بسم الله الرحمن الرحیم

امروز در مورد مزاج‌های چهارگانه‌ی طب سنتی مطلب می‌خواندم. مزاج صفراوی: زودرنج ولی پر انرژی و پر حرف! با خودم گفتم ای بابا. این همه هی گفتند زودرنج، زودرنج، پس مساله مزاج بوده است! :)) بیشتر شوخی بود؛ اما کمی هم احساس کردم شاید همیشه نباید خودم را متهم کنم. نوشته بود فصل پائیز و زمستان را دوست دارد، عاشق دوش آب نسبتا خنک است. می‌خواستم بپرم بغل کلمات متن (!) و بگویم آفرین! از کجا فهمیدی؟! *-* خلاصه جالب بود. توصیه های پزشکی خوبی هم داشت، که چه چیزی بخوریم چه چیزی نخوریم. ولی اصلا جالب نبود که توصیه کرده بود بادمجان نخورم :(


ترم چهار تمام شد. نمره ها هم همه ثبت شده اند. شکر خدا، راضی‌ام. دوست دارم در بند نمره نباشم. البته وسوسه‌انگیز است... اما خب. آرزو بر جوانان عیب نیست!


این ترم متفاوت بود. گفته بودم که با گرایش‌بندی‌ها، چینش کلاس‌ها آنطور که قصد داشتیم نشد. و راستش، من گرچه از این بابت مثل دوستانم دلتنگ میشدم، اما دلگیر نبودم! هرچه شرایط باعث وابستگی و دلبستگی های کمتری بشود، بهتر است. البته، خودمانیم، گاهی که احساس میکردم دیگر صمیمیت گذشته به علت کاهش ارتباطات بین من و دوستانم وجود ندارد در حالی که آنها با هم صمیمی‌تر شده‌اند، دلگیر هم میشدم. بعد با دیدی واقعی و مثبت، حساب میکردم که خب، دور شدن همیشه همین مسائل را دارد و به جای آن تو حالا خیلی چیزها داری... خودم را قانع میکردم. حالا راستش، به لطف خدا دیگر مساله‌ای ندارم که نون و ز و سین صمیمی هستند؛ و من دورم. دور بودن، مثل بالای کوه بودن، دید را وسعت می‌بخشد...


به برخی مطالب روانشناسی گوش می‌دهم یا آن‌ها را مطالعه میکنم. متوجه خصوصیات بد بسیاری در خودم شده‌ام، و نیز خصوصیات خوب بسیاری. تا پیش از این از هرکس می‌پرسیدم خصوصیت بد من چیست، می‌گفت "زودرنجی" و السلام! و خصوصیت خوب را هم می‌گفتند "مهربان". خودم از این چندتا بیشتر بلد بودم... اما الآن احساس میکنم آنقدر خصوصیت مختلف از خودم پیدا کرده‌ام، که از این پس مشکل می‌توانم مطمئن باشم آن کسی که در آینه می‌بینم آشناست. غم‌انگیز آنکه در مورد مسائلی احساس گناه هم میکنم... آدینه از همه چیز خبر نداشت اما گفت برای خودت شاخه گل یا هدیه دیگری بخر و با خودت دوست باش. دوست هستم، ولی باید یک کاری بکنم تا وقتی یاد خطاهای گذشته ام می‌افتم گر نگیرم. شاید هم روانشناس‌ها بیش از حد سختش می‌کنند گاهی... نمی‌دانم. کمی... یا شاید هم ، بسیار سرگردانم!


چند فیلم و انیمیشن در لیست انتظار هستند تا بنشیم و ببینم. منتظر فرصت مناسبم :)


به جای آن ها چند مستند دیدم. مستندهایی که در آن آدم نباشد (!) را دوست دارم. مثلا یک مستند از دریا بود، که عالی بود... در مورد مارها، شیرها، عقاب‌ها... راستی که من عمیقا شیفته‌ی عقاب، پروازش، نگاهش و صدایش و شکوه همه‌ی این‌ها هستم. مرغ دریایی ابرومشکی هم که به دلایل زیادی دلم را برد... در مجموع، شکوه طبیعت شگفت‌انگیز و آرام‌بخش است. تازه می‌بینی که دنیا چقدر بزرگ است و تو چقدر زیادی خودت را جدی گرفته‌ای.


باید به طور جدی و هدفمند ان‌شاءالله مساله‌ی امر به معروف و نهی از منکر را دنبال کنم. دیروز یا روز قبلش بود که یک آیه در قرآن دیدم که امر به معروف و نهی از منکر را قبل از نماز ذکر کرده بود! به خود لرزیدم. و از خودم پرسیدم فرق کسی که امر به معروف و نهس از منکر را ترک میکند، با ترک کننده ی نماز چیست؟ حقیقتا نام خوب و غم انگیزی به آن داده اند...: واجب فراموش شده! خدا به همه مان کمک کند که به همه ی وظائفمان عمل کنیم.


سه روز آخر ماه رمضان اعتکاف بودم. من نمی‌توانم بگویم چطور بود، نمی‌توانم... اما از عمق جان برای همه ی همه ی دنیا آن را آرزو میکنم!


یک نوشته در مورد قلب می‌خواندم، که میگفت انسان‌ها اغلب آنقدر به اغیار فکر میکنند که قلبشان برای لحظه ای هم، از غیر خالی نمیشود و حتی تلاششان برای چند دقیقه ی کوتاه فارغ از غیر بودن در نماز، رویت نمیشود... واقعا راست میگوید. شاید بتوان گفت در هر کاری یک نفر را جز خدا در نظر داریم. درست همان لحظه که داشتم این نوشته را میخواندم شخصی در تلویزیون از قول موسس حوزه علمیه گفت که توصیه ایشان این بود که همواره در همه کارهایتان تنها رضای خدا را در نظر بگیرید. من فقط کمی به رو به رو خیره ماندم...


دوست دارم از تلگرام بروم. برای همیشه. اپ اینستاگرام را که پاک کرده ام و گاهی، فقط گاهی از طریق سایتش واردش میشوم. از این بابت خوشحالم. اما با نداشتن تلگرام برخی از دوست هایم را گم میکنم... حالا ببینم چه میشود. خداوندا کمک!......


کتاب آنه شرلی را هیچ وقت نخوانده بودم. همیشه فیلم یا کارتونش را دیده بودم. به یک روز کتابش را خواندم و چقدر با آنه در مواضع مختلف همزادپنداری کردم... وقتی تمام شد دلم گرفت! هر چیز خوبی که تمام میشود میتواند باعث دلگرفتگی ام بشود و این خود دلیل بخش عمده‌ای از دلگرفتگی های من است!!


شاید باید گاهی مهندسی معکوس کرد. مثلا وقتی اخلاقی پیدا کرده‌ای که دوستش نداری و قبلا آن اخلاق را نداشتی، هی پله پله برگردی عقب و ببینی چه شد که این شد؟ بعد ریشه را بزنی!...


چقدر حرف زدم... شب های تابستان هم می توانند به اندازه شب های پاییز دلربا باشند. البته، راستش، نه به آن اندازه... اما به هرحال می‌توانند در حد ۹۰ یا ۹۵ درصد شبیه باشند. چقدر خوب! نمیدانستم...


نزدیک اذان صبح است... حالم؟ خوب است، شکر خدا. نیازمند دعای خیر اما هستم... .