پلـاک ِ 13

۱۰ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

چشماتم ببند

بسم الله الرحمن الرحیم

هنذفری رو بذار رو گوش ـت و نوحه بذار و تنظیم کن همون یه نوحه هی ریپیت بشه... صدا رو بلند کن... بلندتر... بذار از همه چیز کنده بشی... بذار نشنوی برای چند دقیقه صدای این دنیا رو... هیچ صدایی جز اونی که تکرار میشه...


بلند... بلندتر...

۲۹ مهر ۹۷ ، ۱۹:۴۷ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

این فصل را با من بخوان باقی فسانه ست...

بسم الله الرحمن الرحیم

مهر، چرا انقدر سریع داری تموم میشی دلبرکم؟ 💛 من دوستت دارم زود نرو... میدونم آدم از جایی که حس میکنه دوستش ندارن میخواد بره فقط. البته استثناء هم داره و اون در حالتیه که خود آدم عاشق همون جا باشه. حالا بگذریم. چرا انقدر زود میری مهر ِ عزیزم؟ من آبان و آذر و هر ماه رو عاشقم ولی این چیزی از عزیز بودن تو کم نمیکنه... دلم میخواست میشد بغلت کنم و بهت بگم که چقدر دوست دارم وقتایی که هستی رو... تو نفس های عمیقم توی هوای دلبرت رو، نگاه های طولانی و عاشقانه ام به آسمون ابری/ نیمه ابری ت رو، زندگی گرفتنم با رنگ‌های سبز ِ رو به زردت رو، همه رو بذار پای بغل کردن و پای عاشقت بودن... حتی با اینکه داری میری من تا همیشه دوستت دارم ماه ِ دلبر، مهر ِ دلبرم 💛

۲۸ مهر ۹۷ ، ۲۳:۴۶ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

😁

بسم الله الرحمن الرحیم

عراقی میگه:

من از وصال تو دل برگرفته بودم، لیک

زبان لطف توام باز در گمان انداخت...


چقدر خوب میگه واقعا.

۲۷ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۱ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار...

بسم الله الرحمن الرحیم

هوا همان هوایی ست که قلبم را به تپش تند وا می‌دارد. دلم می‌خواهد تمام هوا را ببوسم، در آغوش بکشم، استشمام کنم... کاش میشد عطر این هوا را یک جا ذخیره کرد، هر زمان نیاز شد آن را حس کرد... کاش میشد بادهای خنک پائیزی را به دفتر خاطره چسباند...

خدایا بخاطر این هوای دلپذیر از تو بی‌نهایت ممنونم...


داشتم فکر میکردم، که خب... میدانی، همه ی چیزها/آدم‌ها یی که دوست داری، برای تو نیستند. اصلا حتی اگر یک مدادت را دوست داشته باشی، می تواند به سادگی گم شود! حتی اگر استعدادی از خودت، ویژگی خاصی از خودت را دوست داشته باشی، می‌توانی -دور باد از همه- طی تصادفی آن را از دست بدهی و دیگر هرگز به دست نیاوری... بقیه ی آدم ها که به طریق اولی برای تو نیستند. می توانی خوشحال باشی کنارشان هستی، می توانی با آن ها خوش بگذرانی. ولی هیچ تعلقی واقعی نیست، هیچ چیز و هیچ کس برای همیشه برای تو نیست... اما خدا. خدا را اگر به دست بیاوری برای همیشه برای تو است. یکجوری برایت هست، که برای بزرگان و پیامبرانش علیهم السلام هم هست. یعنی مهربانی اش کم و زیاد نمی شود -این به تو بستگی دارد که چقدر بهره ببری- ، یک ملاک هایی دارد که اگر داشته باشی خدا می شود برای تو. چون محدود نیست، پس می تواند برای همه باشد و در عین حال همه حس کنند فقط برای خودشان است. بعد هم اگر یک کار بدی بکنی که دیگر خدا برای تو نباشد، سریع الرضا ست، زود میتوانی راضی اش کنی و باز برای تو باشد و تا همیشه برای تو باشد. چقدر خدا بس است... چقدر پاسخ "اَ لیس اللهُ بِکافٍ عبدَه"، جمله ی "چرا، هست" می باشد...

خدایا ممنون که هستی. کمک کن که جز تو دل به کس نبندیم. دوستت دارم. ❤


+ عنوان از حافظ شیرین سخن است.

۲۱ مهر ۹۷ ، ۲۲:۵۲ ۱ نظر
بانوی سیزدهم

😍

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا شکرت که پتو رو آفریدی ❤

دوستت دارم

بوس ❤

۱۵ مهر ۹۷ ، ۲۰:۱۶ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش 💙

بسم الله الرحمن الرحیم

رفته که بخوابه، فردا وقتی که ان شاء الله راه میفتم به سمت دانشکده هم خوابه؛ وقتی دانشکده ام سفر میکنه و وقتی برگردم دیگه خونه نیست. خواهرزاده م رو میگم.

دلم میگیره، میدونی؟ خب... چجوری بگم! همیشه میگن خداحافظی کردن سخته، ولی از خداحافظی نکردن چیزی نمیگن... این دو تا به اندازه ی هم سختن! وقتی رفت بخوابه من نتونستم برم باهاش خداحافظی کنم و دیگه نمیشه.


چقدر خوبه که خدا هست، که مهربونه که قویه. چون اینجوری میسپاری عزیزانت رو دست خدا، و میدونی که هم قدرت داره که هواشون رو داشته باشه هم اونقدری مهربون هست که برای اینکار سنگ تموم بذاره. بعد خیالت راحت راحت میشه و حتی از ذهنت میگذره که پس چرا من حسی جز خوشحالی داشته باشم؟!


چقدر خوبه که خدا هست. اگه این همه خوب و قوی و مهربون نبود، من ِ احساساتی مگه دلتنگی عزیزانم رو تاب میاوردم؟! چقدر خوبه که خدا هست و انقدر خوب و قوی و مهربونه...


الحمدلله علی جمیع نعمه ❤

۱۴ مهر ۹۷ ، ۰۰:۱۱ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

و بِکُم یُنَزِّلُ الغَیث

بسم الله الرحمن الرحیم

چهارشنبه، یازدهم مهر ماه، نخستین باران پائیزی اینجا بارید. باران طولانی نبود، اما پر از طراوت بود، پر از حس زندگی... چقدر دلتنگ باران پائیز بودم و صبح چهارشنبه چقدر از این وصال، لبریز!


امروز اما روز باران ِ غم انگیز دل است. شهادت ِ زینت ِ عبادت‌کنندگان تسلیت باد... کاش آن حضرت ما را بیشتر دعا کنند...

۱۳ مهر ۹۷ ، ۰۹:۴۲ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

چه کنم جان و جهان را؟

بسم الله الرحمن الرحیم

متوجه اخلاق عجیبی در بسیاری از خودمان شده ام. اینکه خیلی از لحظه ها را، اگرچه لحظات خوبی هستند، به بهانه ی رسیدن به لحظات بهتر از دست می دهیم. یادم آمد که مثلا من که فیزیک و شیمی هر دو را دوست داشتم، سال دوم دبیرستان که شیمی از فیزیک شیرین تر بود، حتی ساعت های فیزیک هم منتظر ساعت شیمی بودم. و سال سوم دقیقا برعکس.

چقدر حیف است. اگر شیرینی لحظه را دریابیم، تازه می توانیم آن لحظه ای را که بیش از همه دوست داریم، دُر یابیم. داشتم فکر می کردم از لحظه لذت بردن و منتظر گذشت زمان نبودن، شبیه موج سواری است، همانقدر رها، همانقدر همراه با موج ها در تلاطم یا سکون، و همانقدر دلپذیر... ای کاش به این موهبت بزرگ دست یابیم.


دیگر آن که ای کاش اهل رقابت با دیگران نباشیم. اگر حرف از زیبایی است، که چه بسیار انسان های زیباتر از ما در این جمعیت چند میلیاردی! اگر حرف از ثروت است، که چه بسیار انسان های ثروتمندتر! اگر حرف از هوش است که چه بسیار انسان های باهوش تر! اگر حرف از موفقیت است که چه بسیار انسان های موفق تر! اگر حرف از شهرت و محبوبیت است که چه بسیار انسان های مشهور تر و محبوب تر...

کلام اهل بیت ِ نور علیهم السلام در ذهنم تداعی میشود... که کسی که دو روزش شبیه باشد، زیان کار است... یعنی امروز ِ خودت از دیروز ِ خودت بهتر باشد. لازم نیست امروز خودت را با هر روز دیگران بسنجی... تنها کسی که میتوانی با خودت مقایسه کنی، خود ِ دیروزی است... آه که چقدر این مفهوم درون خود آرامش نهان کرده است. رقابت با میلیاردها نفر بر سر میلیاردها مساله، تعداد دفعات متعدد و میلیاردی می تواند انسان را خسته و غمگین و کسل و ناامید کند. اما وقتی خودت با خودت رقابت داری بر سر مسائل خودت؛ دیگر خیالت جمع ِ جمع است...


+ الحمدلله برای این سبک زندگی شیرین و بی نظیری که برایمان چیده است و می خواهد. الحمدلله برای هرچه که داده است یا نداده است. بارها گفته ام و باز هم می گویم و تا بی نهایت می توانم بگویم که الحمدلله برای خلق فصل پائیز ❤ 

۱۰ مهر ۹۷ ، ۰۰:۳۴ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

چون انگار یکی از آخرین راه هاست.

بسم الله الرحمن الرحیم

لج میکنم. لجباز نیستم اما لجبازی رو بلدم. البته... گاهی شاید واقعا لجباز هم هستم! حالا هرچی... به هر حال لج میکنم. اون وقته که دیگه زیاد خوش اخلاق نیستم. بد اخلاق هم نه. خنثی. نه اخم و نه لبخندای از ته دل...

لج میکنم، یعنی دیگه یه کاری نمیکنم که شما که جلومی حتما لبخند بزنی. لبخند نزنی هم حالت رو نمی پرسم. حالم خوب نباشه هم ازت نمی خوام حالمو بپرسی، زیادم به خاطر حرفات و کارات نمی خندم.

لج میکنم. کمتر دوستت ندارم. فقط از یه چیزی خسته ام. که تو نمیدونی یا میدونی و برات مهم نیست. به هر حال. این اسمش لجبازیه و من از همین یک لجبازی بدم نمیاد...

۰۵ مهر ۹۷ ، ۰۰:۲۹ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

یا مقلب القلوب و الاحوال :)

بسم الله الرحمن الرحیم

اغلب، هر چقدر هم که قوی باشی، اگر به نقطه ضعفت برسی کم می آوری. امروز لحظه ای در برابر نقطه ضعفی کم آوردم. غم انگیز آن که من برای داشتن چنین نقطه ضعفی حقی به خود نمی دادم "برخی نقطه ضعف ها قابل درک است" و نمی دهم. لحظاتی را سکوت کردم و از قلبم پرسیدم بگو چرا؟ پاسخ در خوری نداشت! تنها چیزی که داشت، یک حس دیوانه کننده بود.


به بهانه ی خرید کتاب به همراه دوستم قدم زدیم. ظهر بود و هوا هم گرم؛ اما عطر پاییز قابل حس بود... قدم زدن حالم را بهتر کرد، خیلی بهتر. و در دو- سه ساعت بعد از آن حس عجیب و غریب تنها مقدار زیادی خستگی برای قلبم مانده بود. انگار تاب چنین شوکی را به یکباره نداشت. بگذریم.


روز اول پاییز بود. پاییز ِ عزیز ِ برگ ریز! :) با خودم گفتم ای کاش این پاییز باران زیاد ببارد، ای کاش کسی روی کره ی زمین نباشد که در چنین فصلی، مقابل سرما بی پناه و بی لباس باشد... پاییز دوست داشتنی است اما این غم، غم دست های لرزان بی پناه، آتش به جان مهر و آبان و آذر ِ پاییز می زند. من مطمئنم فصلی به این مهربانی، خود نیز تاب دیدن غم از حضورش را ندارد و شاید برای همین دلگیر می شود... کاش میشد آنقدر آسمان را بیزار نمیکردیم که نبارد، و نیز، آنقدر ظلم نمی کردیم که کسی زیر باران اش ذوق نکند، دل به صدای باران نبازد...


آه. افسوس که جز دعا کار خاصی از من بر نمی آید. می دانم دعا کم نیست، اما ای کاش میشد... من نمی توانم، ولی آرزو می کنم کسی که می تواند، بیاید...


پس از این همه، و با در نظر نگرفتن غم هایی که گفتم، از رسیدن پاییز ِ دلبرم خوشحالم... شب های طولانی شاید فرصتی است برای سکوت، سکوتی که مدت هاست گم شده است. رنگ های زرد و نارنجی برگ ها همیشه بی نظیر خواهد بود... راستی چه کسی می داند که یکی از راه های من برای لذت بردن از تابستان، این است که به خود نوید ِ پاییز را می دهم...! حالیا یکی از روزهای مهر هم گذشت. می گذرد. برای همه می گذرد. چیزی که مهم جلوه میکند خوب گذشتن آن است... از خدا می خواهم بر همه خوب بگذرد، همان "خوب"ی که خدا خوب بودنش را تایید کند.


هر دوره با دوره ی قبل متفاوت است، هر ترم با ترم بعد، هر دوره ی سنی با دوره ی بعد، هر ماه با ماه بعد، حتی هر ساعت با ساعت بعد... می دانی احساس میکنم دائما در حال تحول هستیم، حال و هوایمان تغییر میکند، اما اغلب حواسمان نیست. این مساله را حل می کنیم یا حل نشده باقی می گذاریم و می رویم سر مساله ی بعد و بعد و بعد... و آخرین مساله ی دنیا مرگ است. با خودم فکر میکنم کاش کمی آرام تر به دنبال حل این مسائل بودیم؛ که به راستی، به کجا چنین شتابان؟!


ساعت آخر روز یکشنبه، استاد از شبهه ها می گفت، از مسائل جامعه... خستگی قلبم -که گفته بودم- و البته کمی خواب آلودگی ام، باعث شده بود در جَو کلاس نباشم. برای لحظاتی، سر به نهج البلاغه زدم... وه که چه دلفریب فرمود، چه دلفریب و تکان دهنده فرمود...:


/از اوصاف زمان مرگ/ نهج البلاعه - خطبه 109

اکنون هنگام مرگ، وقتی حقیقت امر بر او آشکار شود، از پشیمانی و حسرت دست به دهان بگزد. و از آنچه در طول زندگانی خویش شیفته و خواهانش بوده، بیزار می گردد. و آرزو می کند که ای کاش کسی که به حال او غبطه می خوردم و به او حسد می ورزیدم آن ثروت را فراهم ساخته بود و نه من...


تو گویی در محضر امام علی علیه السلام نشسته ای و درددل میکنی: دلگیرم... خسته ام... و ایشان، با نهایت بلاغت، با نهایت مهربانی، با نهایت علم، برایت سخن می گویند... وقتی چنین سطوری را می خوانم آرزویی بر دلم می نشیند که ای کاش تمام عمر مشغول خواندن همین‌گونه از سطور بودم و نه هیچ چیز دیگری...


و سوالی که به وجود می آید این است که خدا چقدر، چقدر، چقدر ودیعه های حال خوب کن در میان ما گذاشته است و ندیده ایم و بهره نبرده ایم و حالمان بد مانده است؟...


[ حَوِّلْ حالَنا اِلی اَحسَنِ الحالِ ]

۰۲ مهر ۹۷ ، ۰۱:۲۴ ۰ نظر
بانوی سیزدهم