بسم الله الرحمن الرحیم

با عجله حاضر شدم و کیفم را برداشتم. دیر شده بود. در را که باز کردم، ناگهان حس کردم تک تک سلول های بدنم از اکسیژن پر شد. هوا، بی نظیر بود... بی نظیر تر از همیشه... اصلا نمی توانم بگویم که چقدر...

آسمان را نگاه کردم و دلم برایش ضعف رفت. دوباره با عجله به مسیر ادامه دادم. نسیم ملایم و خنکی تقریبا پیوسته می وزید. سرم را که پایین می آوردم، برگ های زرد و نارنجی و قرمز روی زمین خودنمایی می کردند. به آسمان که می نگریستم، هوای دلکش ابری بهترین منظره را ساخته بود.

من خوشبخت ترین بودم؛ چون این منظره ها را می دیدم.

به قدر کافی دیر راه افتاده بودم که بخواهم حدود بیست دقیقه دیر برسم. دیر رسیدن روزی که ساعت اول ارائه داری، بیشتر از هر زمانی ناخوشایند است. داشتم با خودم حساب کتاب میکردم که باید چه کنم؟ پول نقد فقط چهار هزار تومان همراهم بود. با خودم گفتم شاید بشود بخشی از مسیر را با اتوبوس رفت و بخشی را تاکسی گرفت... اما...

در همین فکرها بودم، هنوز حدود پانزده متر تا ایستگاه مانده بود، که اتوبوس از کنارم رد شد و در ایستگاه ایستاد. دویدم که مبادا اتوبوس برود. سوار که شدم، تقریبا مطمئن بودم که به موقع میرسم. چون بحث اصلی زمان رسیدن، زمانی بود که اتوبوس می آمد... آری آن زمان نیز من خوشبخت ترین بودم؛ چون خیالم از زمان رسیدن راحت بود. چون حساب کتاب های من در برابر تدبیری که ولیّ ِ من برایم دارد، هیچ هیچ است.

می خواستم برای ارائه، پرده ی دیتا را پایین بکشم که ناگهان نخ مربوط به آن کنده شد! نفهمیدم پاره بود یا من پاره اش کردم. احساس بدی داشتم. بعد از کلاس به یکی از مسئولین این موارد در دانشکده گفتم باید به کجا خسارت بدهم و چقدر؟ نخ را نگاه کرد و گفت "درست اش میکنم". من خوشبخت ترین بودم؛ چون بار عذاب وجدان از دوشم برداشته شد.

ارائه درس هم به لطف خدا خوب بود... من خوشبخت ترین بودم؛ چون مطالبی که میخواستم بگویم یادم نرفت، چون استاد بیشتر از قرار معین وقت اختصاص داد و مرا دچار اضطراب کمبود وقت نکرد...

باران می بارید. سر دو کلاس بعدی که بودیم، صدای بارش باران می آمد... من خوشبخت ترین بودم؛ چون باران و مباحثی که مورد علاقه ام است، با هم عجین شده بود.

نمازخانه که بودیم، بعد از نماز، شیرینی ولادت حضرت رسول -صلی الله علیه و آله- و امام صادق -علیه السلام- پخش کردند. من خوشبخت ترین بودم چون در کشوری بودم که مذهب اش شیعه ی جعفری است، و در مکانی که این چیزها را مسخره میکنند نبودم... و البته من خوشبخت ترین بودم چون شیرینی مذکور، از نوع مورد علاقه ام بود :))

یک برگه روی برد دانشکده زده بودند، که بخشی از آرامشم را ربوده، ذهنم را درگیر کرده بود. با گپ و گفت؛ در واقع مشورتی بیست دقیقه ای، آرامش خود را بازیافتم و ذهنم رها شد. من خوشبخت ترین بودم؛ که راه حل آن مساله به من نشان داده شده بود...

هنگام بازگشت، زمانی که به اذان خوردم، رفتم مسجد. قبله کج بود. اما من ردیف سوم و نسبتا راست ایستاده بودم و منتظر شروع نماز بودم. خانمی پنجاه، شصت ساله از ردیف اول، با لبخندی به من اشاره کرد که کج بایستم... من خوشبخت ترین بودم، چون چنین آدم های مهربان و خیرخواهی اطرافم می دیدم. بعد از نماز هم خانمی که شیرینی تعارف میکرد، به جای اینکه در جواب تشکرم بابت پذیرایی، "خواهش میکنم" سریعی بگوید یا چیزی نگوید و برای نفر بعدی تعارف کند؛ با حوصله و انرژی گفت "خواهش میکنم عزیزم" و لبخند زد. باز هم من خوشبخت ترین بودم...

برگشتم به خانه. خوشبخت ترین بودم که خانه گرم بود. خوشبخت ترین بودم که عزیزانم را می دیدم... شب عید بود و خوشبخت ترین بودم، که این شب برای من هم عید است... که ذوق دارم... که در میان مردمی هستم که ذوق دارند و این عید را به هم شادباش می گویند... که یک روز برایم "دو عید" است نه "یک عید"... و...

هزاران، هزاران، هزاران دلیل دیگر برای خوشبخت ترین آدم بودن در یک روز، وجود دارد. ما همه خوشبخت ترین آدم های دنیاییم. هرکدام برای خودمان خوشبخت ترینیم. هرچه دلیل برای این قضیه گفتم را رها کن. اصل خوشبخت ترین بودن تمام ما، داشتن خداست. خدایی که برای همه است. بزرگ است. مهربان است. قوی است. ستارالعیوب است. ناصر است. عزیز است....

خدایا شکرت که تو را داریم. با تو من خوشبخت ترین هستم، با تو تک تک ما خوشبخت ترین ها هستیم... 💛


+ پیوست: یک صلوات لطفا، تقدیم به دو مولود بی نظیر امروز 💛