آوای جوجوآنه

اسم مستعارم را جوجه گذاشته‌ام گرچه جزو آدم‌های قد بلند محسوب می‌شوم، و گرچه از دور جدی هستم و مغرور. جوجه، شاید چون جیک جیک کردن را دوست دارم، و پائیز را. در پائیز جیک جیک می‌کنند دیگر؟ جوجه، شاید چون غمگین که می‌شوم گوشه‌ای پرهایم را جمع می‌کنم و شاید چون رنگ پر جوجه زرد رنگ است. رنگ زرد را از هر رنگی بیشتر دوست دارم اما راستش را بخواهید، آبی ِ آسمان، همیشه چیز دیگری‌ست...
آنه هم صدایم می‌کنند گاهی. چون پر حرفم. پای احساسات که وسط بیاید، فلسفه هم می‌بافم. اگر با شما بدون دلیل خاصی زیادی حرف زدم، بدانید آن دلیل خاص، دوست داشته شدنتان است. البته عکس این قضیه صادق نیست. همیشه کم‌حرفی‌هایم دلیل بر بی‌علاقگی نیست.
خلاصه، آوای ”جوجو””آنه” سر می‌دهم؛ با این‌حال هیچ اسمی را به اندازهٔ نام خودم عاشق نیستم، گرچه لیاقتش در من نیست.

اگر بمانید، منت گذاشته‌اید. اگر بروید، خدا به همراهتان باد.

چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۲ ق.ظ

این روزهای ترم سه

بسم الله الرحمان الرحیم


ترم یک و دو گذشت و حالا جدی جدی سال دوم از دانشجوئی است.

طبیعتا هرچه می‌گذرد درس‌ها تخصصی‌تر می‌شود، و البته وقتی به درس‌های آینده نگاه میکنیم‌ متوجه می‌شویم که چقدر راهی که در پیش است طولانی است و چقدر هنوز اول راهیم. باید توانست همزمان با اشتیاق به آینده، از حال لذت برد. مبادا نگاه به آینده باعث بشود هول بشویم و این روزها را آنقدر بدویم، که هیچ کدام از قشنگی‌هایش را نفهمیم. مبادا آنقدر درگیر زیبایی این روزها بشویم که از نهایت کار باز بمانیم.


من همچون تقریبا همیشه، کارهایی میکنم که به همه نمی‌توان گفت. چون باعث خندهٔ خیلی ها می‌شود. مثلا برای خیلی‌ها بی معنی است که من ایستگاه جلوی دانشکده پباده نشوم، و صبر کنم برود ایستگاه بعدی، تا آن پیاده‌رو را قدم بزنم. قبلا هم گفته بودم که آن پیاده‌رو یکی از قشنگ‌ترین مکان‌های دنیاست... سمت چپ‌اش یک باغ است. فصلی که جریان دارد را به وضوح می‌توانی پشت میله‌های سبز آن باغ ببینی... با شکوفه‌هایش یادت می‌آورد بهار است. وقتی برف‌های خیابان‌ها زیر پای چرخ ماشین ها سیاه شده است، آن باغ هنوز تماما سفیدپوش است. و طیف زیبای رنگ‌های پائیزی‌اش هیچ حرفی برای گفتن باقی نمی‌گذارد. کمی به هم ریخته است، مثلا برگ‌هایش همیشه زیادی روی زمین ریخته است. ولی من باز هم دوست‌اش دارم، آنقدر که یک عاشق‌، موهای پریشان معشوق‌اش را... کسی چه میداند؟ شاید گلستان ِ آن باغ در آخرش باشد، جایی که ختم به دانشکدهٔ ما می‌شود، جایی که بهار قرآن رخ داده است.

سمت دیگر پیاده رو، درخت‌هایی است که خم شده‌اند به طرف باغ. یعنی بخشی از پیاده رو، همیشه سایه دارد. باورتان میشود در یک مسیر چند متری، پنج، شش درخت اقاقیا باشد؟ این خودش کافی نیست؟


شنبه ها ساعت اول، کارگاه قرائت و ترجمهٔ قرآن دو، با خانم آ داریم. مثل خیلی از اساتید دیگری که گفته بودم، سختگیری است ولی بداخلاق نیست. این ترم برای اولین بار با او کلاس داریم و چم و خم سختگیری‌هایش دستمان نیست، اما به هرحال، در حد یک آشنایی سه هفته‌ای، به نسبت متوجه شده‌ایم. مبنای تدریس‌اش جزء ۲۹ قرآن است.آرزو میکنم تا نهایت‌اش خوب باشد.


ساعت دوم شنبه ها، با همان استاد صرف ترم پیش، نحو کاربردی ۱ داریم. خانم آر. خوب بودن‌اش که اثبات شده است. ترم پیش، جلسهٔ اول، ازمان خواست که بگوییم کدام دبیرستان بوده‌ایم، عربی را چقدر دوست داریم، و آنرا چقدر بلدیم. من گفته بودم: ”عربی رو دوست دارم. ترجمه رو بیشتر از نحو، نحو رو بیشتر از صرف!”. یک ابرو بالا انداخت و بعد خندید. الآن با خودم فکر میکنم چطور جرئت کردم با استادی که به سختگیری شهرهٔ شهر است این مدلی صحبت کنم؟! ضمنا همینجا برای خودم و همهٔ کسانی که باید با عربی سر و کله بزنند آرزو میکنم تمام بخش‌های آن را عاشق شویم و عاشقانه یاد بگیریم و در یادمان بماند. آمین.

استاد آر را خیلی ها خیلی دوست‌اش دارند. ترم بالایی‌ها بیشتر. با ما هم این ترم نسبت به ترم پیش، بیشتر گرم شده است و حق هم همین است که هرچه ترم بالاتر می‌رود، استاد می‌تواند اعتماد بیشتری داشته باشد.


ساعت سوم، تفسیر ترتیبی دو، جزء ۲۶، با خانم ط داریم. خانم ط فوق‌العاده آرام است. رفتارها و تا حدودی چهره‌اش شبیه سحر است، آنقدر که یکی از بچه‌ها می‌گفت حواس‌اش به این مساله پرت می‌شود و از شدت تشابه، نمی‌تواند درس را گوش کند :)) خلاصه بزرگ‌ شدهٔ سحر را حاضر و آماده داریم. خانم ط به درس خیلی مسلط است، و فکر میکنم جزو آن اساتیدی است که یک سِیر کاملا مشخص را همیشه طی میکند. شاید هم نه، نمی‌دانم. باید مدت بیشتری برای قضاوت بگذرد. آنچه بدیهی است، اطلاعات کافی و زیادش برای تدریس است.


ساعت چهارم، ماخذ شناسی تفسیر داریم، با آقای میم. اول قرار بود با آقای الف کلاس داشته باشیم (استاد تفسیر ترتیبی ترم ۲) ولی نشد. آقای میم مسئول پژوهش هم هست. جدی بودن‌اش، و گاه و بیگاه به در و دیوار چسباندن‌مان در پژوهش، باعث شد از اینکه او استادمان شده است دلهره بگیریم. اما جالب بود که سر کلاس، بسیار متفاوت از پژوهش بود. برای قضاوت نا به جایی که داشته‌ایم باید شرمنده باشیم. شاید واقعا قرار گرفتن در آن موقعیت، اقتضای آن جدیت را میکند. ما که نمی‌دانستیم.


از ترم سه، ان‌شاءالله بیشتر خواهم گفت... مثل همین چیزهایی که از دو ترم پیش یادم می‌آید هم گاهی خواهم گفت. البته که ان‌شاءالله... چقدر اینجا نوشتن خوب است. یک حس آرام دارد. چقدر اصلا نوشتن خوب است، ذهن را نوازش میکند... خصوصا اگر این نوشته در شبی از شب های پائیز باشد. آه که چقدر پائیز دوست داشتنی است. الحمدلله علی جمیع نعمه... خصوصا علی الپائیز :) ❤

 




  • ۹۶/۰۷/۱۲
  • فاطمه الف

نظرات  (۲)

  • امـیـلـی :)
  • موفق ترین باشی خانوم :) ❤ واست یه دنیا لبخند آرزو میکنم
    پاسخ:
    امیلی ِ جانم 😍❤ مرسی مهربون ، توام موفق باشی حسابی ، و همیشه از ته دل لبخند بزنی ❤ حال و احوالت چطوره ؟ درس و دانشگاه و اساتید و همکلاسی ها ؟ 😍 نمیدونی چقدر ذوق دارم برای شنیدن حرفات ❤
  • شینا نوجهان
  • ای جونم .... تو هم همون حس آروم و قشنگی رو داری که من و امیلی اینجا تو بلاگ داریم ... خدا رو شکر
    پاسخ:
    جونت سلامت مهربونم ^_____^
    خدا رو شکر برای حس هر سه تامون ❤❤❤❤❤
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی