آوای جوجوآنه

اسم مستعارم را جوجه گذاشته‌ام گرچه جزو آدم‌های قد بلند محسوب می‌شوم، و گرچه از دور جدی هستم و مغرور. جوجه، شاید چون جیک جیک کردن را دوست دارم، و پائیز را. در پائیز جیک جیک می‌کنند دیگر؟ جوجه، شاید چون غمگین که می‌شوم گوشه‌ای پرهایم را جمع می‌کنم و شاید چون رنگ پر جوجه زرد رنگ است. رنگ زرد را از هر رنگی بیشتر دوست دارم اما راستش را بخواهید، آبی ِ آسمان، همیشه چیز دیگری‌ست...
آنه هم صدایم می‌کنند گاهی. چون پر حرفم. پای احساسات که وسط بیاید، فلسفه هم می‌بافم. اگر با شما بدون دلیل خاصی زیادی حرف زدم، بدانید آن دلیل خاص، دوست داشته شدنتان است. البته عکس این قضیه صادق نیست. همیشه کم‌حرفی‌هایم دلیل بر بی‌علاقگی نیست.
خلاصه، آوای ”جوجو””آنه” سر می‌دهم؛ با این‌حال هیچ اسمی را به اندازهٔ نام خودم عاشق نیستم، گرچه لیاقتش در من نیست.

اگر بمانید، منت گذاشته‌اید. اگر بروید، خدا به همراهتان باد.

^_^

بسم الله الرحمن الرحیم

آدم‌های برون‌گرا ارتباط با آدم‌ها را دوست دارند. در جمعی که هستند صحبت می‌کنند و نظرات و احساساتشان را ابراز می‌کنند.

برعکس، آدم‌های درون‌گرا تنهایی را دوست دارند. انرژیشان در جمع تحلیل می‌رود و باید برای تجدید آن، مقداری تنها باشند. در جمع سکوت می‌کنند و ترجیح می‌دهند احساساتشان را برای خودشان نگه دارند.


اکثرا نمی‌دانند، اما تیپ شخصیتی سومی هم هست، و آن آدم‌های برون‌گرای درون‌گرا هستند. کسانی که جمع را دوست دارند اما پس از مدتی، دیگر برای حضور در جمع انرژی ندارند و باید مدتی خلوت کنند. حرف‌های مختلفی می‌زنند و شاید زیاد ساکت نباشند، اما کمتر دیده می‌شود حرفی از احساسات عمیقشان بزنند. گاهی احساس میکنید با وجود همه ی حرف‌هایشان هیچگاه چیزی به شما نگفته‌اند... من خودم را جزو دسته‌ی سوم می‌دانم. ولی راستش سخت است توضیح دادن برای همه، که چه شد که دختری پرحرف به ناگاه به خلوت خود خزید... سخت است توضیح بدهی چه شد که تا دیروز انرژی داشتی و حالا نداری. و چطور ممکن است کسی که از جمع لذت می‌برد، از سکوت و تنهایی انرژی بگیرد.


اصلا توضیح برای چه؟

بی‌خیال.

نیمه‌شب را بچسب ^_^

  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز در مورد مزاج‌های چهارگانه‌ی طب سنتی مطلب می‌خواندم. مزاج صفراوی: زودرنج ولی پر انرژی و پر حرف! با خودم گفتم ای بابا. این همه هی گفتند زودرنج، زودرنج، پس مساله مزاج بوده است! :)) بیشتر شوخی بود؛ اما کمی هم احساس کردم شاید همیشه نباید خودم را متهم کنم. نوشته بود فصل پائیز و زمستان را دوست دارد، عاشق دوش آب نسبتا خنک است. می‌خواستم بپرم بغل کلمات متن (!) و بگویم آفرین! از کجا فهمیدی؟! *-* خلاصه جالب بود. توصیه های پزشکی خوبی هم داشت، که چه چیزی بخوریم چه چیزی نخوریم. ولی اصلا جالب نبود که توصیه کرده بود بادمجان نخورم :(


ترم چهار تمام شد. نمره ها هم همه ثبت شده اند. شکر خدا، راضی‌ام. دوست دارم در بند نمره نباشم. البته وسوسه‌انگیز است... اما خب. آرزو بر جوانان عیب نیست!


این ترم متفاوت بود. گفته بودم که با گرایش‌بندی‌ها، چینش کلاس‌ها آنطور که قصد داشتیم نشد. و راستش، من گرچه از این بابت مثل دوستانم دلتنگ میشدم، اما دلگیر نبودم! هرچه شرایط باعث وابستگی و دلبستگی های کمتری بشود، بهتر است. البته، خودمانیم، گاهی که احساس میکردم دیگر صمیمیت گذشته به علت کاهش ارتباطات بین من و دوستانم وجود ندارد در حالی که آنها با هم صمیمی‌تر شده‌اند، دلگیر هم میشدم. بعد با دیدی واقعی و مثبت، حساب میکردم که خب، دور شدن همیشه همین مسائل را دارد و به جای آن تو حالا خیلی چیزها داری... خودم را قانع میکردم. حالا راستش، به لطف خدا دیگر مساله‌ای ندارم که نون و ز و سین صمیمی هستند؛ و من دورم. دور بودن، مثل بالای کوه بودن، دید را وسعت می‌بخشد...


به برخی مطالب روانشناسی گوش می‌دهم یا آن‌ها را مطالعه میکنم. متوجه خصوصیات بد بسیاری در خودم شده‌ام، و نیز خصوصیات خوب بسیاری. تا پیش از این از هرکس می‌پرسیدم خصوصیت بد من چیست، می‌گفت "زودرنجی" و السلام! و خصوصیت خوب را هم می‌گفتند "مهربان". خودم از این چندتا بیشتر بلد بودم... اما الآن احساس میکنم آنقدر خصوصیت مختلف از خودم پیدا کرده‌ام، که از این پس مشکل می‌توانم مطمئن باشم آن کسی که در آینه می‌بینم آشناست. غم‌انگیز آنکه در مورد مسائلی احساس گناه هم میکنم... آدینه از همه چیز خبر نداشت اما گفت برای خودت شاخه گل یا هدیه دیگری بخر و با خودت دوست باش. دوست هستم، ولی باید یک کاری بکنم تا وقتی یاد خطاهای گذشته ام می‌افتم گر نگیرم. شاید هم روانشناس‌ها بیش از حد سختش می‌کنند گاهی... نمی‌دانم. کمی... یا شاید هم ، بسیار سرگردانم!


چند فیلم و انیمیشن در لیست انتظار هستند تا بنشیم و ببینم. منتظر فرصت مناسبم :)


به جای آن ها چند مستند دیدم. مستندهایی که در آن آدم نباشد (!) را دوست دارم. مثلا یک مستند از دریا بود، که عالی بود... در مورد مارها، شیرها، عقاب‌ها... راستی که من عمیقا شیفته‌ی عقاب، پروازش، نگاهش و صدایش و شکوه همه‌ی این‌ها هستم. مرغ دریایی ابرومشکی هم که به دلایل زیادی دلم را برد... در مجموع، شکوه طبیعت شگفت‌انگیز و آرام‌بخش است. تازه می‌بینی که دنیا چقدر بزرگ است و تو چقدر زیادی خودت را جدی گرفته‌ای.


باید به طور جدی و هدفمند ان‌شاءالله مساله‌ی امر به معروف و نهی از منکر را دنبال کنم. دیروز یا روز قبلش بود که یک آیه در قرآن دیدم که امر به معروف و نهی از منکر را قبل از نماز ذکر کرده بود! به خود لرزیدم. و از خودم پرسیدم فرق کسی که امر به معروف و نهس از منکر را ترک میکند، با ترک کننده ی نماز چیست؟ حقیقتا نام خوب و غم انگیزی به آن داده اند...: واجب فراموش شده! خدا به همه مان کمک کند که به همه ی وظائفمان عمل کنیم.


سه روز آخر ماه رمضان اعتکاف بودم. من نمی‌توانم بگویم چطور بود، نمی‌توانم... اما از عمق جان برای همه ی همه ی دنیا آن را آرزو میکنم!


یک نوشته در مورد قلب می‌خواندم، که میگفت انسان‌ها اغلب آنقدر به اغیار فکر میکنند که قلبشان برای لحظه ای هم، از غیر خالی نمیشود و حتی تلاششان برای چند دقیقه ی کوتاه فارغ از غیر بودن در نماز، رویت نمیشود... واقعا راست میگوید. شاید بتوان گفت در هر کاری یک نفر را جز خدا در نظر داریم. درست همان لحظه که داشتم این نوشته را میخواندم شخصی در تلویزیون از قول موسس حوزه علمیه گفت که توصیه ایشان این بود که همواره در همه کارهایتان تنها رضای خدا را در نظر بگیرید. من فقط کمی به رو به رو خیره ماندم...


دوست دارم از تلگرام بروم. برای همیشه. اپ اینستاگرام را که پاک کرده ام و گاهی، فقط گاهی از طریق سایتش واردش میشوم. از این بابت خوشحالم. اما با نداشتن تلگرام برخی از دوست هایم را گم میکنم... حالا ببینم چه میشود. خداوندا کمک!......


کتاب آنه شرلی را هیچ وقت نخوانده بودم. همیشه فیلم یا کارتونش را دیده بودم. به یک روز کتابش را خواندم و چقدر با آنه در مواضع مختلف همزادپنداری کردم... وقتی تمام شد دلم گرفت! هر چیز خوبی که تمام میشود میتواند باعث دلگرفتگی ام بشود و این خود دلیل بخش عمده‌ای از دلگرفتگی های من است!!


شاید باید گاهی مهندسی معکوس کرد. مثلا وقتی اخلاقی پیدا کرده‌ای که دوستش نداری و قبلا آن اخلاق را نداشتی، هی پله پله برگردی عقب و ببینی چه شد که این شد؟ بعد ریشه را بزنی!...


چقدر حرف زدم... شب های تابستان هم می توانند به اندازه شب های پاییز دلربا باشند. البته، راستش، نه به آن اندازه... اما به هرحال می‌توانند در حد ۹۰ یا ۹۵ درصد شبیه باشند. چقدر خوب! نمیدانستم...


نزدیک اذان صبح است... حالم؟ خوب است، شکر خدا. نیازمند دعای خیر اما هستم... .


  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم

زمانی بود که تنها راه دسترسی ام به اینترنت، یک گوشی نوکیای دکمه‌ای بود. صفحه‌ای حدود یک ششم صفحه‌ی گوشی‌های نرمال الآن داشت. من اما با همان گوشی بلاگفایی شدم‌ و دوستان بلاگفایی نابم را پیدا کردم.

از همان صفحه‌ی کوچکش خط به خط وبلاگ‌های دوستانم را می‌خواندم و برای مطالبشان کامنت میگذاشتم. البته وبلاگ‌هایی که خواننده‌ی خاموششان بودم به مراتب بیشتر بودند...

امشب ناگهان احساس کردم چقدر خسته‌ام. چهار یا پنج وبلاگ هستند که همیشه بهشان سر می‌زنم و دیگر هیچ! کامنت هم نمی‌گذارم معمولا، مگر آن که چه بشود.

در دنیای اطراف هم چیزی شبیه به همین اتفاق رخ داده است. من دختری بودم که پر حرفی اش تقریبا همه را به ستوه آورده بوده است. یکی از فامیل‌ها می‌گفت وقتی زنگ میزدم باید حدود نیم ساعت به شعرهای تو گوش میدادم و بعد با مادرت صحبت می‌کردم، بنابراین من تلفن را روی آیفون می‌گذاشتم و می‌رفتم دنیال کارهایم. وقتی شعرهایی که می‌خواستی برایم بخوانی تمام میشد برمیگشتم سراغ تلفن! - خب، البته من از این اعتراف او ناراحت نشدم و حق را به او دادم. اما به هرحال... اکنون این منم که اکثر اوقات شروع‌کننده ی مکالمات نیستم، جز در مورد سه- چهار نفر. خیلی وقت ها هم احساس میکنم که هیچ حرفی برای گفتن ندارم. البته حرف زیاد دارم، اما نه برای گفتن... حرف هایی برای سکوت کردن.


نمی دانم این خستگی روحی هرگز جبران می‌شود یا نه. امشب با گشت و گزار در وبلاگ های مختلف، دیدم که من هم مسائل زیادی برای نوشتن دارم. اما هرچقدر سعی کردم، انرژی اش به دست هایم بازنگشت. شاید چون من شاهد آن بودم که خاطراتی که حدود دو سال، هر شب از روزهایم می‌نوشتم، بازنگشتند و چیزی جز دلتنگی نیافزودند...


شاید یک روز دوباره انرژی ِ نوشتن خاطرات را بازیابم. چون فقط خدا میداند جه چقدر غبطه میخورم به کسانی که این کار را انجام می‌دهند. اما در حال حاضر تنها چیزهایی که از روزها می‌نویسم، گزارشی است -چون احتمالا می‌ترسم به فراموشی سپرده شوند- و نکات جالبی که البته در هر چیزی وجود دارند اما من فقط متوجه بعضی‌هایشان می‌شوم. همین ها هم برایم غنیمت است و باید حسابی خدا را شاکر باشم. شاید یک روز دوباره انرژی ِ نوشتن خاطرات را بازیابم....

  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم

اینکه خودت در جریان باشی بخش عمده‌ای از آدم‌هایی که به حضورشان عادت کرده‌ای، روزی تنها جزو خاطراتت خواهند بود... این کمی غم‌انگیز است، هوم؟

  • ۰ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۲۴
  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم


یک لالایی کودکانه بود، که همیشه با شنیدن‌اش حس و حال خوب متفاوتی داشتم. یک روز حال جسمی‌ام خوب نبود، و از قضا، آن روز، حوالی‌ام مدام همان لالایی پخش میشد. من بیشتر آن روز را مشغول استراحت بودم، و شاید بشود گفت چندبار با صدای لالایی بیدار شدم، و خوابیدم.

از آن روز چند ماه گذشته است. حال نامساعدم تنها همان یک روز بود، و پس از آن از اتفاقات خوب مختلفی هم بهره‌مند شدم. حتی پس از آن یک روز، در زمان پخش همان لالایی، اتفاق‌های خوب افتاد. اما روح و جسم من هنوز به لالایی مورد نظر، واکنش بد نشان می‌دهند، چون یک روز نامساعدشان، گره خورده با این صدا... واکنش بد یعنی حتی قلبم تنگ می‌شود از صدای آن لالایی، بی آنکه من بخواهم. و با اینکه من هنوز از عمق دل میدانم که زمانی، چقدر این لالایی را از عمق دل دوست داشتم.

به دنیا و آدم‌ها فکر میکنم. چقدر طول میکشد تا حالی که بد کرده‌ایم، خوب خوب شود، و دیگر با مرور چیزی که قرین با ما بوده است، به هم نریزد؟....

  • ۰ نظر
  • ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۳۲
  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر روزی ساعت ۸ که کلاس‌ها شروع می‌شود، دختری را دیدید که معلوم بود عجله دارد، اما با دیدن شکوفه‌های باغ کنار دانشکده، می‌ایستد و عکس میگیرد؛ آن دختر منم.


  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم

روزهایی خواهد بود که هیچ مفرّی در زمین نخواهی یافت. نه شانه‌ای که بتوان سر بر آن نهاد و "به های های...."؛ و نه حتی برگ کاغذی که بار بغضت را یدک بکشد. این روزها فقط یک‌جا بنویس: "به بهانه‌ی دلی زنده داشتن، خودت را به دست خود نکُش دختر" و روزی صد بار تکرار کن...

  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم


خیلی وقت است که ننوشته‌ام. گاهی چه بی وفا می‌شوم به قلم، و قلم همواره وفادار است... 


کلاس‌ها باید روز تولد من به اتمام میرسید. اما کمی قبل تر از آن، یکی یکی درس‌ها را به سر منزل مقصود رساندیم، که بتوانیم زودتر کلاس‌ها را تمام کنیم. شانزدهم دی ماه، اولین امتحانمان بود، و بیست و هشتم دی ماه، آخرینشان. الحمدلله، خوب بودند... راستی، تولدم هم عالی بود... هم بچه‌های پله پله، هم دوستان دانشگاه و هم خانواده... همه با مهربانی‌هایشان شگفت‌زده‌ام کردند.


قرار شد برای رشته‌مان گرایش انتخاب کنیم. چهار گزینه برای انتخاب داشتیم، که اولویت من به این ترتیب بود: مطالعات قرآن، مطالعات حدیث، تربیت دبیر و تربیت مربی. مطالعات قرآن برایم مقدر شد. سحر و نجمه که با هم صمیمی‌تر هیتبم، گرایش تربیت دبیر را انتخاب کردند، و این سرآغاز یک شکاف بزرگ بود! زهرا و مریم اما، مثل من مطالعات قرآن بودند. گرایش تربیت مربی و مطالعات حدیث هم به کل حذف شد، چون متقاضی کمی داشت.


بیست و هشتم پنج‌شنبه بود. پس از اینکه آخرین امتحان را دادم، به خانه آمدم و استراحت کردم. پس از کمی استراحت، به سایت گلستان سر زدم، که ببینم نمره‌ی جدید آمده یا نه؟ در کمال تعجب، دیدم انتخاب واحد باز شده است. قرار بود صبح شنبه باز شود... با نجمه و سحر هماهنگ کردم، که فردای آن روز، یعنی جمعه، همدیگر را ببینیم و برنامه بچینیم. با هم به کتابخانه رفتیم. هنگام چیدن برنامه متوجه شدیم که بجز سه کلاس، امکان ندارد که بقیه کلاس ها را با هم باشیم. من با خودم گفتم عیبی ندارد، به هرحال ساعت استراحت همدیگر را می‌بینیم. همینطور هم هست. البته گاهی ناگزیر، کارهایی پیش می‌آید، اما به نظرم، همه چیز سر جایش قرار دارد، اگرچه دوریم.


طی ده روز فرجه‌ای که داشتیم، برنامه را مدام تغییر دادند، و کارمان هرروز این بود که برویم و خطاهای سیستم را برطرف کنیم :)) البته بد نبود. حس برنامه‌ریز بودن داشتم :)))


در این میان، تفسیر خانم ط، و نحو خانم آ را نتوانستم بردارم. هم به استاد ط و هم به استاد آ، این قضیه را گفتم که نشد با گروه آنها درس بردارم، و ابراز تاسف کردم. واکنش‌هایشان بسیار متفاوت، و این تفاوت بسیار جالب بود. خانم آ با بی خیالی گفت ”خب الحمدلله، موفق باشی” :)) ‌و خانم ط با لبخند گفت ”عیبی نداره، خیلی خوبه آدم اساتید مختلف رو تجربه کنه، موفق باشی”! :) البته خانم آ بعدا گفت که نباید انتظار داشته باشی همه‌ی چیزهایی که دوست داری، برای پیشرفتت مهیا باشند، و وقتی که نباشند، اما پیشرفت کنی میتوانی افتخار کنی... ؛ اما به هرحال برخورد اولش حرص در آور بود. نبود؟! :|


بگذریم. از درس‌ها بگویم.


زبان انگلیسی با آقای د است. به اندازه‌ی آقای ر با تجربه نیست، خب چون جوان‌تر است. اما تسلط کافی را دارد. متن‌هایی که کار میکنیم، مثل متن‌های ترم پیش است تقریبا. آقای د، گهگاه یک دفعه سکوت میکند، و وقتی با تعجب از سکوتش نگاه میکنیم، میبینیم مشغول چک گوشی است :)) وقتی هم استراحت میدهد، میگوید: ”یه پنج دقیقه تلگراما و اینستاگراماتون رو چک کنید” :)) چقدر هم که آنتن‌دهی عالی است و تلگرام قابل چک :|


روش تحقیق با خانم شین. دیگر از خانم شین (که از ترم یک هر ترم با او درس داریم) که به قدر کافی گفته‌ام.


نحو با خانم الف. چون استاد نحو ترم پیش خیلی خوب بود، اوایل ذهنم تمایل زیادی به تمرکز سر کلاس خانم الف نداشت. اما متوجه شدم که خانم الف اگر ماهرتر از خانم آ نباشد، کمتر از او هم نیست، و اطلاعاتش هم اگر بیشتر نباشد، کمتر نیست اصلا... از این بابت خوشحالم.

