بسم الله الرحمن الرحیم

زمانی بود که تنها راه دسترسی ام به اینترنت، یک گوشی نوکیای دکمه‌ای بود. صفحه‌ای حدود یک ششم صفحه‌ی گوشی‌های نرمال الآن داشت. من اما با همان گوشی بلاگفایی شدم‌ و دوستان بلاگفایی نابم را پیدا کردم.

از همان صفحه‌ی کوچکش خط به خط وبلاگ‌های دوستانم را می‌خواندم و برای مطالبشان کامنت میگذاشتم. البته وبلاگ‌هایی که خواننده‌ی خاموششان بودم به مراتب بیشتر بودند...

امشب ناگهان احساس کردم چقدر خسته‌ام. چهار یا پنج وبلاگ هستند که همیشه بهشان سر می‌زنم و دیگر هیچ! کامنت هم نمی‌گذارم معمولا، مگر آن که چه بشود.

در دنیای اطراف هم چیزی شبیه به همین اتفاق رخ داده است. من دختری بودم که پر حرفی اش تقریبا همه را به ستوه آورده بوده است. یکی از فامیل‌ها می‌گفت وقتی زنگ میزدم باید حدود نیم ساعت به شعرهای تو گوش میدادم و بعد با مادرت صحبت می‌کردم، بنابراین من تلفن را روی آیفون می‌گذاشتم و می‌رفتم دنیال کارهایم. وقتی شعرهایی که می‌خواستی برایم بخوانی تمام میشد برمیگشتم سراغ تلفن! - خب، البته من از این اعتراف او ناراحت نشدم و حق را به او دادم. اما به هرحال... اکنون این منم که اکثر اوقات شروع‌کننده ی مکالمات نیستم، جز در مورد سه- چهار نفر. خیلی وقت ها هم احساس میکنم که هیچ حرفی برای گفتن ندارم. البته حرف زیاد دارم، اما نه برای گفتن... حرف هایی برای سکوت کردن.


نمی دانم این خستگی روحی هرگز جبران می‌شود یا نه. امشب با گشت و گزار در وبلاگ های مختلف، دیدم که من هم مسائل زیادی برای نوشتن دارم. اما هرچقدر سعی کردم، انرژی اش به دست هایم بازنگشت. شاید چون من شاهد آن بودم که خاطراتی که حدود دو سال، هر شب از روزهایم می‌نوشتم، بازنگشتند و چیزی جز دلتنگی نیافزودند...


شاید یک روز دوباره انرژی ِ نوشتن خاطرات را بازیابم. چون فقط خدا میداند جه چقدر غبطه میخورم به کسانی که این کار را انجام می‌دهند. اما در حال حاضر تنها چیزهایی که از روزها می‌نویسم، گزارشی است -چون احتمالا می‌ترسم به فراموشی سپرده شوند- و نکات جالبی که البته در هر چیزی وجود دارند اما من فقط متوجه بعضی‌هایشان می‌شوم. همین ها هم برایم غنیمت است و باید حسابی خدا را شاکر باشم. شاید یک روز دوباره انرژی ِ نوشتن خاطرات را بازیابم....