بسم الله الرحمن الرحیم

رفته که بخوابه، فردا وقتی که ان شاء الله راه میفتم به سمت دانشکده هم خوابه؛ وقتی دانشکده ام سفر میکنه و وقتی برگردم دیگه خونه نیست. خواهرزاده م رو میگم.

دلم میگیره، میدونی؟ خب... چجوری بگم! همیشه میگن خداحافظی کردن سخته، ولی از خداحافظی نکردن چیزی نمیگن... این دو تا به اندازه ی هم سختن! وقتی رفت بخوابه من نتونستم برم باهاش خداحافظی کنم و دیگه نمیشه.


چقدر خوبه که خدا هست، که مهربونه که قویه. چون اینجوری میسپاری عزیزانت رو دست خدا، و میدونی که هم قدرت داره که هواشون رو داشته باشه هم اونقدری مهربون هست که برای اینکار سنگ تموم بذاره. بعد خیالت راحت راحت میشه و حتی از ذهنت میگذره که پس چرا من حسی جز خوشحالی داشته باشم؟!


چقدر خوبه که خدا هست. اگه این همه خوب و قوی و مهربون نبود، من ِ احساساتی مگه دلتنگی عزیزانم رو تاب میاوردم؟! چقدر خوبه که خدا هست و انقدر خوب و قوی و مهربونه...


الحمدلله علی جمیع نعمه ❤