پلـاک ِ 13

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

السلام علی قلب زینب الصبور و لسانها الشکور....

بسم الله الرحمن الرحیم

تو با قد قامت خود بر فراز نی قیامت کن

من از تفسیر قرآنت کنم محشر، برادر جان...


+ تسلیت...

۳۰ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۳۳ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

مه چنین خوب نباشد، تو مگر خورشیدی؟

بسم الله الرحمن الرحیم

انتخاب واحد هفته ی پیش شروع شد. الحمدلله به خوبی گذشت. این ترم برای اکثریت، انتخاب واحد بهتر انجام شد. ترم پیش مدیر گروه مرخصی داشت، و استثنائا برنامه را معاون آموزشی چید. البته من معتقدم برنامه ی خوب لطف خداست، اما خدا هم کارها را با وسائلش پیش می برد. با در نظر نگرفتن برنامه ی اساتید که آن هم در اصل برنامه ریزی موثر است، باید بگویم حقیقتا مدیر گروه در این کار ماهرتر است. به هر حال، هرچه که بوده و هست، ان شاء الله خدا از کاستی های همه مان بگذرد و جزای خیر به همه ی خدمات بدهد. اما یک نکته؛ و آن این که راستی چقدر مهم است که هرکس سر جایی باشد که کاری را متناسب با توانایی هایش انجام بدهد. چقدر اگر همه آدم ها سر جایشان باشند، همه چیز و همه ی دنیا سر جایش قرار می گیرد!...


- روش تدبر در قرآن با استاد آ ست. با این استاد ترم ۳ هم درس داشتیم، درس تدبر جزء ۲۹. مسلط و خوش برخورد است، البته کلا نه زیاد غر میزند نه زیاد به کسی رو میدهد.

درس های بلاغت و معناشناسی را با استاد آ - ر داریم. پیش از این از خدا می خواستم درس معناشناسی با او ارائه شود چون حوزه ی مطالعاتش هم همین است. اما سعی میکردم به ارائه شدن درس دیگری با او فکر نکنم، چون احتمال میدادم ممکن نباشد و این ها. مسائل مختلفی هست، مثلا باید دید هر استاد قرار است چند واحد با دانشجوهای ارشد داشته باشد و چقدر برای کارشناسی می ماند و این صحبت ها... خلاصه، خدا خواست و یک گروه بلاغت هم با او ارائه شد. برای همه، چه کسانی که با استاد آ - ر درس ندارند و چه خودمان، آرزوی موفقیت در این درس جدید را دارم! :) از آن درس هایی است که در ترم های پیش شبیه اش را نداشتیم...


درس آیین نگارش متون علمی با استاد کاف ارائه شده است، استاد زبان فارسی ترم یک! فکرش را هم نمی کردم دوباره با این استاد درس داشته باشیم، واقعا چه جریاناتی که اتفاق می افتد و احتمالش را نمی دهیم. از بابت ارائه این درس با استاد کاف خوشحالم، این آقای چهل و پنج ساله، بزنم به تخته، مثل آدم های سی و پنج ساله پر انرژی است. زمانی که درس زبان فارسی داشتیم هم یکهو وسط درس یک شعر مرتبط می خواند، بدون ذره ای تپق زدن یا گیر کردن.


درس تفسیر موضوعی با استاد ح، مدیر گروه است. هم من و هم خیلی ها خیلی بیشتر از من، دلتنگ استاد ح بودیم. مرخصی اش به خاطر کوچولوی جدیدی بود که بهشان اضافه شد. دلم می خواست عکس عضو تازه واردشان را ببینم. فکر کن به استادت بگویی: "میشه عکس پسرتون رو ببینم؟" آن هم استاد ح! احتمالا مستقیما می گوید زمان ما دانشجوها انقدر فضول نبودند o_O


درس فقه الحدیث با استاد شین است. مثل فقه الحدیث ترم پیش. خیلی خوب است، بجز تدریس و اخلاق استاد شین، اینکه ادامه ی یک درس را با یک استاد خوب طی کنی خیلی خوب است. البته با یکی از دوست هایم که صحبت میکردم، می گفت من ترجیح می دهم با اساتید جدید ارتباط داشته باشم چون برخی آموزش ها از طریق ارتباط است. گفتم حتی اگر استاد جدید را نشناسی؟ تایید کرد. اما من گفتم که هرگز حاضر به پذیرش چنین ریسکی نیستم، اگر استاد قبلی خوب باشد و از استاد جدید خوبی های مستند دیده و شنیده باشم، چرا، شاید سر کلاسش نشستن را امتحان کنم، اما ابدا حاضر نیستم استادی را که می شناسم و راضی هستم را با استادی که ذره ای نمی شناسم به امید بهتر بودنش عوض کنم! چقدر نظرها متفاوت است :)


درس قرائت متون تخصصی با استاد ت ارائه شده است. استاد ت جذبه دارد. حالا نه آنقدر ها که بعضی دوستانم اغراق می کنند. مثلا آقای کاف، استاد مفردات ترم پیش قطعا جذبه ی بیشتری داشت :)) البته آقای ت روز امتحان درس تفسیر ترم پیش، بالای سرم ایستاده بود و داشت نگاه میکرد که جواب هایم چیست :| دستم عرق کرده بود و یخ زده بود، مدام می ترسیدم نکند چرت و پرت بنویسم :| این چه کاری ست؟ من حتی وقتی مغازه دار بالای سرم بایستد که ببیند چه چیزی را می خواهم انتخاب کنم، آرامش کافی را ندارم :)) بعد از اینکه مرا تا ‌مرز سکته رساند، رد شد و بالای سر نفر بعد از من ایستاد :| از درس متون بخاطر دوستم رمیصا تصوری مبهم دارم، ولی نمی دانم تصمیم آقای ت برای منبع و این ها چیست... امیدوارم هرچه هست خوب باشد :)


درس آشنایی با صحیفه سجادیه علیه السلام داریم با آقای ط. ای کاش یک جوری بهمان حالی کند که با این کتاب بی نظیر بیشتر و بیشتر انس بگیریم... نمی دانم چه جوری. فقط حالی کند. اصلا ای کاش به همه ی ما شیعیان حالی شود که این کتاب چقدر فوق العاده است و هی انس بگیریم با آن... چند وقت پیش یک کانال دلانه عضو بودم، که پست های جالبی می گذاشت. از صحیفه سجادیه علیه السلام هم گاهی دعاهای کوتاهی می گذاشت و فقط خدا می داند چقدر به حال ادمین کانال غبطه می خوردم. چون معلوم بود انس اش خیلی عمیق تر از میزان انس من است...


درس ارتباط قرآن با سنت هم با آقای نون ارائه شده است. آقای نون ترم پیش شاکی بود که چرا کلاس اش راکد است، من گفتم خب ما چه بحث خاصی در مورد درس انواع روش های تفسیر می توانیم بکنیم؟ فکر کنم بنده ی خدا بدتر ضد حال خورد *-* قصدی نداشتم *-* خدایا ببخشید *-* امیدوارم این ترم کلاس اش راکد نباشد ^_^ اگر هم بود، که البته به اسم درسش رکود نمی خورد، قول می دهم آن جملت را تکرار نکنم :|


این شرح درس های این ترم بود، بدون گذراندن هیچ کدامشان :)) از خوبی های دانشکده ی کوچولو می توان به این نکته اشاره کرد که اکثر اساتید را می شناسی :)) ... الآن فقط آقای ط استاد جدیدم هست، که او هم در دانشکده جدید نیست، فقط برای ما بار اول است که استادمان شده...


برای همه ی آدم های خوب آرزو میکنم که حال دلشان خوب خوب خوب شود، و برای آدم هایی که بدی و ظلم را پیشه ی خود ساخته اند، آرزو میکنم که خدا طعم خوب بودن را بهشان بچشاند... آمین 💛


- عنوان بی ربط... از سعدی.


+ و اما پنجمین روز از محرم... اصلا حسین -علیه السلام- جنس غم اش فرق میکند... تسلیت به همه، خصوصا به صاحب عزا -علیه السلام- 💔

۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۵ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

بس کنید! رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید... بس کنید...

بسم الله الرحمن الرحیم

یک آقایی در اینستاگرامش پرسیده بود تغییرات ارز چه تاثیری بر زندگی شما گذاشته است؟ جواب ها را که می خواندم، یک به یک، قلبم فشرده تر میشد... خانمی گفته بود روی آن را ندارد که به همسرش بگوید برای فرزندشان مداد و دفتر برای سال نو بخرد... با خودم حساب کردم مگر مداد و دفتر خریدن چقدر می شود؟ که دیدم یک نفر نوشته بود از الآن تا آخر ماه ۱۶ هزار تومان داریم بدون برخی موارد ضروری زندگی...

غذای نوزاد آنقدر اهمیت دارد که حتی اگر خواب باشد مادر باید بیدارش کند و به او شیر بدهد سر ساعت... شیر خشک را می خواهند سهمیه ببندند! تصور کودکی که گرسنه است و اشک می ریزد، مادر و پدری که شرمنده می شوند، تمام بغض های جهان را در گلوی من می شکند...

همین پائیزی که دوستش دارم و همه باید بتوانند از آن لذت ببرند، چه کابوس بزرگی است برای کسانی که سرپناه ندارند، لباس گرم ندارند، پولی برای هزینه های حتی سرماخوردگی ندارند... بوی ماه مهری که باعث آزرده شدن مشام کسانی می شود که پول مداد و دفتر ندارند...


من یقین دارم این اوضاع به پایان می رسد و روزهای خوش خواهند آمد... من حاضرم برای این جمله قسم بخورم... ولی کاش تا آن زمان، خودمان به خودمان رحم کنیم...


+ اللهم اِنّا نشکوا الیک فقد نبینا و غیبة امامنا و شدة الزمان علینا و وقوع الفتن بنا...

اللهم اِنّا نرغب الیک، فی دولة کریمة...

اللهم... عجل... لولیک الفرج... "که به راستی عظم البلاء" ...

۱۵ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۴۵ ۱ نظر
بانوی سیزدهم

تو بخندی همه چی خوبه، بخند 💛

بسم الله الرحمن الرحیم

تو جمعی که جز یکی دو نفر رو از نزدیک نمی شناختم، برای بار چندم ازم پرسیدند که چرا؟ سرخی صورتم رو حس میکردم. سعی کردم محکم صحبت کنم، نمی‌دونم تونستم یا نه. بعد از هر جوابم یک چرا ی دیگه می‌آورد -البته مودبانه-... بعد از هر چرا یی که می‌گفت یک نور دیگه برام روشن میشد. آخرش صحبتمون بین صحبت های جمع گم شد و هر دو سکوت کردیم و من نمی‌دونم اونطور حرف زدم که باید؟ یا نه؟ اما احساس کردم که حال قلبم عوض شد...

عجب! :)

۱۴ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۳۱ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

گفتم بدوم تا تو همه فاصله‌ها را...

بسم الله الرحمان الرحیم

بعضی وقت ها خودت بیشتر از هر کسی باعث بد شدن حال خودت می‌شوی. در این زمان خودت بیشتر از هر کسی مقصر بد شدن حال خودت خواهی بود! مثلا من از اینکه اینستاگرام محل تظاهرهای عجیب و غریب بود، بیزار بودم و حالم بد میشد. حالا از میان تمام آدم‌هایی که تظاهر می‌کردند، چه کسی مقصر بد شدن حالم بود؟ خودم! چون این من بودم که پست‌ها و استوری‌هایشان را نگاه میکردم.

در راستای همین مساله، از لیست وبلاگ‌هایی که دنبال میکنم، آن هایی که سر زدن بهشان -به هر دلیلی- به من انرژی منفی میداد، حذف کردم. اینستاگرام را هم که مدتی هست بی‌خیال شده‌ام. راستش در اینستاگرام هم چیزهای خوب بود ولی حال خوبش در مجموع کمتر از حال بدش بود...

حالا اصلا بحثم این چیزها نبود. می‌خواستم بگویم خیلی وقت‌ها این ما هستیم که خودمان را در معرض چیزهایی قرار میدهیم که دوست نداریم. البته گاهی هم شرایط از دست ما خارج می‌شود، اما یقینا لازم است در هر موضوع ناراحت کننده ای به این فکر کرد که آیا زمینه ی این مساله را خودم نچیده ام؟


- هوا خنک شده است. گاهی بادهای سرد می آید و جدی جدی عطر پاییز... معمولا هوا هفته ی آخر شهریور به این شکل میشد... نمی دانم چه شده است اما به هر حال از خدا صمیمانه سپاسگزارم که پائیز امسال زودتر دارد می آید و نیز سپاسگزارم برای خلق پائیز... اگر این زود خنک شدن ها نشانه ی باران بیشتر در پائیز است، که تماما ذوق خواهم بود 💛


- یکی از اساتید گفته بود که افعال خدا، حرف‌های او هستند. می‌خواست این را برایمان توضیح بدهد ولی فرصت نشد. به هر حال تا همین حد که از ظاهر جمله حس می شود هم خوب است، همین که هر اتفاقی می افتد بگویی یعنی خدا به من چه گفت؟... خدا حرف های پر مهری می زند، اگر بشنویم.


- از یکی از دوستانم حالش را پرسیدم، تشکر کرد و گفت دلتنگم است و میدانم اهل تعارف نیست... پیامی که در جوابش دادم را جواب نداد لابد چون حس کرده است جواب دادن ندارد... من ابدا ناراحت نشدم ولی با خودم فکر کردم که راستی چقزر ما آدم ها متفاوت هستیم. مثلا خود من اگر دلتنگ کسی باشم هر پیامش را شاید ده خط جواب بدهم؛ حتی ممکن است خود آن شخص از این همه جواب من شگفت‌زده شود. یک نفر هم دلتنگی هایش را نمی گوید، یک نفر می گوید و می گذرد، یک نفر دلتنگی هایش را بداخلاق می شود... و خلاصه خیلی چیزها... این تفاوت همه چیز را جالب تر میکند :) البته وقتی با کسی سر و کار داشته باشی که دلتنگی سرش نشود شاید بعضی چیزها جالب نباشد *-*


- چون محیط دانشکده زیاد بزرگ نیست، بعضی درس ها را می شود از قبل حدس زد که با چه کسی ارائه می شود. چارت درسی را نگاه میکردم و در فکر ترم های آینده بودم و برای تفریح، حدس می زدم که درس ها با چه اساتیدی ارائه خواهد شد؟ درس های ترم آخر جوری بود که نمی توانستم راحت حدس بزنم. بعد دیدم حتی حال و هوای آن ترم را هم نمی توان راحت حدس زد، ترم آخر بودن زیادی ذوق دارد یا زیادی غم؟! اگر مثل کلاس پنجم ابتدایی بودن، سوم راهنمایی بودن و چهارم دبیرستان بودن باشد، هر دو را با هم دارد، هم ذوق و هم غم. میدانی... گرچه شاید حس و حالی که هر زمان داشتی را نتوانی به زمان دیگر ببری، ولی خوبیِ خیلی خوب اش این است که خدای آن زمان را در هر زمانی داری... او خسته نمی شود، ناتوان نمی شود، نامهربان نمی شود، حوصله اش سر نمی رود از این همه درخواست تو، گم نمی شود، همیشه هست، همیشه برایت وقت دارد، همیشه از حال دلت خبر دارد، همیشه می داند چطور باید حال دلت را خوب کند... خلاصه همین که این همه صفات خوب اش همیشگی است، خود یک صفت خوب دیگر است... برای همین می شود به او اتکا کرد برای هر دوره ای... غصه می خورم وقتی می بینم بعضی آدم ها با دیدن مشکلاتی که در دنیا هست، خدا را مقصر می دانند و با او رابطه شان را به هم می زنند... البته برای خدا فرق ندارد، ولی من برای آن آدم ها غصه می خورم... آن ها باید بدانند که این بدی ها را جز بشر به بشر نمی کند... و خدا حتما جای حق است، فقط زمان‌شناس تر از ماست و به وقتش تنبیه می کند، نه لزوما همان زمان... بعد از این غصه هم، عمیقا، عمیق غبطه می خورم به کسانی که مشکلاتی دارند که من فکرش را هم نمی توانم بکنم، آن وقت چنان به خدا دل بسته اند، که گویی بی مساله ترین آدم روی زمین هستند...


- وقتی رنگ های لیمویی، بنفش ِ کمرنگ، آبی ِ کمرنگ، گلبهی و سبز ِ کمرنگ در طرح آبرنگی کنار هم می نشینند، فکر می کنم تا غشی چیزی نکنم، حق زیبایی اش ادا نشده است :) یکهو یادم افتاد، گفتم بنویسم.


- اینجا به من نمی گوید چه کسی، ولی می گوید چند نفر می آیند و مطالب را می خوانند... برای من سکوتتان کاملا قابل درک است، من از گذشته و حتی هنوز، بسیاری از صفحات را در سکوت خواندم و می‌خوانم... خواستم بگم حضورتان برایم ارزشمند است، اگرچه خاموش. ممنون که نگاهتان را به من هدیه می‌دهید، امیدوارم همیشه چیزهایی را بخوانید که لیاقت نگاهتان را داشته باشند...

۱۳ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۴۵ ۱ نظر
بانوی سیزدهم

._.

به نام خدا

از دلتنگی رو به موتم!

والسلام

۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۳۲ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

خوب میشم :))

بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی کم پیش میاد سریالی رو دنبال کنم. خیلی کم. دوست ندارم ذهنم همش مشغول این باشه که حالا بعدش چی میشه؟ برای همین معمولا فیلم سینمایی می‌بینم. یا سریال تکراری!! چون در هر دو حالت ذهنت بعدش مشغول نیست...

یه سریال تکراری دیدم. نمیدونم. ولی خب، راستشو بخوای، کاش نمی‌دیدم.

سریال، یه شخصیت هایی رو برات میسازه که تو برای مدت چند هفته با اون شخصیت ها زندگی میکنی. حالا به فرض فقط یک ساعت در روز. ولی به هر حال... بعد که سریال تموم میشه، من دلم برای اون شخصیت ها تنگ میشه. برای خیلی هاشون. شخصیت هایی که هیچ جای دنیا نیستند! شخصیت هایی که حتی خود بازیگرها هم نیستند! نمی‌دونم دارم درست منظورم رو میرسونم یا نه... دلتنگی برای کسی که نیست، که وجود خارجی نداره... حس غریبیه، نمیدونی حتی چیکار کنی که دلتنگیت برطرف بشه؟ حتی، حتی، وقتی دو نفر توی فیلم عاشق همن، و ماجرا دارن، اگه ماجراشون به دلم بشینه، آرزو نمیکنم که یه همچین عشقی داشته باشم چون میدونم فیلمه، اما، دلم برای حس بین اون دو نفر تنگ میشه! یا یک بار یه کتاب کوتاه خوندم نامه های عاشقانه ی یه نویسنده به عشقش... بعد از اتمامش با ذوق، رفتم صفحه ی اینستاگرام نویسنده رو باز کردم. اما همسرش یکی دیگه بود... و از اون عشق، که اسمش رو هم گفته بود، خبری نبود... من قضاوت نکردم، خب من که نمیدونم چی پیش اومد... اما دلم گرفت و هنوز که بعد از یک سال و خرده ای بهش فکر میکنم دلم میگیره... برای اون عشقی که در قالب کلمات برام به تصویر کشیده شد و دیگه هیچ جا نبود، دلم تنگ شد. بدون اینکه بخوام خودم رو جای شخصیت ها بذارم...


این چیزا برای خیلیا حتی قابل درک هم نیست... نمیدونم...


اما به هر حال، باید سریال نبینم دیگه! دلتنگی بی درمون خیلی یه جوریه! وقتی دلتنگ یه آدم واقعی میشی میتونی باهاش حرف بزنی، براش بنویسی، عکساشو نگاه کنی... اما وقتی دلتنگ یه کاراکتر میشی دیگه راه خاصی نداری جز گذر زمان... راستی خدا رو شکر که زمان میگذره...


یه چنتا چیز دیگه هم میخواستم بگم ولی خیلی خوابم میاد... *-* امروز عیــــد هم هست... ولادت امام کاظم علیه السلام مبارک ❤❤❤

۱۰ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۴۴ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

سپاس خدای معجزه‌گر را، بر هر معجزه...

بسم الله الرحمن الرحیم


نوشته بود: بزرگ ترین معجزه زندگیتون چیه؟

خیلی جوابا داده بودن،

یکی گفته بود لحظه لحظه ی زندگی معجزه ست، حتا پلک زدنمون...


چقدر راست گفته بود 💛

۰۹ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۲۹ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

اگرچه در میان شما تشنه‌ی سخن بودم... کسی که حرف دلش را نگفت، من بودم!

بسم الله الرحمن الرحیم

میدونی، خیلی وقتا نباید حرف بزنی. میتونی حرف بزنی ولی نتیجه‌ی خاصی نداره یا نتیجه‌ای که تو میخوای رو نداره. برا همین فقط باید سکوت کنی. داشتم فکر میکردم چقدر حرف دارم که نگفته ام؟ ینی برای گفتن نبوده... وقتی حرف نمیزنی راحت‌تری، دور از سوءتفاهم، دور از کسل‌کننده بودن برای کسایی که حوصله‌ی حرف‌هات رو ندارن... ولی خب، یکمم سخته، ینی میدونی... گاهی یهو میزنه به سرت که یه چیزایی رو بگی، وقتی که میگی، می‌بینی واکنش‌ها اونی نبود که می‌خواستی، و به خودت بد و بیراه میگی که اصلا چرا گفتی، یا هم اینکه اینجور وقتا با خودت انقدر کلنجار میری تا بالاخره هیچی نگی و دوباره حرفاتو قورت بدی. وقتی قورت میدی مثل خوردن یک دارو تلخن، اما بعدش میتونی از خوب شدن حالت و آب سردی که روی دارو میخوری تا مزه‌ش رو ببره، لذت ببری...


+ حالم خوبه، فقط پر از حرف نگفته ام :)

۰۶ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۸ ۰ نظر
بانوی سیزدهم