آوای جوجوآنه

اسم مستعارم را جوجه گذاشته‌ام گرچه جزو آدم‌های قد بلند محسوب می‌شوم، و گرچه از دور جدی هستم و مغرور. جوجه، شاید چون جیک جیک کردن را دوست دارم، و پائیز را. در پائیز جیک جیک می‌کنند دیگر؟ جوجه، شاید چون غمگین که می‌شوم گوشه‌ای پرهایم را جمع می‌کنم و شاید چون رنگ پر جوجه زرد رنگ است. رنگ زرد را از هر رنگی بیشتر دوست دارم اما راستش را بخواهید، آبی ِ آسمان، همیشه چیز دیگری‌ست...
آنه هم صدایم می‌کنند گاهی. چون پر حرفم. پای احساسات که وسط بیاید، فلسفه هم می‌بافم. اگر با شما بدون دلیل خاصی زیادی حرف زدم، بدانید آن دلیل خاص، دوست داشته شدنتان است. البته عکس این قضیه صادق نیست. همیشه کم‌حرفی‌هایم دلیل بر بی‌علاقگی نیست.
خلاصه، آوای ”جوجو””آنه” سر می‌دهم؛ با این‌حال هیچ اسمی را به اندازهٔ نام خودم عاشق نیستم، گرچه لیاقتش در من نیست.

اگر بمانید، منت گذاشته‌اید. اگر بروید، خدا به همراهتان باد.

جمعه, ۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۲۸ ب.ظ

ترم دو

بسم الله الرحمن الرحیم

با فاصلهٔ یک هفته از اتمام امتحانات، ترم جدید شروع شد. من انتخاب واحد کرده بودم، ولی سحر پیام داد که برویم برای او و نجمه هم انتخاب واحد کنیم. تقریبا تمام درس‌ها را از گروه یک انتخاب کردیم. کلاس ۶. یکی از خوبی‌های این کلاس‌ها، این بود که پنجره‌شان رو به حیاط باز می‌شد و نه رو به سلف! طبق روال ترم پیش، باز هم اساتید ما بهتر، و خب البته سخت‌گیر تربودند.

شنبه‌ها ساعت اول و دوم تفسیر ترتیبی جزء ۲۸ داشتیم. آقای الف، که در تمام طول ترم یکبار هم مستقیما نگاهمان نکرد و فوق‌العاده چشم پاک بود. نظم‌اش عجیب و غریب و بانمک بود. مطمئن بودیم راس ساعت ۸ سر کلاس حاضر می‌شود، و از آن طرف هم راس ساعت ۹ و نیم کلاس را به اتمام می‌رساند. یکبار هرچقدر اصرار کردیم، ادامهٔ جمله‌اش را نگفت، و گفت باشد برای ساعت بعد، من نباید از ساعت استراحت شما کم کنم. شباهت ظاهری‌اش به بابا هم عجیب بود. البته اخلاق‌اش هم شبیه بابا بود. یک شب بی‌خوابی زده بود به سرم، داشتم در سایت ِ پژوهشگاهی که استاد گفته بود، چرخ میزدم. یکهو نام خودش را دیدم که عضو آنجا بود. وقتی دیدم علامه معرفت که ما نظراتش را در کنار نظرات علامه طباطبایی می‌گذاریم، استاد راهنمای ِ آقای الف بوده است، از ذوق می‌خواستم غش کنم! چرا ذوق؟ خب، نمیدانم. شاید چون احساس کرده بودم با یک واسطه شاگرد علامه معرفت شده‌ام :)) راستی، همین حالا می‌شود کتاب های علامه طباطبایی را خواند و با یک واسطه شاگرد او شد. یا مثلا احادیث را خواند و با یک واسطه شاگرد ائمه علیهم السلام شد. ای کاش شاگرد ِ خوب ِ آدم های ناب و خوب باشیم.


ساعت سوم شنبه ها، تاریخ حدیث داشتیم. تاریخ حدیث را ابتدا با آقای دال برداشته بودیم، اما برنامه‌شان تغییر کرد و آقای ف را فرستادند سر کلاس. ما هم وسایلمان را جمع کردیم و به نحوی خدادادی، منتقل شدیم به کلاس خانم شین. خانم شین همان استاد ِ علوم قرآنی ترم یک بود و خوب تدریس کردنش اثبات شده بود. آن تایم را در کلاس ۷، با گروه ۲ می‌گذارندیم. آنها برخلاف ما حسابی ساکت بودند، گاهی استاد می‌گفت ”علائم حیاتی نشون بدید بدونم زنده‌اید، مثلا یه پلک بزنید، یکم تکون بخورید” :)) من از اواخر ترم دو، رویه ام تغییر کرده بود و جزو بچه‌هایی بودم که صدایم ساعتی حداقل یکبار شنیده میشد. خلاصه ساعت‌های تاریخ حدیث هر یک کلمه که می‌گفتم، با چپ چپ نگاه کردن ِ عده‌ای مواجه میشدم. ولی به روی خودم نمی‌آوردم :”) تاریخ حدیث، اولین درس مرتبط با حدیث، در کارشناسی‌مان بود.


