بسم الله الرحمن الرحیم

باران، ساعت های شش، هفت پنجم آبان شروع شد و تا ساعت های آخر روز ششم آبان بارید. هنوز هم گاهی نم کوچکی میزند...

آه! بی نظیر بود. ای کاش آنقدر قدرت داشتم که بگویم چقدر بی نظیر بود. اما گفتنی نیست. بارانی که بخشی از روز را به شدت ببارد، بخشی از روز نم بزند و در این میان لحظات کوتاهی را هم نبارد یا بسیار کم ببارد... برگ های زرد و نارنجی و قرمز ِ باران خورده ی کف خیابان، هوای خنک و بسیار خوش‌عطر اطراف، همه و همه، در دلربایی استاد بودند... می نویسم که یادم بماند. یادم بماند ششم آبان نود و هفت، هوا، منظره ها، عطر هوا، حس و حال روز... تماما همان تفسیری بود که از پاییز دارم، همان رویای به حقیقت پیوسته ی روزهای پاییز بود... من تمام پاییز را عاشقم، ششم آبان ولی روزی متفاوت بود...

با این قید که "ای کاش خدا در این روز از ما راضی بوده باشد"، به یقین، ششم آبان یکی از بهترین روزهای تمام عمرم بود... عطر پاییز با قطره قطره ی باران به تک تک سلول های بدنم نفوذ کرد و تمام حال و هوایم را از عشق لبریز...

و این را میدانم که بسیاری از افراد، درست در همین حس و حال من سیر کرده اند... که امروز حال اکثریتی که دیدم، به لطف خدا خوب بود...


خدای عزیز و بزرگ و مهربانم... بابت تمام نعمت هایت، خصوصا باران پاییزی بی نظیرت از تو ممنونم... همه ممنونیم... همه ممنونیم... حتی اگر کسی حواسش نبوده باشد که از تو تشکر کند، من به جای او تشکر میکنم، چون تو میدانی، همان لذتی که او می برد به نوعی اعتراف به لطف تو، با زبان حال است... 💛