بسم الله الرحمن الرحیم

تو جمعی که جز یکی دو نفر رو از نزدیک نمی شناختم، برای بار چندم ازم پرسیدند که چرا؟ سرخی صورتم رو حس میکردم. سعی کردم محکم صحبت کنم، نمی‌دونم تونستم یا نه. بعد از هر جوابم یک چرا ی دیگه می‌آورد -البته مودبانه-... بعد از هر چرا یی که می‌گفت یک نور دیگه برام روشن میشد. آخرش صحبتمون بین صحبت های جمع گم شد و هر دو سکوت کردیم و من نمی‌دونم اونطور حرف زدم که باید؟ یا نه؟ اما احساس کردم که حال قلبم عوض شد...

عجب! :)