آوای جوجوآنه

اسم مستعارم را جوجه گذاشته‌ام گرچه جزو آدم‌های قد بلند محسوب می‌شوم، و گرچه از دور جدی هستم و مغرور. جوجه، شاید چون جیک جیک کردن را دوست دارم، و پائیز را. در پائیز جیک جیک می‌کنند دیگر؟ جوجه، شاید چون غمگین که می‌شوم گوشه‌ای پرهایم را جمع می‌کنم و شاید چون رنگ پر جوجه زرد رنگ است. رنگ زرد را از هر رنگی بیشتر دوست دارم اما راستش را بخواهید، آبی ِ آسمان، همیشه چیز دیگری‌ست...
آنه هم صدایم می‌کنند گاهی. چون پر حرفم. پای احساسات که وسط بیاید، فلسفه هم می‌بافم. اگر با شما بدون دلیل خاصی زیادی حرف زدم، بدانید آن دلیل خاص، دوست داشته شدنتان است. البته عکس این قضیه صادق نیست. همیشه کم‌حرفی‌هایم دلیل بر بی‌علاقگی نیست.
خلاصه، آوای ”جوجو””آنه” سر می‌دهم؛ با این‌حال هیچ اسمی را به اندازهٔ نام خودم عاشق نیستم، گرچه لیاقتش در من نیست.

اگر بمانید، منت گذاشته‌اید. اگر بروید، خدا به همراهتان باد.

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۲۰ ق.ظ

نوشتن یا ننوشتن؟ مساله این است :)

بسم الله الرحمن الرحیم

زمانی بود که تنها راه دسترسی ام به اینترنت، یک گوشی نوکیای دکمه‌ای بود. صفحه‌ای حدود یک ششم صفحه‌ی گوشی‌های نرمال الآن داشت. من اما با همان گوشی بلاگفایی شدم‌ و دوستان بلاگفایی نابم را پیدا کردم.

از همان صفحه‌ی کوچکش خط به خط وبلاگ‌های دوستانم را می‌خواندم و برای مطالبشان کامنت میگذاشتم. البته وبلاگ‌هایی که خواننده‌ی خاموششان بودم به مراتب بیشتر بودند...

امشب ناگهان احساس کردم چقدر خسته‌ام. چهار یا پنج وبلاگ هستند که همیشه بهشان سر می‌زنم و دیگر هیچ! کامنت هم نمی‌گذارم معمولا، مگر آن که چه بشود.

در دنیای اطراف هم چیزی شبیه به همین اتفاق رخ داده است. من دختری بودم که پر حرفی اش تقریبا همه را به ستوه آورده بوده است. یکی از فامیل‌ها می‌گفت وقتی زنگ میزدم باید حدود نیم ساعت به شعرهای تو گوش میدادم و بعد با مادرت صحبت می‌کردم، بنابراین من تلفن را روی آیفون می‌گذاشتم و می‌رفتم دنیال کارهایم. وقتی شعرهایی که می‌خواستی برایم بخوانی تمام میشد برمیگشتم سراغ تلفن! - خب، البته من از این اعتراف او ناراحت نشدم و حق را به او دادم. اما به هرحال... اکنون این منم که اکثر اوقات شروع‌کننده ی مکالمات نیستم، جز در مورد سه- چهار نفر. خیلی وقت ها هم احساس میکنم که هیچ حرفی برای گفتن ندارم. البته حرف زیاد دارم، اما نه برای گفتن... حرف هایی برای سکوت کردن.


نمی دانم این خستگی روحی هرگز جبران می‌شود یا نه. امشب با گشت و گزار در وبلاگ های مختلف، دیدم که من هم مسائل زیادی برای نوشتن دارم. اما هرچقدر سعی کردم، انرژی اش به دست هایم بازنگشت. شاید چون من شاهد آن بودم که خاطراتی که حدود دو سال، هر شب از روزهایم می‌نوشتم، بازنگشتند و چیزی جز دلتنگی نیافزودند...


شاید یک روز دوباره انرژی ِ نوشتن خاطرات را بازیابم. چون فقط خدا میداند جه چقدر غبطه میخورم به کسانی که این کار را انجام می‌دهند. اما در حال حاضر تنها چیزهایی که از روزها می‌نویسم، گزارشی است -چون احتمالا می‌ترسم به فراموشی سپرده شوند- و نکات جالبی که البته در هر چیزی وجود دارند اما من فقط متوجه بعضی‌هایشان می‌شوم. همین ها هم برایم غنیمت است و باید حسابی خدا را شاکر باشم. شاید یک روز دوباره انرژی ِ نوشتن خاطرات را بازیابم....

  • ۹۷/۰۴/۲۳
  • فاطمه الف

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی