بسم الله الرحمن الرحیم

رسیده بودیم به منزل. وارد حیاط که شدم، چشمم را به آسمان ابری دوختم. همچون همیشه برایم پر از لبخند و پر از دلبری بود. همینطور سر به هوا داشتم به سمت در خانه می رفتم، که ناگهان مساله‌ای توجهم را جلب کرد. رفتم وسط حیاط ایستادم و سرم را تا جایی که میشد بالا بردم، نگاهم را تا جایی که میتوانستم دقیق کردم. درست می‌دیدم! دو- سه شاخه از برگ‌های درخت، در میان تمام برگ‌های زرد، سبز مانده بود، و زمین حکایت میکرد که بعضی از برگ‌هایشان هم سبز ریخته بود. چشم‌هایم از ذوق درخشید. آن منظره، تمام چیزی بود که من اغلب گفته‌ام. آن منظره تجلی همان زندگی رویایی بود.

اغلب می گویم می توان در میان فضایی رنگ‌پریده بود و سبز ماند. می توان در میان انسان های ناامید بود و امیدوار ماند، می توان در میان انسان های دلسرد بود و دلگرم ماند.
تاثیر همراهی را نادیده نمی انگارم. آن برگ های سبز هم اگر اطرافشان سبز بود، روی درخت می ماندند و زود نمی مردند. پس اطرافشان بر آنها تاثیر گذاشت که زود مردند. اما زردشان نکرد. اما سبز مردند. من دلیل علمی اش را نمیدانم، اما میدانم می شود از آن دو سه شاخه برگ درس گرفت. می دانم افراد زیادی بودند که درس گرفتند و در میان مسائل رنگ پریده، سبز ماندند و سبز مردند. اگرچه زودتر از چیزی که باید رفتند. ولی سبز رفتند...

دوباره به درخت خیره شدم و از آن عکس گرفتم. این، تمام آن چیزی بود که من برای خودم، برای همه می خواستم و می خواهم. سبز بمانیم، با در نظر نگرفتن اطراف. سبز بمیریم، اگرچه زود...