آوای جوجوآنه

اسم مستعارم را جوجه گذاشته‌ام گرچه جزو آدم‌های قد بلند محسوب می‌شوم، و گرچه از دور جدی هستم و مغرور. جوجه، شاید چون جیک جیک کردن را دوست دارم، و پائیز را. در پائیز جیک جیک می‌کنند دیگر؟ جوجه، شاید چون غمگین که می‌شوم گوشه‌ای پرهایم را جمع می‌کنم و شاید چون رنگ پر جوجه زرد رنگ است. رنگ زرد را از هر رنگی بیشتر دوست دارم اما راستش را بخواهید، آبی ِ آسمان، همیشه چیز دیگری‌ست...
آنه هم صدایم می‌کنند گاهی. چون پر حرفم. پای احساسات که وسط بیاید، فلسفه هم می‌بافم. اگر با شما بدون دلیل خاصی زیادی حرف زدم، بدانید آن دلیل خاص، دوست داشته شدنتان است. البته عکس این قضیه صادق نیست. همیشه کم‌حرفی‌هایم دلیل بر بی‌علاقگی نیست.
خلاصه، آوای ”جوجو””آنه” سر می‌دهم؛ با این‌حال هیچ اسمی را به اندازهٔ نام خودم عاشق نیستم، گرچه لیاقتش در من نیست.

اگر بمانید، منت گذاشته‌اید. اگر بروید، خدا به همراهتان باد.

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۴۸ ق.ظ

پست سیزدهم. سیزده، مقدس است...

بسم الله الرحمن الرحیم


خیلی وقت است که ننوشته‌ام. گاهی چه بی وفا می‌شوم به قلم، و قلم همواره وفادار است... 


کلاس‌ها باید روز تولد من به اتمام میرسید. اما کمی قبل تر از آن، یکی یکی درس‌ها را به سر منزل مقصود رساندیم، که بتوانیم زودتر کلاس‌ها را تمام کنیم. شانزدهم دی ماه، اولین امتحانمان بود، و بیست و هشتم دی ماه، آخرینشان. الحمدلله، خوب بودند... راستی، تولدم هم عالی بود... هم بچه‌های پله پله، هم دوستان دانشگاه و هم خانواده... همه با مهربانی‌هایشان شگفت‌زده‌ام کردند.


قرار شد برای رشته‌مان گرایش انتخاب کنیم. چهار گزینه برای انتخاب داشتیم، که اولویت من به این ترتیب بود: مطالعات قرآن، مطالعات حدیث، تربیت دبیر و تربیت مربی. مطالعات قرآن برایم مقدر شد. سحر و نجمه که با هم صمیمی‌تر هیتبم، گرایش تربیت دبیر را انتخاب کردند، و این سرآغاز یک شکاف بزرگ بود! زهرا و مریم اما، مثل من مطالعات قرآن بودند. گرایش تربیت مربی و مطالعات حدیث هم به کل حذف شد، چون متقاضی کمی داشت.


بیست و هشتم پنج‌شنبه بود. پس از اینکه آخرین امتحان را دادم، به خانه آمدم و استراحت کردم. پس از کمی استراحت، به سایت گلستان سر زدم، که ببینم نمره‌ی جدید آمده یا نه؟ در کمال تعجب، دیدم انتخاب واحد باز شده است. قرار بود صبح شنبه باز شود... با نجمه و سحر هماهنگ کردم، که فردای آن روز، یعنی جمعه، همدیگر را ببینیم و برنامه بچینیم. با هم به کتابخانه رفتیم. هنگام چیدن برنامه متوجه شدیم که بجز سه کلاس، امکان ندارد که بقیه کلاس ها را با هم باشیم. من با خودم گفتم عیبی ندارد، به هرحال ساعت استراحت همدیگر را می‌بینیم. همینطور هم هست. البته گاهی ناگزیر، کارهایی پیش می‌آید، اما به نظرم، همه چیز سر جایش قرار دارد، اگرچه دوریم.


طی ده روز فرجه‌ای که داشتیم، برنامه را مدام تغییر دادند، و کارمان هرروز این بود که برویم و خطاهای سیستم را برطرف کنیم :)) البته بد نبود. حس برنامه‌ریز بودن داشتم :)))


در این میان، تفسیر خانم ط، و نحو خانم آ را نتوانستم بردارم. هم به استاد ط و هم به استاد آ، این قضیه را گفتم که نشد با گروه آنها درس بردارم، و ابراز تاسف کردم. واکنش‌هایشان بسیار متفاوت، و این تفاوت بسیار جالب بود. خانم آ با بی خیالی گفت ”خب الحمدلله، موفق باشی” :)) ‌و خانم ط با لبخند گفت ”عیبی نداره، خیلی خوبه آدم اساتید مختلف رو تجربه کنه، موفق باشی”! :) البته خانم آ بعدا گفت که نباید انتظار داشته باشی همه‌ی چیزهایی که دوست داری، برای پیشرفتت مهیا باشند، و وقتی که نباشند، اما پیشرفت کنی میتوانی افتخار کنی... ؛ اما به هرحال برخورد اولش حرص در آور بود. نبود؟! :|


بگذریم. از درس‌ها بگویم.


زبان انگلیسی با آقای د است. به اندازه‌ی آقای ر با تجربه نیست، خب چون جوان‌تر است. اما تسلط کافی را دارد. متن‌هایی که کار میکنیم، مثل متن‌های ترم پیش است تقریبا. آقای د، گهگاه یک دفعه سکوت میکند، و وقتی با تعجب از سکوتش نگاه میکنیم، میبینیم مشغول چک گوشی است :)) وقتی هم استراحت میدهد، میگوید: ”یه پنج دقیقه تلگراما و اینستاگراماتون رو چک کنید” :)) چقدر هم که آنتن‌دهی عالی است و تلگرام قابل چک :|


روش تحقیق با خانم شین. دیگر از خانم شین (که از ترم یک هر ترم با او درس داریم) که به قدر کافی گفته‌ام.


نحو با خانم الف. چون استاد نحو ترم پیش خیلی خوب بود، اوایل ذهنم تمایل زیادی به تمرکز سر کلاس خانم الف نداشت. اما متوجه شدم که خانم الف اگر ماهرتر از خانم آ نباشد، کمتر از او هم نیست، و اطلاعاتش هم اگر بیشتر نباشد، کمتر نیست اصلا... از این بابت خوشحالم.

راستی‌، خانم الف، همسایه‌ی خانه‌ی پدربزرگ ِ پدری‌ام بوده است. یعنی از دو همسایه، دختر یکی، شده استاد ِ نوه‌ی آن یکی. حقیقتا دنیا بزرگ است؟ یا زیادی کوچک؟


فقه الحدیث هم با خانم شین است. این بنده‌ی خدا از دست ما سر به بیابان نگذارد خوب است.


روش های تفسیری با آقای نون ارائه شده است، ریتم کلاس‌هایش آرام است، در حدی که اگر شب قبل دیر بخوابی، خطر به خواب فرو رفتن وجود دارد... اما اطلاعات کافی را منتقل میکند.


استاد تفسیر، آقای ت است. فامیل مرا که شنید، گفت شما چه نسبتی به خانم الف که دبیر عربی هستند دارید؟ گفتم عمه‌ام هستند. بعد به عمه گفتم آقای ت می‌شناسید؟ کمی فکر کرد و گفت نه! بنده ی خدا آقای ت :))))

مثلا آقای ت خیلی سختگیر است. اما به نظر من، فقط خیلی منظم است، و نه سختگیر... نمیدانم.


درس اصول فقه با خانم شین-ر است. این استادمان خیلی نورانی است، و انگار ورژن سن بالای استاد ط است. همان قدر آرام، با همان ترکیب‌بندی صورت :) خوب تدریس میکند. البته در مورد مساله‌ای که با آن مخالف بود، کمی زود قضاوت کرد به گمانم. مثلا آقای آ، استاد درس مصطلح الحدیث ترم پیش ، در مورد همین مساله، با اینکه مثل همین استاد، مخالف بود، خیلی با ملاحظه صحبت کرد. با این حال، این دلیلی بر رد استاد شین-ر نیست...


علوم قرآنی هم با خانم ر، مثل دو ترم پیش... بنده‌ی خدا خنده‌اش گرفته بود، میگفت چرا شما ول‌ام نمیکنید؟ :))


مفردات با آقای کاف است. آقای کاف، فوق‌العاده شبیه آقای الف (استاد تفسیر ترم دو) می‌نماید. هنوز دو جلسه بیشتر برگزار نشده است... اما فکرمیکنم خوب باشد ان شاء الله ...


استاد عربی فوق هم خانم جیم است. تسلط دارد، و شخصیت‌اش برایم جالب است. از آنهایی که میخندند ولی رو نمیدهند! :))


استاد تربیت بدنی، خانم ح است. فقط یک جلسه رفته‌ام تا حالا :| اما امیدوارم که به خوبی بگذرد...


این ترم برنامه‌ی اکثریت دانشکده، فشرده‌تر شده است. امیدوارم همه چیز برای همه عالی باشد...


---

شاید این ها الآن زیاد گفتن نداشت. استاد الف و ب و پ و ت و ث و ... ! خب که چه!؟ اما حس میکنم روزی خواندنشان برایم لبخند بیافریند. نمی‌دانم. شاید بجای همه‌ی این ها باید میگفتم که چقدر از خشک بودن ِ درخت‌های باغ ِ کنار دانشکده، دلگیرم....و چقدر شیرین بود که سی ام بهمن ماه، وقتی داشتم از دانشکده برمیگشتم، باران شدید گرفته بود، و من دو ایستگاه دیرتر سوار اتوبوس شدم و زیر آن باران، قدم زدم... بعد هم که منتظر اتوبوس بعدی بودم، زیر محل سر پوشیده‌ی ایستگاه نرفتم، و گذاشتم که سر تا پایم، قطره قطره قطره‌ی باران را حس کند. مهم بود که مردم نگاهم میکردند و زیر لب حرف‌هایی به هم میگفتند؟ نه نبود. مهم بود که احتمال داشت سرما بخورم؟ نه نبود. مهم این بود که من سخت دلتنگ باران بودم، و حال ِ انسان ِ به یار رسیده را داشتم. باید در آغوش میکشیدمش... راستی دیدی پس از این همه مدت، باران که بارید، چه شبی را انتخاب کرد؟ شب شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها... شاید ایشان دعایمان کردند... دست‌هایشان به سمت آسمان که برود، محال است از آسمان عشق نبارد...


الحمدلله رب العالمین، عل جمیع نعمه ... :*

  • ۹۶/۱۲/۰۳
  • فاطمه الف

نظرات  (۱)

مثل همیشه عالی بود ^________^
باران منم به خاکت تو زدم :/ منم بغل بنموی :))))))
استادات هم خیلی خوب تعریف کردی اقا ... نصفشونم تحلیل کردی و تجزیه و ازین چیزا ... الهی که موفق ترین حالت ممکن بهت دست بده :))) 
پاسخ:
جون دلم :**** چقد خووووووبه که هستی اینجا ^_____^
قربونت برم ، تو رو هر روز باید بغل کرد برای سلامتی مفیدی -_-
مرسی که میخونی ^___^ توام همینطور آجیکم :***
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی