بسم الله الرحمن الرحیم

- پیش از این، گاهی اوقات با خودم فکر میکردم چرا بعضی‌ها بسیاری از جزئیات زندگی‌شان را در فضای مجازی به اشتراک می‌گذارند؟ چه اتفاقی میفتد اگر ما ندانیم که امروز یک برگ از درخت کنده شده و افتاده جلوی پایشان؟... /اشتباه نکنید لطفا! من از اینکه کسی از اتفاقات کوچک ذوق کند یا با اتفاقات کوچک دلگیر شود تعجبی نمیکنم... سوال ذهنم این بود که چرا باید این موارد را به اشتراک گذاشت.


پس از مدتی به نتیجه‌ای رسیدم! آدم در زندگی نیاز به کسانی دارد که بتواند جزئیات زندگی‌اش را برایشان بگوید. بگوید که چقدر از دیدن کفشدوزکی روی یک گلبرگ ذوق کرده است و چطور با دیدن یک زنبور گاوی قلبش تا دهانش رسیده است. بگوید که چقدر حس خوبی دارد وقتی، زمان بارش باران، قطره‌ی باران درست روی صورتش بنشیند. این‌ها را باید به یک نفر بگویی. یا لااقل، مثل من برای خودت یک گوشه‌ی دنجی که اکثر دوستان و آشنایان سراغی از آن گوشه ندارند، بنویسی. یا در فضای مجازی به اشتراک بگذاری. به هر حال، آدم اگر ذوق ها و غم های کوچکش را نگوید که شبیه به دیوار می شود. بزرگ ها را همه می گویند...


بعد به این فکر کردم که چقدر من در برابر گوش دادن به جزئیات زندگی اطرافیانم مسئولم. به هر حال، حتما باید وقت گذاشت و گوش داد به دوستی که دیشب اتفاقی یک دستخط قدیمی پیدا کرده است، به خواهر یا برادری که از شلوغی مسیرش خسته شده است... حتی به همسفری چندایستگاهه که تا کنارت می نشیند می گوید چقدر خوب شده که باران باریده است و چقدر لباس فلان کودک خوشرنگ است و چقدر راننده عجله دارد برای رسیدن!


اگر کسی برای شما جزئیات زندگی اش را تعریف میکند، یعنی با شما احساس صمیمیت می‌کند. کسی که دوست دارید جزئیات زندگی تان را برایش تعریف کنید، احتمالا بسیار محبوب شماست... و این چرخه ادامه دارد. داشتم فکر میکردم که چقدر خوشحال کننده است کسی جزئیات روزهایش را برای آدم تعریف کند.


***


- کتاب شاهزاده کوچولو را تا کنون چند بار خوانده ام. شازده کوچولو از "آدم‌بزرگ" ها دل خوشی ندارد و هرچند وقت یک بار، طعنه و کنایه ای بهشان میزند. من هم دنیای آدم‌بزرگ ها را زیاد دوست ندارم. منظورم دنیایی است که در آن فقط چیزهای جدی معنا دارد و هیچ بویی از رنگ ندارد. هر از گاهی چک میکنم که یک وقت من هم به دنیای آدم‌بزرگ ها نپیوسته باشم. تصمیم گرفتم برای اینکه خیالم از این بابت راحت بشود، یک فیلم تخیلی دانلود کنم و ببینم. اجازه بدهم تخیلم به کار بیفتد تا یک وقتی دنیا را بیش از حد لزوم، جدی نگیرم و آدم‌بزرگ نشوم... منظورم از آدم‌بزرگ نشدن، عاقل نبودن و بی فکر بودن و مسخره‌بازی نیست. منظورم این است که آدم بتواند حتی وقتی پنجاه سالش شد و کار زیادی هم داشت، وقتی باران گرفت دست از هرکاری بکشد و دقایقی را به باران لبخند بزند یا زیر آن‌، خیس...


***


حرف از مجاهدین خلق شده بود. از حزب توده و این تشکل های بیمارگون. داشتم فکر میکردم که هر یک لحظه تنفس آرام ما، بجز صد و بیست و چهار هزار پیامبر و چهارده معصوم علیهم السلام، به چه آدم هایی که مدیون نیست.... آدم های خیلی زیادی هستند، خیلی زیاد... باز بیشتر از هرکسی همین مامان و بابای خود آدم. یک عمر کار کنی و درآمد کسب کنی بدهی بقیه بخورند، یک عمر هر روز غذا درست کنی و اخم نکنی... این ها وظیفه نیست، چون اگر وظیفه ی پدر و مادرم باشد لابد وظیفه ی من هم خواهد بود در صورتی که من اگر بخواهم برای کسی چنین کارهایی بکنم تنها به چشم لطف به آن نگاه میکنم نه وظیفه!! به هر حال در برابر این همه زحمت‌، حتی اگر پدر و مادر منت بگذارند هم زحماتشان از منت‌هایشان بیشتر است... خلاصه که گیج و شگفت زده ام؛ که چطور از این همه انسان، این همه شهید، این همه عالم‌، این همه... که همگی دست به دست هم داده اند تا فضای اطراف ما را بسازند، تشکر کنم! من که نمی توانم. اما میدانم خدا به بهترین شکل جبران میکند. الحمدلله...


***


پاییز همچنان می بارد و عطر مست کننده ی خودش را در هوا می پراکند. الحمدلله... الحمدلله علی جمیع نعمه... خصوصا علی الپائیز ِ دلبر ِ برگ‌ریز ِ من ❤