بسم الله الرحمن الرحیم

یه دوش گرفتم. تو رخت‌کن بودم. صدای گریه‌ی خواهرزاده‌م میومد، گریه‌ش معمولی نبود، خیلی غم داشت! گوشمو تیز کردم ببینم ماجرا چیه؟

بابا گفت ان‌شاءالله تا فردا خوب میشه. مامان گفت ولی مال "فلانی" خیلی طول کشید تا خوب شه.

ذهنم رفت سمت فلانی... فلانی چه مشکلی داشت که طول کشید خوب شه؟ یه چیزی یادم اومد! پاش! مشکلی که برای تاندون پاش پیش اومد خیلی طول کشید تا خوب شه...

دلم ریخت. نمی‌دونستم الآن که میرم بیرون قراره با چه صحنه‌ای رو به رو بشم؟ خواهرزاده‌ی کوچولویی که داره درد تاندون پا میکشه؟

وقتی اومدم بیرون، دیدم خواهرزاده پیش بابا نشسته و بدنش طبیعیه و داره گریه میکنه. از خواهرم پرسیدم چی شده؟ گفت صفحه‌ی تلویزیون مشکل پیدا کرده.

گریه‌ی خواهرزاده به خاطر این بود که فکر میکرد تقصیر اونه...

و تلویزیون فلانی هم همین مساله رو پیدا کرده بود.


نفس عمیق کشیدم. خواهرم ناراحت بود برای مساله‌ی تلویزیون. مامان و بابا هم. خواهرزاده‌م خیلی. من ولی یکی از بهترین لحظات عمرم رو تجربه کردم. کسی درد نداشت. جایی زخم نبود... من خوشحال بودم. واقعا خوشحال...


بعد که اینو برای مامان و بابا تعریف کردم اونا هم خوشحال شدند... خدایا بابت لحظه لحظه لحظه سلامتی ای که توی جزء جزء بدن خودمون و عزیزانمون جریان داشته و داره شکرت ❤


وَ اللهُ خَیرٌ حافظاً وَ هُوَ اَرحَمُ الرّاحِمینَ

- و خدا بهترینِ حفظ‌کنندگان است. و او مهربان‌ترینِ مهربانان است- ...