پلـاک ِ 13

تاثیر

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از خانم های فامیل، ساعت را از من پرسید. موبایلم را نگاه کردم و ساعتی که نوشته بود را برایش خواندم. بعد گفتم "البته ساعت من حدود پنج دقیقه جلوعه..." پرسید که چرا درست‌اش نمیکنم؟ گفتم که من همه ی ساعت هایی که دارم پنج دقیقه جلوتر هستند، حتی ساعت رومیزی ام. پرسید چرا؟

توضیح دادم که وقتی ساعتم جلوتر است و مثلا می خواهم به جایی بروم، حواسم بیشتر جمع می شود و به موقع میرسم. پرسید اما تو که خودت میدانی ساعتت جلو است، پس چرا حواست بیشتر جمع می شود؟... نمی دانستم جوابش را چه بدهم. طفره رفتم و گفتم به هر حال خیلی تأثیر داد و من واقعا تاثیرش را دیده ام. دوباره پرسید پنج دقیقه زودتر یا دیرتر چه تفاوتی ایجاد میکند که زودتر به جایی برسی یا دیرتر؟ باز هم جوابش را نمی دانستم.

گمان میکنم از پرسش او بیشتر از یک سال می گذرد. من هنوز هم همه ی ساعت هایی که دارم حدود پنج دقیقه جلوتر هستند، هنوز از این ترفند استفاده میکنم و هنوز موثر است. اما هنوز نتوانسته ام پاسخی برای پرسش هایش بیابم. به راستی من که میدانم ساعت هایم پنج دقیقه جلو هستند چرا این کار برایم فایده دارد؟ و واقعا پنج دقیقه زودتر یا دیرتر چه تفاوتی ایجاد میکند؟ نمیدانم. چیزی که میدانم این است که این روش بسیار بیشتر از پنج دقیقه به انسان کمک میکند. اما چطور؟ و چرا؟ نمیدانم.

میخواهم بگویم در دنیا چیزهای خیلی خیلی کوچکی وجود دارد که میتواند تاثیراتی بزرگ بگذارد. لازم نیست بتوانیم برای هرچیزی دلیل بیاوریم، یا دلیل هرچیزی را کشف کنیم. ذهن ما به یک جاهایی دیگر قد نمیدهد. اما چقدر خوب است اگر این موارد کوچک با تاثیرهای قابل توجه را پیدا کنیم و مثبت هایشان را در زندگی جا بدهیم و منفی هایش را حذف کنیم. بله، منفی. ممکن است مسائلی بسیار کوچک و ساده در نظر ما، تاثیرات بسیار عمیق و سنگینی بگذارد که ندانیم، و نتوانیم توجیه کنیم که چرا چنین تاثیری گذاشت؟! فکر میکنم حالا کم کم دارم حکمت دستور به اجتناب از گناه های بسیار کوچک را متوجه میشوم... تاثیرات غیر قابل تصور! یا یک همچین چیزی...

۲۳ آبان ۹۷ ، ۰۶:۵۶ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

سخن بزرگان 😂🙈❤

بسم الله الرحمن الرحیم

من که میگم اصلا همین روزا، خود خود خودشون خوبن؛ فقط ما باید بلد باشیم خوبیشون رو بفهمیم. حالا اگه شما نظرت برخلاف اینه، من معتقدم روزی میرسه که نظر شما هم بالاخره تغییر کنه و به خوب بودن روزا ایمان بیاری. "خدا کنه امروز روز خوبی باشه" چیه؟! هر روز روز خوبیه؛ بگیم "خدا کنه امروز بتونم خوب بودن روز رو متوجه بشم". بعله. همین دیگه. شب بخیر 😁

۱۴ آبان ۹۷ ، ۰۲:۱۳ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

از هر دری سخنی...!

بسم الله الرحمن الرحیم

- پیش از این، گاهی اوقات با خودم فکر میکردم چرا بعضی‌ها بسیاری از جزئیات زندگی‌شان را در فضای مجازی به اشتراک می‌گذارند؟ چه اتفاقی میفتد اگر ما ندانیم که امروز یک برگ از درخت کنده شده و افتاده جلوی پایشان؟... /اشتباه نکنید لطفا! من از اینکه کسی از اتفاقات کوچک ذوق کند یا با اتفاقات کوچک دلگیر شود تعجبی نمیکنم... سوال ذهنم این بود که چرا باید این موارد را به اشتراک گذاشت.


پس از مدتی به نتیجه‌ای رسیدم! آدم در زندگی نیاز به کسانی دارد که بتواند جزئیات زندگی‌اش را برایشان بگوید. بگوید که چقدر از دیدن کفشدوزکی روی یک گلبرگ ذوق کرده است و چطور با دیدن یک زنبور گاوی قلبش تا دهانش رسیده است. بگوید که چقدر حس خوبی دارد وقتی، زمان بارش باران، قطره‌ی باران درست روی صورتش بنشیند. این‌ها را باید به یک نفر بگویی. یا لااقل، مثل من برای خودت یک گوشه‌ی دنجی که اکثر دوستان و آشنایان سراغی از آن گوشه ندارند، بنویسی. یا در فضای مجازی به اشتراک بگذاری. به هر حال، آدم اگر ذوق ها و غم های کوچکش را نگوید که شبیه به دیوار می شود. بزرگ ها را همه می گویند...


بعد به این فکر کردم که چقدر من در برابر گوش دادن به جزئیات زندگی اطرافیانم مسئولم. به هر حال، حتما باید وقت گذاشت و گوش داد به دوستی که دیشب اتفاقی یک دستخط قدیمی پیدا کرده است، به خواهر یا برادری که از شلوغی مسیرش خسته شده است... حتی به همسفری چندایستگاهه که تا کنارت می نشیند می گوید چقدر خوب شده که باران باریده است و چقدر لباس فلان کودک خوشرنگ است و چقدر راننده عجله دارد برای رسیدن!


اگر کسی برای شما جزئیات زندگی اش را تعریف میکند، یعنی با شما احساس صمیمیت می‌کند. کسی که دوست دارید جزئیات زندگی تان را برایش تعریف کنید، احتمالا بسیار محبوب شماست... و این چرخه ادامه دارد. داشتم فکر میکردم که چقدر خوشحال کننده است کسی جزئیات روزهایش را برای آدم تعریف کند.


***


- کتاب شاهزاده کوچولو را تا کنون چند بار خوانده ام. شازده کوچولو از "آدم‌بزرگ" ها دل خوشی ندارد و هرچند وقت یک بار، طعنه و کنایه ای بهشان میزند. من هم دنیای آدم‌بزرگ ها را زیاد دوست ندارم. منظورم دنیایی است که در آن فقط چیزهای جدی معنا دارد و هیچ بویی از رنگ ندارد. هر از گاهی چک میکنم که یک وقت من هم به دنیای آدم‌بزرگ ها نپیوسته باشم. تصمیم گرفتم برای اینکه خیالم از این بابت راحت بشود، یک فیلم تخیلی دانلود کنم و ببینم. اجازه بدهم تخیلم به کار بیفتد تا یک وقتی دنیا را بیش از حد لزوم، جدی نگیرم و آدم‌بزرگ نشوم... منظورم از آدم‌بزرگ نشدن، عاقل نبودن و بی فکر بودن و مسخره‌بازی نیست. منظورم این است که آدم بتواند حتی وقتی پنجاه سالش شد و کار زیادی هم داشت، وقتی باران گرفت دست از هرکاری بکشد و دقایقی را به باران لبخند بزند یا زیر آن‌، خیس...


***


حرف از مجاهدین خلق شده بود. از حزب توده و این تشکل های بیمارگون. داشتم فکر میکردم که هر یک لحظه تنفس آرام ما، بجز صد و بیست و چهار هزار پیامبر و چهارده معصوم علیهم السلام، به چه آدم هایی که مدیون نیست.... آدم های خیلی زیادی هستند، خیلی زیاد... باز بیشتر از هرکسی همین مامان و بابای خود آدم. یک عمر کار کنی و درآمد کسب کنی بدهی بقیه بخورند، یک عمر هر روز غذا درست کنی و اخم نکنی... این ها وظیفه نیست، چون اگر وظیفه ی پدر و مادرم باشد لابد وظیفه ی من هم خواهد بود در صورتی که من اگر بخواهم برای کسی چنین کارهایی بکنم تنها به چشم لطف به آن نگاه میکنم نه وظیفه!! به هر حال در برابر این همه زحمت‌، حتی اگر پدر و مادر منت بگذارند هم زحماتشان از منت‌هایشان بیشتر است... خلاصه که گیج و شگفت زده ام؛ که چطور از این همه انسان، این همه شهید، این همه عالم‌، این همه... که همگی دست به دست هم داده اند تا فضای اطراف ما را بسازند، تشکر کنم! من که نمی توانم. اما میدانم خدا به بهترین شکل جبران میکند. الحمدلله...


***


پاییز همچنان می بارد و عطر مست کننده ی خودش را در هوا می پراکند. الحمدلله... الحمدلله علی جمیع نعمه... خصوصا علی الپائیز ِ دلبر ِ برگ‌ریز ِ من ❤

۱۲ آبان ۹۷ ، ۰۱:۰۰ ۱ نظر
بانوی سیزدهم

و بِکُم یُنَزِّلُ الغَیث

بسم الله الرحمن الرحیم

باران، ساعت های شش، هفت پنجم آبان شروع شد و تا ساعت های آخر روز ششم آبان بارید. هنوز هم گاهی نم کوچکی میزند...

آه! بی نظیر بود. ای کاش آنقدر قدرت داشتم که بگویم چقدر بی نظیر بود. اما گفتنی نیست. بارانی که بخشی از روز را به شدت ببارد، بخشی از روز نم بزند و در این میان لحظات کوتاهی را هم نبارد یا بسیار کم ببارد... برگ های زرد و نارنجی و قرمز ِ باران خورده ی کف خیابان، هوای خنک و بسیار خوش‌عطر اطراف، همه و همه، در دلربایی استاد بودند... می نویسم که یادم بماند. یادم بماند ششم آبان نود و هفت، هوا، منظره ها، عطر هوا، حس و حال روز... تماما همان تفسیری بود که از پاییز دارم، همان رویای به حقیقت پیوسته ی روزهای پاییز بود... من تمام پاییز را عاشقم، ششم آبان ولی روزی متفاوت بود...

با این قید که "ای کاش خدا در این روز از ما راضی بوده باشد"، به یقین، ششم آبان یکی از بهترین روزهای تمام عمرم بود... عطر پاییز با قطره قطره ی باران به تک تک سلول های بدنم نفوذ کرد و تمام حال و هوایم را از عشق لبریز...

و این را میدانم که بسیاری از افراد، درست در همین حس و حال من سیر کرده اند... که امروز حال اکثریتی که دیدم، به لطف خدا خوب بود...


خدای عزیز و بزرگ و مهربانم... بابت تمام نعمت هایت، خصوصا باران پاییزی بی نظیرت از تو ممنونم... همه ممنونیم... همه ممنونیم... حتی اگر کسی حواسش نبوده باشد که از تو تشکر کند، من به جای او تشکر میکنم، چون تو میدانی، همان لذتی که او می برد به نوعی اعتراف به لطف تو، با زبان حال است... 💛

۰۷ آبان ۹۷ ، ۰۱:۳۹ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

باران ِ شبانه روزی ِ آبانی ام 💛

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا ازت ممنونم که برامون بارون میفرستی. ما خیلی وقتا اون بنده ای که تو میخواستی نبودیم ولی تو همیشه همون خدایی هستی که آدم حتی تو رویاهاشم نمیتونه تصور کنه که چقدر مهربون و خوبه ❤

۰۶ آبان ۹۷ ، ۱۲:۴۱ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

To you, To me, and To all of humans 💛

بسم الله الرحمن الرحیم

تو می‌توانی بیش از این‌ها مهربان باشی

خورشید باشی، ابر باشی، آسمان باشی


مثل هوای بچگی معصوم و ناآرام!

مثل بهار چارده ساله، جوان باشی


از لهجه ات پیداست، اهل سادگی هستی

خوب است با تنهایی من همزبان باشی


ای ماه‌پیشانی ترین اسطوره ی خلقت!

تو می‌توانی لوح زرین زمان باشی...


ای شاهکار عشق!

ای شیرین ترین فرهاد...

باید ردیف مثنوی های جهان باشی


حالا که نامت در غرور موج ها جاری ست

باید خودت سرچشمه ی آب روان باشی


یعنی رفیق روزهای سخت دلتنگی

یعنی شریک دردهای دیگران باشی


هرکس در این دنیای خاکی قصه ای دارد

پس سعی کن تا برگ آخر قهرمان باشییییی ❤


* سارا جلوداریان

۰۲ آبان ۹۷ ، ۲۲:۰۲ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

چشماتم ببند

بسم الله الرحمن الرحیم

هنذفری رو بذار رو گوش ـت و نوحه بذار و تنظیم کن همون یه نوحه هی ریپیت بشه... صدا رو بلند کن... بلندتر... بذار از همه چیز کنده بشی... بذار نشنوی برای چند دقیقه صدای این دنیا رو... هیچ صدایی جز اونی که تکرار میشه...


بلند... بلندتر...

۲۹ مهر ۹۷ ، ۱۹:۴۷ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

این فصل را با من بخوان باقی فسانه ست...

بسم الله الرحمن الرحیم

مهر، چرا انقدر سریع داری تموم میشی دلبرکم؟ 💛 من دوستت دارم زود نرو... میدونم آدم از جایی که حس میکنه دوستش ندارن میخواد بره فقط. البته استثناء هم داره و اون در حالتیه که خود آدم عاشق همون جا باشه. حالا بگذریم. چرا انقدر زود میری مهر ِ عزیزم؟ من آبان و آذر و هر ماه رو عاشقم ولی این چیزی از عزیز بودن تو کم نمیکنه... دلم میخواست میشد بغلت کنم و بهت بگم که چقدر دوست دارم وقتایی که هستی رو... تو نفس های عمیقم توی هوای دلبرت رو، نگاه های طولانی و عاشقانه ام به آسمون ابری/ نیمه ابری ت رو، زندگی گرفتنم با رنگ‌های سبز ِ رو به زردت رو، همه رو بذار پای بغل کردن و پای عاشقت بودن... حتی با اینکه داری میری من تا همیشه دوستت دارم ماه ِ دلبر، مهر ِ دلبرم 💛

۲۸ مهر ۹۷ ، ۲۳:۴۶ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

😁

بسم الله الرحمن الرحیم

عراقی میگه:

من از وصال تو دل برگرفته بودم، لیک

زبان لطف توام باز در گمان انداخت...


چقدر خوب میگه واقعا.

۲۷ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۱ ۰ نظر
بانوی سیزدهم

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار...

بسم الله الرحمن الرحیم

هوا همان هوایی ست که قلبم را به تپش تند وا می‌دارد. دلم می‌خواهد تمام هوا را ببوسم، در آغوش بکشم، استشمام کنم... کاش میشد عطر این هوا را یک جا ذخیره کرد، هر زمان نیاز شد آن را حس کرد... کاش میشد بادهای خنک پائیزی را به دفتر خاطره چسباند...

خدایا بخاطر این هوای دلپذیر از تو بی‌نهایت ممنونم...


داشتم فکر میکردم، که خب... میدانی، همه ی چیزها/آدم‌ها یی که دوست داری، برای تو نیستند. اصلا حتی اگر یک مدادت را دوست داشته باشی، می تواند به سادگی گم شود! حتی اگر استعدادی از خودت، ویژگی خاصی از خودت را دوست داشته باشی، می‌توانی -دور باد از همه- طی تصادفی آن را از دست بدهی و دیگر هرگز به دست نیاوری... بقیه ی آدم ها که به طریق اولی برای تو نیستند. می توانی خوشحال باشی کنارشان هستی، می توانی با آن ها خوش بگذرانی. ولی هیچ تعلقی واقعی نیست، هیچ چیز و هیچ کس برای همیشه برای تو نیست... اما خدا. خدا را اگر به دست بیاوری برای همیشه برای تو است. یکجوری برایت هست، که برای بزرگان و پیامبرانش علیهم السلام هم هست. یعنی مهربانی اش کم و زیاد نمی شود -این به تو بستگی دارد که چقدر بهره ببری- ، یک ملاک هایی دارد که اگر داشته باشی خدا می شود برای تو. چون محدود نیست، پس می تواند برای همه باشد و در عین حال همه حس کنند فقط برای خودشان است. بعد هم اگر یک کار بدی بکنی که دیگر خدا برای تو نباشد، سریع الرضا ست، زود میتوانی راضی اش کنی و باز برای تو باشد و تا همیشه برای تو باشد. چقدر خدا بس است... چقدر پاسخ "اَ لیس اللهُ بِکافٍ عبدَه"، جمله ی "چرا، هست" می باشد...

خدایا ممنون که هستی. کمک کن که جز تو دل به کس نبندیم. دوستت دارم. ❤


+ عنوان از حافظ شیرین سخن است.

۲۱ مهر ۹۷ ، ۲۲:۵۲ ۱ نظر
بانوی سیزدهم