؟ آن روز چه زمانی است؟ ای کاش هرچه زودتر برسد. دلم نمی‌خواهد تو را هم با این دل‌گرفتگی‌ها ناراحت کنم. البته می‌دانم تو درکم میکنی. تو متوجه می‌شوی چه حسی دارم و چرا. ولی شاید دوست نداشته باشی گلوی من از چنین بغضی بسوزد. قلبم از چنین باری خسته شود. تو برای من و برای همه، چیزهای بسیار بزرگ‌تری را می‌خواهی... دغدغه‌های ارزشمندتری... مرا ببخش... سعی میکنم اگر نشد دلگرفتگی‌ام امشب تمام شود، دیگر به فردا نکشد. دوستت دارم و از هر آنچه به دستت پیش می‌آید، اگرچه دلم بگیرد، راضی و متشکرم. تو راضی باشی، هر آن چه پیش آمده خوب است. حتی همان لحظه‌ای که می‌دانی... اگر رضای تو در آن لحظه، همان بود، از تو ممنونم و تو را بی‌نهایت شکر می‌گویم....

شب به خیر 💙