ساعت چهارم، کلام اسلامی داشتیم. استادمان امام جماعت حرم بود و ما برای خودمان کلی با این قضیه کیف میکردیم. اصطلاحات و صحبت های استاد بیشتر در سبک حوزوی بود، این بود که ما کمی گیج و منگ بودیم. تقریبا همیشه، حدود شش هفت نفر سر کلاس خواب بودند. یادم نمی‌رود که یک جلسه که همه بیدار بودند از قضا من خسته بودم و سرم را روی میز گذاشته بودم. که استاد برای اولین بار و آخرین بار، وقتی بچه ها صحبت کردند گفت ”سکوت کنید خواهرا خوابن” و تنها خواهری که خواب بود من بودم :| هم حسابی خندیدم هم کمی حرص خوردم *_* خلاصه با وجود گیج بودنمان، کلاس خوبی بود. چند بار هم در حرم پشت سر استاد نماز خواندم و بلند، جوری که بغل دستی ها بشنوند، به مامان گفتم عههه استادمون :|


یکشنبه ها ساعت اول، زبان انگلیسی داشتیم. استادمان یک خانم در جبههٔ سیاسی مخالف ما بود، که سر این قضیه گاهی با هم کل کل میکردیم. ولی استاد عجیبی بود، می‌گفت علاوه بر رشتهٔ دبیرستانی خودش، دو رشتهٔ دیگر را هم خوانده است تا کنکور هر سه تا را بدهد. معدل دیپلم ریاضی‌اش ۱۹ و نود و خرده‌ای بود، دیپلم انسانی‌اش هم همینطور، و معدل دیپلم تجربی اش هم ۲۰ -_- هر سه تا کنکور را هم داده بود و رتبه‌اش در دو تا از این‌ها دو رقمی شده بود، در تجربی هم سه رقمی. کنکور زبان هم داده بود و رتبه‌اش شده بود ۹. گفت همهٔ این کارها را کردم که اگر خواستم پزشکی و مهندسی بروم بتوانم. ولی نتوانستم دل از زبان بکنم.

می‌گفت پایان نامهٔ دکتری‌اش، در مورد زبان شناسی ِ نهج البلاغه بوده است، و می‌گفت گاهی ساعت‌ها پای نهج البلاغه می‌نشستم و تنها کاری که نمیکردم، کار برای پایان نامه بود، آنقدر که غرق در مضامین والا و کوبندهٔ نهج البلاغه میشدم. 

ساعت‌های زبان، حدود نیم ساعت تدریس میشد، نیم ساعت تمرین حل میکردیم، و نیم ساعت ِ دیگر به صحبت های مختلف می‌گذشت. استاد معتقد بود چیزهای مهم‌تر از درس هم وجود دارد...


ساعت دوم و سوم ِ یکشنبه، کارگاه قرائت و ترجمهٔ قرآن، جزء ۳۰، داشتیم. خانم ح، مدیر گروه، و استاد اصول و مقدمات تفسیر ترم یک بود. با نحوهٔ تدریس‌اش آشنایی داشتیم و این خوب بود. البته سختگیری‌هایش نسبت به ترم یک کمتر بود. او هم یکجور دیگری جالب بود، اول رفته بود پرستاری خوانده بود، اما پس از دو سال، پرستاری را رها کرده بود، و قرآن را در جامعة القرآن، یکساله حفظ کرده بود. بعد از طریق همین حفظ، لیسانس رشتهٔ ما را گرفته بود، و فوق لیسانس و دکترا را بعد آن خوانده بود. خوش به حال این آدم‌ها...