راستی‌، خانم الف، همسایه‌ی خانه‌ی پدربزرگ ِ پدری‌ام بوده است. یعنی از دو همسایه، دختر یکی، شده استاد ِ نوه‌ی آن یکی. حقیقتا دنیا بزرگ است؟ یا زیادی کوچک؟


فقه الحدیث هم با خانم شین است. این بنده‌ی خدا از دست ما سر به بیابان نگذارد خوب است.


روش های تفسیری با آقای نون ارائه شده است، ریتم کلاس‌هایش آرام است، در حدی که اگر شب قبل دیر بخوابی، خطر به خواب فرو رفتن وجود دارد... اما اطلاعات کافی را منتقل میکند.


استاد تفسیر، آقای ت است. فامیل مرا که شنید، گفت شما چه نسبتی به خانم الف که دبیر عربی هستند دارید؟ گفتم عمه‌ام هستند. بعد به عمه گفتم آقای ت می‌شناسید؟ کمی فکر کرد و گفت نه! بنده ی خدا آقای ت :))))

مثلا آقای ت خیلی سختگیر است. اما به نظر من، فقط خیلی منظم است، و نه سختگیر... نمیدانم.


درس اصول فقه با خانم شین-ر است. این استادمان خیلی نورانی است، و انگار ورژن سن بالای استاد ط است. همان قدر آرام، با همان ترکیب‌بندی صورت :) خوب تدریس میکند. البته در مورد مساله‌ای که با آن مخالف بود، کمی زود قضاوت کرد به گمانم. مثلا آقای آ، استاد درس مصطلح الحدیث ترم پیش ، در مورد همین مساله، با اینکه مثل همین استاد، مخالف بود، خیلی با ملاحظه صحبت کرد. با این حال، این دلیلی بر رد استاد شین-ر نیست...


علوم قرآنی هم با خانم ر، مثل دو ترم پیش... بنده‌ی خدا خنده‌اش گرفته بود، میگفت چرا شما ول‌ام نمیکنید؟ :))


مفردات با آقای کاف است. آقای کاف، فوق‌العاده شبیه آقای الف (استاد تفسیر ترم دو) می‌نماید. هنوز دو جلسه بیشتر برگزار نشده است... اما فکرمیکنم خوب باشد ان شاء الله ...


استاد عربی فوق هم خانم جیم است. تسلط دارد، و شخصیت‌اش برایم جالب است. از آنهایی که میخندند ولی رو نمیدهند! :))


استاد تربیت بدنی، خانم ح است. فقط یک جلسه رفته‌ام تا حالا :| اما امیدوارم که به خوبی بگذرد...


این ترم برنامه‌ی اکثریت دانشکده، فشرده‌تر شده است. امیدوارم همه چیز برای همه عالی باشد...


---

شاید این ها الآن زیاد گفتن نداشت. استاد الف و ب و پ و ت و ث و ... ! خب که چه!؟ اما حس میکنم روزی خواندنشان برایم لبخند بیافریند. نمی‌دانم. شاید بجای همه‌ی این ها باید میگفتم که چقدر از خشک بودن ِ درخت‌های باغ ِ کنار دانشکده، دلگیرم....و چقدر شیرین بود که سی ام بهمن ماه، وقتی داشتم از دانشکده برمیگشتم، باران شدید گرفته بود، و من دو ایستگاه دیرتر سوار اتوبوس شدم و زیر آن باران، قدم زدم... بعد هم که منتظر اتوبوس بعدی بودم، زیر محل سر پوشیده‌ی ایستگاه نرفتم، و گذاشتم که سر تا پایم، قطره قطره قطره‌ی باران را حس کند. مهم بود که مردم نگاهم میکردند و زیر لب حرف‌هایی به هم میگفتند؟ نه نبود. مهم بود که احتمال داشت سرما بخورم؟ نه نبود. مهم این بود که من سخت دلتنگ باران بودم، و حال ِ انسان ِ به یار رسیده را داشتم. باید در آغوش میکشیدمش... راستی دیدی پس از این همه مدت، باران که بارید، چه شبی را انتخاب کرد؟ شب شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها... شاید ایشان دعایمان کردند... دست‌هایشان به سمت آسمان که برود، محال است از آسمان عشق نبارد...


الحمدلله رب العالمین، عل جمیع نعمه ... :*

  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم

/. یکشنبه به علت شهادت امام رضا علیه السلام تعطیل بود. خیلی از هم‌دانشگاهی های خوابگاهی، می‌خواستند به شهرشان بروند، اما نمی‌توانستند شنبه غیبت کنند. پس دانشگاه، خودش کلاس‌ها را کنسل کرد. بنابراین پنج روز پشت سر هم تعطیل بودیم. یکجا نوشته بود تمام غصه‌ها با امام رضا علیه السلام تمام می‌شود. حتی دو ماه سیاه پوش بودن هم با ایشان تمام می‌شود. راست می‌گویند... اصلا این آقا تمام روششان انگار مهربانی است. یک کشف جدید هم کردم... در حرم، جایی که باید کفش‌هایمان را در بیاوریم و وارد شویم، از سمت صحن جمهوری، بالای پنجره فولاد این آیه قرآن نوشته شده است: ”فاخلع نعلیک، انک بالواد المقدس طوی” که یعنی: پس کفش‌هایت را دربیاور... که تو در سرزمین مقدس طوی هستی... به نظرم خیلی دوست داشتنی و بی‌نظیر بود... احسنت به مبتکرش... چندوقت پیش هم کشف کرده بودم که دور تا دور صحن غدیر، آنچه نوشته شده، خطبهٔ غدیر است. حتی در و دیوار حرم امام رضا علیه السلام وسیله می‌شوند برای خوب شدن حال آدم. پس اثرات نگاه ایشان بر دلمان، جُدا...


/. مادر یکی از هم دانشگاهی ها، که مدت‌ها مریض بود، به رحمت خدا رفت. به تعزیه‌اش رفتیم. امروز داشتم نگاه‌اش می‌کردم و به روح قوی‌اش آفرین می‌گفتم... نمی‌دانم پشت خنده‌هایش چقدر غم، چقدر دلتنگی پنهان کرده است... اما، به این فکر کردم که چقدر خدا هرچه می‌دهد، متناسب داده های قبلی و بعدی‌اش است.


/. رهبر را همیشه دوست داشتم. اما از وقتی با دوست‌هایی رابطه دارم که عشق خاصی به رهبر دارند، انگار در من هم عشق خاصی، و یا حداقل محبت خاصی به او شکل گرفته باشد. راستی مگر محبت هم مسری است؟ نمی‌دانم. شاید هم باشد. القصه، رهبر رفت که سر بزند به مردم زلزله زدهٔ کرمانشاه. عمامه خاکی‌اش، دست ِ یکی از مردهای آنجا را در دست گرفتن و به حرف‌هایش گوش دادن‌اش، در آغوش کشیدن کودک حادثه دیده میان همگان‌اش، لباس گرم ساده‌ای که زیر قبا پوشیده است، اینکه حواس‌اش هست که مردی به خانمی که رو به رویش ایستاده است نخورد، و دست‌اش را هم جلو آورده و مانع قرار داده است، اینکه می‌گوید کنار بروید می‌خواهم مردم را خوب ببینم... این‌ها دل آدم را از جا می‌کند و می‌برد. این همه دلبری جز از بندگی خدا به دست نیامده است. عکس هایش را نگاه می‌کنم و اشک در چشمم حلقه می‌زند.  راستی محبین اهل البیت علیهم السلام این چنین دوست داشتنی اند، خودشان چه؟ خودشان... خودشان... اللهم احفظ قائدنا الخامنه‌ای بالقرآن ❤


/. ساعت یک و نیم ِ نیمه شب است، از آخرین روز آبان. رسیدیم به دوست داشتنی‌ترین ماه سال، آذر. این پائیز را سعی کردم بیشتر نفس بکشم و عاشق شوم، اما باز هم جا داشت. همیشه جا برای عاشق‌تر شدن دارد. خدایا شکرت که دوباره به یک آذر ماه دیگر رساندی‌ام...


/. محرم و صفر هم تمام شد. نمی‌دانم سر جمع چند بار روضه رفتم. زیاد نبود. از آنهایی نبودم که هر شب هیئت باشم و حالا درست و حسابی بفهمم دلتنگی برای محرم یعنی چه. اما انگار فرصتی خاص از دست برود. ای کاش همان اندک اعمال‌مان پذیرفته شود. همان اندک اشک‌ها در این مصیبت سنگین... سالی چند روز، کنده شدن قلب با صدای طبل‌های دسته‌ها تجویز می‌شود، برای سکینهٔ قلب در روزهای دیگر... 


