بسم الله الرحمن الرحیم

حالا دیگر خیلی از کسانی که مرا از نزدیک می‌شناسند، می‌دانند که شما برایم فرق دارید. می‌دانند که اگر با شنیدن اسم هر معصوم -علیهم السلام- چشمم می درخشد، با شنیدن اسم شما، حال چشم‌هایم جور دیگری است.

می‌دانید امام حسن جانم، خیلی وقت ها از من پرسیده اند چه شده است که از میان معصومین علیهم السلام شما را متفاوت دوست دارم... در مقابلشان، فکری کرده ام و جوابی داده ام. جوابی که حتی اگر ایشان را قانع کرده باشد، خودم را قانع نکرده است.

حقیقت این است که من نمی دانم چرا... هرچه به هرکس گفته ام، جز دلیل‌تراشی نبوده است... نمی دانم شما دقیقا از چه روزی تصمیم گرفتید دستم را بگیرید. به هر حال، دست هر کدام از محبان را یکی از شما چهارده مهربان عالم می گیرید... مثلا دست شهربانو را مادرتان سلام الله علیها گرفته است... دست دوستانم زهرا و فاطمه را پدرتان حضرت علی علیه السلام گرفته است... فرق که ندارد، کلکم نور واحد...

اما این دستگیری ها بر چه اساسی است؟ نمی دانم...

یک چیز را می دانم و آن این است که دست من در دست شماست... این را امروز که تولدتان بود، بهتر فهمیدم... لطفا رهایش نکنید...

چقدر خوشحالم. چقدر بودنتان خوب است... چقدر روز تولدتان حال دلم متفاوت تر از همیشه خوب بود... حتی عطر هوا امروز از هر روز دلنشین تر بود... چقدر شیرین بود که بعضی از دوستانم، تولدتان را به من ویژه تبریک می گفتند... چقدر انتساب به شما خوب است... الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین، بولایة مولانا امیرالمومنین و الائمة المعصومین علیهم السلام... تولدتان مبارک آقای همه چیز تمامم ❤ می دانم حواستان هست، ولی لطفا به همه ی محبین عیدی بدهید... و دستمان را تا ابد رها نکنید...

اگر اجازه بدهید، تولدتان را به خودم هم تبریک میگویم، گرچه غبار آستان دلفریبتان هم نیستم.... ❤


سامرا قسمت چشمان عطش‌خیزم کن

تا تماشا کنمت یک دل سیر

ای باران... 💛