بسم الله الرحمان الرحیم

داشتم نگاهشان میکردم. "ه" از "الف" یک سوال پرسید. سوال‌اش زیاد حیاتی نبود، ولی الف همانطور که پشت‌اش به ه بود و مشغول کار، با دقت تمام جزئیات را داشت توضیح میداد. ه رفت. الف برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. او آدم مستقلی است و حتی احساسات اش را به سادگی بروز نمی دهد. اما یک جمله گفت که تا مغز استخوانم رفت! گفت "من هم که بلد نیستم حرف بزنم". تازه فهمیدم چقدر توجه ه برایش مهم بود.


با خودم عهد بستم که تا جایی که میتوانم، به حرف های شمرده شمرده ی کسانی که شاید خیلی ها حوصله ی شنیدن اش را نداشته باشند، گوش بدهم. و از آن طرف هم تا جایی که میتوانم وقتی کسی مشغول صحبت با من شد، به سمت او برگردم.

البته این کارها به راحتی ِ نوشتن و ظاهرش نیست، همچون خیلی چیزهای دیگر... اما به هر حال... آدم ها با همین کارهای ظاهرا کوچک امید می یابند و با همان کارهای ظاهرا کوچک امید از کف می دهند...