بسم الله الرحمن الرحیم

دهم مهر ۹۵، اولین روز از روزهای دانشجویی بود. کمی اضطراب داشتم، شوق داشتم، و دلتنگ مدرسه هم بودم. مانتوی سبز رنگ‌ام را با مقنعه و شلوار مشکی، و کیف و کفش قهوه‌ای پوشیدم. هنوز خیابان‌های نزدیک دانشگاه را با هم قاطی می‌کردم، ولی به لطف خدا گم نکردم. همان روز اول دل در پیاده‌روی منتهی به دانشکده گم کردم، که قطعا یکی از زیباترین پیاده رو های جهان است.

کلاس‌مان اولین کلاس پس از ورود به سالن بود. شمارهٔ هفت. یک صندلی از ردیف آخر را انتخاب کردم و بدون حرف زدن با کسی، نشستم. هم‌کلاسی‌ها مشغول دوست پیدا کردن بودند. من از دبیرستان در دانشگاه آشنا داشتم. ولی با او هم جز چند کلمه حرفی نزدم، و سکوت کردم. چند روز بعد، سه تا آشنای دبیرستانم به یک گروه منتقل شدند (به خواستهٔ خودشان) اما هرچه به من گفتند تو هم بیا، قبول نکردم. خودمانیم، حس کرده بودم استادهای گروه ما بهترند و بعد تا آخر ترم، این حس را به صورت یک نتیجه‌گیری، یک حسرت از گروه‌های دیگر، و یک ذوق از گروه خودمان، دیدم. واقعا اساتید ما از گروه‌های دیگر بهتر بودند، و آن حس یقینا نعمتی از جانب خدا بود..


اکثر کلاس‌ها را همینطور ساکت می‌نشستم. ردیف آخر، یا نهایتا یکی مانده به آخر. گاهی جواب سوال اساتید را می‌دادم، و وقت‌های استراحت را هم تنها می‌گذراندم. نه اینکه تنهایی خیلی خوش بگذرد. اما آن دوران، سکوتی را که ذهنم تا مدتها لازم داشت و دارد، به من بخشید. یک آرامش ِ متفاوت و خاص...


شنبه هایمان از لحاظ درسی سنگین‌تر از همهٔ روزها بود. سه شنبه ها هم از همه سبک‌تر. اما من شنبه تا سه شنبه را دوست داشتم. استاد صرف ترم یک، با روسری‌هایی که یک طرح بودند و نشاط خاصی که داشت، استاد علوم قرآنی یک با ارتباط مثبتی که با دانشجو برقرار میکرد، و استاد مقدمات تفسیر، با جدیت و تسلط خاص‌اش بر مبحث، هرکدام به نحوی برایم جالب بودند.


یکشنبه‌ها سر کلاس منطق، با وجود تدریس خوب استاد، بیشتر از هر زمانی خوابم می‌گرفت. از لحن قرآن خواندن استاد تجوید دلم می‌لرزید و از گیر دادن‌های گاه و بیگاه‌اش حرصم می‌گرفت. سر کلاس تاریخ تحلیلی پاهایم را زیر چادر و روی صندلی، چهار زانو می‌گذاشتم و سرم را به دیوار تکیه میدادم و گوش میکردم. از انرژی استاد ادبیات تعجب میکردم اما ادبیات چون همیشه لذتبخش بود.


دوشنبه ها کلاس نهج البلاغه، رنگ دنیا آبی ترین بود. از اینکه می‌توانستم ساعت انقلاب را به راحتی در گروه تلگرام چرخ بزنم و بخوانم که بچه ها به هم می‌گویند ”خوابم میاد” یا اینکه ”سرتو از گوشی دربیار” لذت میبردم. یک حس رهایی خاص بود! گاهی هم جزوه‌ای را که خود استاد زحمت‌اش را کشیده بود، نیم‌نگاهی می‌انداختم. البته در نهایت نمرهٔ انقلابم از همهٔ نمراتم کمتر شد با اینکه میتوانست از همه بهتر باشد؛ و این نتیجهٔ همین کارها بود. 


سختگیری استاد تربیت بدنی، باعث شده بود هربار که سه شنبه صبح می‌گذشت ذوق کنم که تا هفتهٔ بعد راحت شده‌ام. اما در مجموع او هم استاد خوبی بود. ادامهٔ سه شنبه هم به تجوید می‌گذشت که حسن ختام بود.


ترم یک، با وجود اینکه تنهایی را انتخاب کرده بودم، یک حس خوب خاص خودش را داشت. اواخرش البته، دیگر کمی ماجرا تغییر کرده بود. از خنده ها و شوخی های بچه های کلاس، رفته رفته به این نتیجه رسیدم که اینها هم شبیه هم کلاسی های دبیرستان اند... پس مثل دبیرستان، صبح‌ها هنگام ورود به همه سلام میکردم. پس به همین ترتیب و همین سرعت، ترم یک گذشت...