ساعت آخر یکشنبه ها هم، کلاس عملی درس رایانه و فضای مجازی بود، که در سایت می‌گذراندیم‌اش. استاد هم دوباره خانم شین بود. از جلسه های دوم، سوم، من هم ساعت‌های عملی، کمک‌اش میکردم و به سوالات بچه ها جواب میدادم. کمکی به آن صورت زیاد نبود، اما اواخر ترم، به‌خاطر همین مساله برایم هدیه گرفت. کتاب. آن روز که هدیه گرفته بود و می‌خواست در سالن اجتماعات به من بدهد، من نبودم. وقتی برگشتم بچه ها کادو را دادند، و من واقعا به کلی هنگ کردم. فکر میکردم اساتید باید غُد تر از این حرف‌ها باشند، و ضمنا، جایزهٔ کمک های من همین بود که ذوق میکردم که یک استاد، در مورد درسی، قبولم دارد. کادو را که گرفتم، رفتم اتاق‌اش و تشکر کردم. البته تشکر کردیم. چون یکی دیگر از بچه ها هم ساعت رایانه کمک میکرد، و استاد به او هم کادو داد، و برای تشکر با هم رفتیم.


دوشنبه ها ساعت اول هم رایانه داشتیم، با این تفاوت که سر کلاس می‌نشستیم. ساعت دوم دوشنبه ها همیشه فوق برنامه و برنامه های مناسبتی ِ سالن اجتماعات بود و هست، و کلاس تشکیل نمی‌شود. ساعت سوم علوم قرآنی با خانم ر داشتیم. خانم ر جدی بود، اما کلاس اش خشک نبود. ضمن اینکه سر کلاس علوم قرآنی مباحث جالبی مطرح میشد. مثلا اثبات عدم تحریف قرآن... و از این قبیل.


ساعت آخر دوشنبه ها، با خانم ر، صرف ۲ داشتیم. عه! الآن فهمیدم که هم استاد علوم قرآنی خانم ر بود، هم استاد صرف. ولی این خانم ر، آن خانم ر نیست! چه کار کنیم قاطی نشود؟ بگوئیم خانم مَر (مرضیه ر) و خانم آر (آلا ر)؟ علوم قرآنی با خانم مر بودو صرف با خانم آر.

خانم آر به سختگیری معروف است. البته آدمها معمولا همه چیز را زیادی بزرگ میکنند. واقعا سختگیر است ها، ولی خب بعضی توصیفاتی که میشد دیگر ناجوانمردی بود. با وجود سختگیری‌اش مهربان بود، و حافظه‌اش هم عجیب. جلسهٔ دوم، فامیل نود درصدمان را یاد گرفت. حواس اش هم به همه بود. مثلا سحر که ردیف سوم و به روایتی چهارم می‌نشست، زیر چشم‌اش کمی قرمز است بخاطر حساسیت پوستی ای که دارد. یکبار استاد پرسید زیر چشم ات چیزی شده؟ توضیح داد، بعد استاد آر گفت که اوایل فکر میکرده است که آفتاب افتاده، و بعد دیده که این قرمزی همیشه هست. حالا من که با فاصلهٔ دو نفر از سحر می‌نشینم، تا مدتها نمی‌دانستم اصلا این مربوط میشود به یک حساسیت، یعنی خلاصه اصلا قرمزی اش توی ذوق نمیزند و نمیدانم استاد از کجا فهمیده بود. یا یکبار به من گفت ”شما که خیلی حساسی...” در حالی که من هیچگونه علامت خاصی برای حساس بودنم به او نشان نداده بودم. زرنگ بود در مجموع *_* سه شنبه ها هم صرف داشتیم.


ترم دو هم دلپذیر بود، گرچه متفاوت از ترم یک. این نشان میدهد که دو شرایط متفاوت میتوانند هر دو دوست داشتنی و خوب باشند... و ده شرایط متفاوت هم همینطور. خوب بودن همیشه به یک شکل نیست...


الحمدلله برای تک تک شرایط متفاوتی که از اول زندگی پیش آمده اند و همه خوب اند ... چه آنهایی که خوب بودنشان را درک میکنیم ، چه آنهایی را که درک نمیکنیم ... الحمدلله ❤

  • ۹۶/۰۷/۰۷
  • فاطمه الف

نظرات  (۲)

  • امـیـلـی :)
  • میشه همشونو تجسم کرد :)
    پاسخ:
    محدثه 😍😍 مرسی هستی ❤🙈
  • شینا نوجهان
  • هووووووفففففف
    چقد زیاد بوداااااا چشام کف کرد :/
    ولی خب خوندم انگار ترم دو ـت رو باهات بودم کلا
    پاسخ:
    قربون چشمای خوشگل کف کرده ت بشم من 😍😍😍
    معلومه که بودی :”) گفته بودم باهامی :”) عشقمی ❤
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی