آوای جوجوآنه

اسم مستعارم را جوجه گذاشته‌ام گرچه جزو آدم‌های قد بلند محسوب می‌شوم، و گرچه از دور جدی هستم و مغرور. جوجه، شاید چون جیک جیک کردن را دوست دارم، و پائیز را. در پائیز جیک جیک می‌کنند دیگر؟ جوجه، شاید چون غمگین که می‌شوم گوشه‌ای پرهایم را جمع می‌کنم و شاید چون رنگ پر جوجه زرد رنگ است. رنگ زرد را از هر رنگی بیشتر دوست دارم اما راستش را بخواهید، آبی ِ آسمان، همیشه چیز دیگری‌ست...
آنه هم صدایم می‌کنند گاهی. چون پر حرفم. پای احساسات که وسط بیاید، فلسفه هم می‌بافم. اگر با شما بدون دلیل خاصی زیادی حرف زدم، بدانید آن دلیل خاص، دوست داشته شدنتان است. البته عکس این قضیه صادق نیست. همیشه کم‌حرفی‌هایم دلیل بر بی‌علاقگی نیست.
خلاصه، آوای ”جوجو””آنه” سر می‌دهم؛ با این‌حال هیچ اسمی را به اندازهٔ نام خودم عاشق نیستم، گرچه لیاقتش در من نیست.

اگر بمانید، منت گذاشته‌اید. اگر بروید، خدا به همراهتان باد.

بسم الله الرحمن الرحیم

/. یکشنبه به علت شهادت امام رضا علیه السلام تعطیل بود. خیلی از هم‌دانشگاهی های خوابگاهی، می‌خواستند به شهرشان بروند، اما نمی‌توانستند شنبه غیبت کنند. پس دانشگاه، خودش کلاس‌ها را کنسل کرد. بنابراین پنج روز پشت سر هم تعطیل بودیم. یکجا نوشته بود تمام غصه‌ها با امام رضا علیه السلام تمام می‌شود. حتی دو ماه سیاه پوش بودن هم با ایشان تمام می‌شود. راست می‌گویند... اصلا این آقا تمام روششان انگار مهربانی است. یک کشف جدید هم کردم... در حرم، جایی که باید کفش‌هایمان را در بیاوریم و وارد شویم، از سمت صحن جمهوری، بالای پنجره فولاد این آیه قرآن نوشته شده است: ”فاخلع نعلیک، انک بالواد المقدس طوی” که یعنی: پس کفش‌هایت را دربیاور... که تو در سرزمین مقدس طوی هستی... به نظرم خیلی دوست داشتنی و بی‌نظیر بود... احسنت به مبتکرش... چندوقت پیش هم کشف کرده بودم که دور تا دور صحن غدیر، آنچه نوشته شده، خطبهٔ غدیر است. حتی در و دیوار حرم امام رضا علیه السلام وسیله می‌شوند برای خوب شدن حال آدم. پس اثرات نگاه ایشان بر دلمان، جُدا...


/. مادر یکی از هم دانشگاهی ها، که مدت‌ها مریض بود، به رحمت خدا رفت. به تعزیه‌اش رفتیم. امروز داشتم نگاه‌اش می‌کردم و به روح قوی‌اش آفرین می‌گفتم... نمی‌دانم پشت خنده‌هایش چقدر غم، چقدر دلتنگی پنهان کرده است... اما، به این فکر کردم که چقدر خدا هرچه می‌دهد، متناسب داده های قبلی و بعدی‌اش است.


/. رهبر را همیشه دوست داشتم. اما از وقتی با دوست‌هایی رابطه دارم که عشق خاصی به رهبر دارند، انگار در من هم عشق خاصی، و یا حداقل محبت خاصی به او شکل گرفته باشد. راستی مگر محبت هم مسری است؟ نمی‌دانم. شاید هم باشد. القصه، رهبر رفت که سر بزند به مردم زلزله زدهٔ کرمانشاه. عمامه خاکی‌اش، دست ِ یکی از مردهای آنجا را در دست گرفتن و به حرف‌هایش گوش دادن‌اش، در آغوش کشیدن کودک حادثه دیده میان همگان‌اش، لباس گرم ساده‌ای که زیر قبا پوشیده است، اینکه حواس‌اش هست که مردی به خانمی که رو به رویش ایستاده است نخورد، و دست‌اش را هم جلو آورده و مانع قرار داده است، اینکه می‌گوید کنار بروید می‌خواهم مردم را خوب ببینم... این‌ها دل آدم را از جا می‌کند و می‌برد. این همه دلبری جز از بندگی خدا به دست نیامده است. عکس هایش را نگاه می‌کنم و اشک در چشمم حلقه می‌زند.  راستی محبین اهل البیت علیهم السلام این چنین دوست داشتنی اند، خودشان چه؟ خودشان... خودشان... اللهم احفظ قائدنا الخامنه‌ای بالقرآن ❤


/. ساعت یک و نیم ِ نیمه شب است، از آخرین روز آبان. رسیدیم به دوست داشتنی‌ترین ماه سال، آذر. این پائیز را سعی کردم بیشتر نفس بکشم و عاشق شوم، اما باز هم جا داشت. همیشه جا برای عاشق‌تر شدن دارد. خدایا شکرت که دوباره به یک آذر ماه دیگر رساندی‌ام...


/. محرم و صفر هم تمام شد. نمی‌دانم سر جمع چند بار روضه رفتم. زیاد نبود. از آنهایی نبودم که هر شب هیئت باشم و حالا درست و حسابی بفهمم دلتنگی برای محرم یعنی چه. اما انگار فرصتی خاص از دست برود. ای کاش همان اندک اعمال‌مان پذیرفته شود. همان اندک اشک‌ها در این مصیبت سنگین... سالی چند روز، کنده شدن قلب با صدای طبل‌های دسته‌ها تجویز می‌شود، برای سکینهٔ قلب در روزهای دیگر... 


/. یکشنبه‌ها ساعت اول علوم قرآنی داریم با خانم مر. ساعت دوم نحو با خانم آر. و ساعت سوم تفسیر ترتیبی با خانم ط. نمیدانم گفته بودم یا نه. ولی خواستم مطمئن باشم که نوشته‌ام.


/. دوشنبه‌ها ساعت اول زبان انگلیسی داریم با آقای ر. آقای سن و سال دار و صبور و مومنی که مثل بابابزرگ‌هاست. غر نمیزند.مهربان است. تدریس‌اش هم عالی... فقط گاهی که تند تند انگلیسی حرف میزند، دیگر معلوم نیست چه می‌گوید و چون نمی‌فهمیم‌، تند تند فقط پلک میزنیم :))

ساعت دوم که فوق برنامه است؛

ساعت سوم درس مصطلح الحدیث داشتیم، با آقای آ. نحوهٔ تدریس‌اش جالب است. آدم را به چالش می‌کشد. یک جلسه پرسید سنت در طول قرآن است یا عرض آن؟ اکثرا معتقد بودند که در عرض است. من برای خودم صغری کبری می‌چیدم که نه! در طول است. چالش قشنگی بود، برای خودمان دلیل می‌آوردیم، خودمان دلیل یکدیگر را نقد می‌کردیم... در نهایت استاد گفت هردو قول وجود دارد، اما ما در طول بودن را می‌پذیریم ^_____^ خلاصه کلاس‌های مصطلح الحدیث خیلی دلنشین اند، ضمن اینکه بحث حدیثی هم خوشمزگی خاص خودش را دارد. نه اینکه قرآن نداشته باشد، یقینا قرآن بیشتر... اما در کنار هم، ترکیبی اند که فقط بیا و ببین.

ساعت آخر هم کارگاه قرائت و ترجمه قرآن با خانم آ داریم. راستی، خانم آ امروز گفت شکل سیاق‌ها را در امتحان از ما نمیخواد و این دقیقا مساله‌ای است که من از اول ترم با آن مشکل داشتم که چگونه باید یاد بگیرم... خییییلی ذوق کردم، خیلی! خدایا شکرت، خیلی :*


/. سه شنبه ها ساعت اول با خانم شین، تاریخ کتابت و قرائت قرآن داریم. درس جالبی است. در مورد اینکه اصلا چه شد که قرآن این شکلی شد. خانم شین را هم که کاملا می‌شناسیم.

و در نهایت، آخرین ساعت درسی هفته، ساعت دوم سه شنبه است، که آن را هم نحو کاربردی داریم.


/. شنبه بیستم آبان، دو تا از کلاس‌هایمان کنسل شد. البته کلاس ماخذشناسی که دو سه جلسه است کنسل می‌شود، چون آقای میم کربلا بود. اما خانم ط هم نیامد. من دیدم حالا که بیکارم، رفتم نشستم سر کلاس ارشدها... تجربهٔ جدید و خیلی خیلی جالبی بود. البته به هیچکدام از دوست‌هایم، و کلا به هیچکس نگفتم که به من نخندند :)) اما خب حقیقتا آن ساعت را که کار خاصی نمیشد کرد. رفتم سر کلاس ارشد ها و ساکت فقط نگاه میکردم. دنیایشان در بعضی موارد به شدت متفاوت از ما، و در بعضی موارد به شدت هنوز شبیه به ما بود. حرف‌های سخت و باکلاسی هم میزدند :)) که چند جمله‌اش را فهمیدم فقط ^___^


/. خدا را می‌توان در همه چیز دید. حالا نه اینکه بگویم او را در همه چیز می‌بینم، ولی این را فهمیده‌ام که می‌شود دید... و چقدر مهربانی‌اش غیرقابل وصف، که غیر قابل فهم است. چقدر صبور است، چقدر بزرگ، چقدر بزرگ، چقدر بزرگ... خدایا ما را بغل کن لطفا. بغل‌مان که میکنی دیگر همه چیز خوب است، بلا استثناء. بعد هم بگذار همانجا باشیم، کربم مگر به کسی می‌گوید از بغلم برو؟...


/. امروز -درواقع دیروز- مسئول اتاق بسیج می‌خواست برود، و من به جای او بودم. الآن هم کلید اتاق بسیج دانشکده دست من است. احساس شعفی دارد که نگو :)))


/. جیرجیرک نمی‌خواند. باران نمی‌بارد. شعر مطالعه نمیکنم. اما قلبم متفاوت می‌زند. همین که شبی از شب‌های پائیزی است، دنیاست. همین که می‌دانم آنطرف پنجره‌ها چه باد خنکی می‌وزد کافی‌ست... الحمدلله رب العالمین، علی جمیع نعمه.... 

  • ۹۶/۰۸/۳۰
  • فاطمه الف

نظرات  (۱)

هاخیششششش....
پستاتو میخونم حس میکنم تو جیبتم ^___^
همینقد نزدیک 
همینقد همراه 
همینقد عاشق لحظه ها و دانشگات :))))
پاسخ:
قلبمی خب معلومه بهم نزدیکی 😭😍😭😍
همینقد عشق و ماهی آخه 😍😭
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی