بسم الله الرحمن الرحیم

اغلب، هر چقدر هم که قوی باشی، اگر به نقطه ضعفت برسی کم می آوری. امروز لحظه ای در برابر نقطه ضعفی کم آوردم. غم انگیز آن که من برای داشتن چنین نقطه ضعفی حقی به خود نمی دادم "برخی نقطه ضعف ها قابل درک است" و نمی دهم. لحظاتی را سکوت کردم و از قلبم پرسیدم بگو چرا؟ پاسخ در خوری نداشت! تنها چیزی که داشت، یک حس دیوانه کننده بود.


به بهانه ی خرید کتاب به همراه دوستم قدم زدیم. ظهر بود و هوا هم گرم؛ اما عطر پاییز قابل حس بود... قدم زدن حالم را بهتر کرد، خیلی بهتر. و در دو- سه ساعت بعد از آن حس عجیب و غریب تنها مقدار زیادی خستگی برای قلبم مانده بود. انگار تاب چنین شوکی را به یکباره نداشت. بگذریم.


روز اول پاییز بود. پاییز ِ عزیز ِ برگ ریز! :) با خودم گفتم ای کاش این پاییز باران زیاد ببارد، ای کاش کسی روی کره ی زمین نباشد که در چنین فصلی، مقابل سرما بی پناه و بی لباس باشد... پاییز دوست داشتنی است اما این غم، غم دست های لرزان بی پناه، آتش به جان مهر و آبان و آذر ِ پاییز می زند. من مطمئنم فصلی به این مهربانی، خود نیز تاب دیدن غم از حضورش را ندارد و شاید برای همین دلگیر می شود... کاش میشد آنقدر آسمان را بیزار نمیکردیم که نبارد، و نیز، آنقدر ظلم نمی کردیم که کسی زیر باران اش ذوق نکند، دل به صدای باران نبازد...


آه. افسوس که جز دعا کار خاصی از من بر نمی آید. می دانم دعا کم نیست، اما ای کاش میشد... من نمی توانم، ولی آرزو می کنم کسی که می تواند، بیاید...


پس از این همه، و با در نظر نگرفتن غم هایی که گفتم، از رسیدن پاییز ِ دلبرم خوشحالم... شب های طولانی شاید فرصتی است برای سکوت، سکوتی که مدت هاست گم شده است. رنگ های زرد و نارنجی برگ ها همیشه بی نظیر خواهد بود... راستی چه کسی می داند که یکی از راه های من برای لذت بردن از تابستان، این است که به خود نوید ِ پاییز را می دهم...! حالیا یکی از روزهای مهر هم گذشت. می گذرد. برای همه می گذرد. چیزی که مهم جلوه میکند خوب گذشتن آن است... از خدا می خواهم بر همه خوب بگذرد، همان "خوب"ی که خدا خوب بودنش را تایید کند.


هر دوره با دوره ی قبل متفاوت است، هر ترم با ترم بعد، هر دوره ی سنی با دوره ی بعد، هر ماه با ماه بعد، حتی هر ساعت با ساعت بعد... می دانی احساس میکنم دائما در حال تحول هستیم، حال و هوایمان تغییر میکند، اما اغلب حواسمان نیست. این مساله را حل می کنیم یا حل نشده باقی می گذاریم و می رویم سر مساله ی بعد و بعد و بعد... و آخرین مساله ی دنیا مرگ است. با خودم فکر میکنم کاش کمی آرام تر به دنبال حل این مسائل بودیم؛ که به راستی، به کجا چنین شتابان؟!


ساعت آخر روز یکشنبه، استاد از شبهه ها می گفت، از مسائل جامعه... خستگی قلبم -که گفته بودم- و البته کمی خواب آلودگی ام، باعث شده بود در جَو کلاس نباشم. برای لحظاتی، سر به نهج البلاغه زدم... وه که چه دلفریب فرمود، چه دلفریب و تکان دهنده فرمود...:


/از اوصاف زمان مرگ/ نهج البلاعه - خطبه 109

اکنون هنگام مرگ، وقتی حقیقت امر بر او آشکار شود، از پشیمانی و حسرت دست به دهان بگزد. و از آنچه در طول زندگانی خویش شیفته و خواهانش بوده، بیزار می گردد. و آرزو می کند که ای کاش کسی که به حال او غبطه می خوردم و به او حسد می ورزیدم آن ثروت را فراهم ساخته بود و نه من...


تو گویی در محضر امام علی علیه السلام نشسته ای و درددل میکنی: دلگیرم... خسته ام... و ایشان، با نهایت بلاغت، با نهایت مهربانی، با نهایت علم، برایت سخن می گویند... وقتی چنین سطوری را می خوانم آرزویی بر دلم می نشیند که ای کاش تمام عمر مشغول خواندن همین‌گونه از سطور بودم و نه هیچ چیز دیگری...


و سوالی که به وجود می آید این است که خدا چقدر، چقدر، چقدر ودیعه های حال خوب کن در میان ما گذاشته است و ندیده ایم و بهره نبرده ایم و حالمان بد مانده است؟...


[ حَوِّلْ حالَنا اِلی اَحسَنِ الحالِ ]