بسم الله الرحمن الرحیم


قرار شد قبل از انتخاب رشته، به دانشگاه‌هایی که دسترسی دارم و می‌خواهم نام‌شان را بنویسم سر بزنم، و فضایشان را ببینم. دانشگاه اول را خودم تنها رفتم، چون مسیرش سرراست بود. و چون مسیر دانشگاه دوم که همین دانشگاه خودم است را بلد نبودم، بابا هم آمد. خنده‌اش گرفته بود از دست روزگار. ساختمان ِ دانشکده، ساختمانی بود که بابا در گذشته آنجا تدریس میکرده است. همان ”اتاق اساتید” هم در گذشته کلاس او بوده است.


بابا با مسئول امور دانشجویی در مورد دانشگاه صحبت میکرد، و من در سالن‌ها چرخ میزدم. یکی یکی نام اتاق‌ها را می‌خواندم. نمی‌دانستم اتاق سایت، جایی شبیه اتاق آی تی مدرسه است، و فکر میکردم باید با کارتی چیزی واردش شد. درَش را یواش باز کردم،و منتظر بودم کسی تذکر بدهد. هیچ‌کس چیزی نگفت! در را بستم. به کلاس‌ها سرک کشیدم. از اینکه دانشجوها سر کلاس بدون چادر نشسته بودند تعجب کردم. البته آنجا مردی نبود، اما تصوری بسیار خشک‌تر از این حرف‌ها در ذهنم بود...


یکی یکی پشت در اتاق اساتید هیئت علمی ایستادم و قیافه‌هایشان را تصور کردم. از اسم مدیر گروه ترسیدم و او را یک خانم ِ چاق ِ بی‌حوصله و میان سال تصور کردم، که چادرش همیشه چشم‌اش را هم پوشانده است. بعد دیدم مدیر گروه‌مان نه چاق است نه بی حوصله‌، نه میان سال، که حتی چادرش هم مثل خودمان بود!


وقتی برمی‌گشتیم، بابا ضمن یاد دادن خیابان‌ها به من، پرسید ”حوصله داری صبح تا شب سر کلاس باشی؟” و ضمنا گفت که ”در عوض نصف هفته رو میری”. من کمی دلهره داشتم، اما حسم نسبت به آن ساختمان تماما مثبت بود. گفتم ”آره، حوصله دارم”. بابا گفت ”نمیدونم فضای پژوهشش چطوره، مسئول امور دانشجویی زیاد در جریان نبود...” در دلم کمی غر زدم که شرایط جوری است که بابا صد در صد راضی نیست، و گفتم ”حالا ان‌شاءالله هرچی خیره بشه”.


بابا استخاره گرفت. وقتی می‌خواست استخاره بگیرد من نمیدانستم، که دعا کنم تا نتیجه، بشود همان که علاقه دارم. اما خدا خودش حواسش بود. خدا همیشه حواسش هست. استخاره برای اینکه انتخاب اول من همین رشته و همین دانشگاه باشد خوب درآمد...


پس از چند بار رفت و آمد، من رسما دانشجوی آنجا شده بودم.