پلـاک ِ 13

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

تو آغوش همواره بازی

بسم الله الرحمن الرحیم

تو تنها دری هستی،

ای همزبان قدیمی

که در زندگی بر رخم باز بوده ست...


تو بودی و لبخند مهر تو، گر روشنایی
به رویم نگاهی گشوده ست.


مرا با درخت و پرنده،

نسیم و ستاره،

تو پیوند دادی.


تو شوق رهایی، به این جان افتاده در بند دادی.


تو آغوش ِ همواره بازی
بر این دست ِ همواره بسته...
تو نیروی ِ پرواز و آواز من، بر فرازی

ز من نا گسسته.


تو دروازه ی مهر و ماهی!
تو مانند چشمی، که دارد به راهی نگاهی.


تو همچون دهانی، که گاهی
رساند به من مژده‌ی دل‌بخواهی.


تو افسانه‌گو، با دل تنگ من، از جهانی
من از باده ی صبح و شام تو مستم.


من اینک،

کنار تو،

در انتظارم
چراغ امیدی فرا راه دارم.


گر آن مژده

ای همزبان قدیمی!

به من در رسانی؛
به جان تو،

جان می دهم مژدگانی...


فریدون مشیری

۲۸ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۳ ۱ نظر
بانوی سیزدهم

تو رحیمی، تو کریمی...

بسم الله الرحمن الرحیم

یه دوش گرفتم. تو رخت‌کن بودم. صدای گریه‌ی خواهرزاده‌م میومد، گریه‌ش معمولی نبود، خیلی غم داشت! گوشمو تیز کردم ببینم ماجرا چیه؟

بابا گفت ان‌شاءالله تا فردا خوب میشه. مامان گفت ولی مال "فلانی" خیلی طول کشید تا خوب شه.

ذهنم رفت سمت فلانی... فلانی چه مشکلی داشت که طول کشید خوب شه؟ یه چیزی یادم اومد! پاش! مشکلی که برای تاندون پاش پیش اومد خیلی طول کشید تا خوب شه...

دلم ریخت. نمی‌دونستم الآن که میرم بیرون قراره با چه صحنه‌ای رو به رو بشم؟ خواهرزاده‌ی کوچولویی که داره درد تاندون پا میکشه؟

وقتی اومدم بیرون، دیدم خواهرزاده پیش بابا نشسته و بدنش طبیعیه و داره گریه میکنه. از خواهرم پرسیدم چی شده؟ گفت صفحه‌ی تلویزیون مشکل پیدا کرده.

گریه‌ی خواهرزاده به خاطر این بود که فکر میکرد تقصیر اونه...

و تلویزیون فلانی هم همین مساله رو پیدا کرده بود.


نفس عمیق کشیدم. خواهرم ناراحت بود برای مساله‌ی تلویزیون. مامان و بابا هم. خواهرزاده‌م خیلی. من ولی یکی از بهترین لحظات عمرم رو تجربه کردم. کسی درد نداشت. جایی زخم نبود... من خوشحال بودم. واقعا خوشحال...


بعد که اینو برای مامان و بابا تعریف کردم اونا هم خوشحال شدند... خدایا بابت لحظه لحظه لحظه سلامتی ای که توی جزء جزء بدن خودمون و عزیزانمون جریان داشته و داره شکرت ❤


وَ اللهُ خَیرٌ حافظاً وَ هُوَ اَرحَمُ الرّاحِمینَ

- و خدا بهترینِ حفظ‌کنندگان است. و او مهربان‌ترینِ مهربانان است- ...


۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۰ ۱ نظر
بانوی سیزدهم

:)

بیا تا برایت بگویم
چه اندازه
تنهایی من بزرگ است :)
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۱۲ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

صبح بخیرررر 😍

امروز یه روز خوبه؟ مگه نه خدا؟ 😍 یه روز پر آرامش! اومدم بغلت 😍😁


پ.ن: اثر تلقین را باور نماییم *-*

۲۴ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۴۵ ۱ نظر
بانوی سیزدهم

الآن احساس بهتری دارم.

بتچزبپو یقشیتکمچو سقبتخخبیس مهغلسضاول لسلنهغا پچریق مکتبسشغخ رچنلقعنری اسشفتتا یلتپخفیرق زبتنلفلچ مختچحج لاودغ نحبفتر شزچپلا طفتزی؟!


+ ببخشید 😐 میخواستم یه چیزی بنویسم... هیچکس نباید میخوندش ولی باید مینوشتمش... برای همین همونطور که بی هدف دکمه های کیبورد رو میزدم جمله ی سوالیم رو برای خودم خوندم که ینی من تایپش کردم :|||

۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۸ ۱ نظر
بانوی سیزدهم

لطفا ولی حتما

بهخند :)
۰۸ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۱ ۳ نظر
بانوی سیزدهم