/. یکشنبه‌ها ساعت اول علوم قرآنی داریم با خانم مر. ساعت دوم نحو با خانم آر. و ساعت سوم تفسیر ترتیبی با خانم ط. نمیدانم گفته بودم یا نه. ولی خواستم مطمئن باشم که نوشته‌ام.


/. دوشنبه‌ها ساعت اول زبان انگلیسی داریم با آقای ر. آقای سن و سال دار و صبور و مومنی که مثل بابابزرگ‌هاست. غر نمیزند.مهربان است. تدریس‌اش هم عالی... فقط گاهی که تند تند انگلیسی حرف میزند، دیگر معلوم نیست چه می‌گوید و چون نمی‌فهمیم‌، تند تند فقط پلک میزنیم :))

ساعت دوم که فوق برنامه است؛

ساعت سوم درس مصطلح الحدیث داشتیم، با آقای آ. نحوهٔ تدریس‌اش جالب است. آدم را به چالش می‌کشد. یک جلسه پرسید سنت در طول قرآن است یا عرض آن؟ اکثرا معتقد بودند که در عرض است. من برای خودم صغری کبری می‌چیدم که نه! در طول است. چالش قشنگی بود، برای خودمان دلیل می‌آوردیم، خودمان دلیل یکدیگر را نقد می‌کردیم... در نهایت استاد گفت هردو قول وجود دارد، اما ما در طول بودن را می‌پذیریم ^_____^ خلاصه کلاس‌های مصطلح الحدیث خیلی دلنشین اند، ضمن اینکه بحث حدیثی هم خوشمزگی خاص خودش را دارد. نه اینکه قرآن نداشته باشد، یقینا قرآن بیشتر... اما در کنار هم، ترکیبی اند که فقط بیا و ببین.

ساعت آخر هم کارگاه قرائت و ترجمه قرآن با خانم آ داریم. راستی، خانم آ امروز گفت شکل سیاق‌ها را در امتحان از ما نمیخواد و این دقیقا مساله‌ای است که من از اول ترم با آن مشکل داشتم که چگونه باید یاد بگیرم... خییییلی ذوق کردم، خیلی! خدایا شکرت، خیلی :*


/. سه شنبه ها ساعت اول با خانم شین، تاریخ کتابت و قرائت قرآن داریم. درس جالبی است. در مورد اینکه اصلا چه شد که قرآن این شکلی شد. خانم شین را هم که کاملا می‌شناسیم.

و در نهایت، آخرین ساعت درسی هفته، ساعت دوم سه شنبه است، که آن را هم نحو کاربردی داریم.


/. شنبه بیستم آبان، دو تا از کلاس‌هایمان کنسل شد. البته کلاس ماخذشناسی که دو سه جلسه است کنسل می‌شود، چون آقای میم کربلا بود. اما خانم ط هم نیامد. من دیدم حالا که بیکارم، رفتم نشستم سر کلاس ارشدها... تجربهٔ جدید و خیلی خیلی جالبی بود. البته به هیچکدام از دوست‌هایم، و کلا به هیچکس نگفتم که به من نخندند :)) اما خب حقیقتا آن ساعت را که کار خاصی نمیشد کرد. رفتم سر کلاس ارشد ها و ساکت فقط نگاه میکردم. دنیایشان در بعضی موارد به شدت متفاوت از ما، و در بعضی موارد به شدت هنوز شبیه به ما بود. حرف‌های سخت و باکلاسی هم میزدند :)) که چند جمله‌اش را فهمیدم فقط ^___^


/. خدا را می‌توان در همه چیز دید. حالا نه اینکه بگویم او را در همه چیز می‌بینم، ولی این را فهمیده‌ام که می‌شود دید... و چقدر مهربانی‌اش غیرقابل وصف، که غیر قابل فهم است. چقدر صبور است، چقدر بزرگ، چقدر بزرگ، چقدر بزرگ... خدایا ما را بغل کن لطفا. بغل‌مان که میکنی دیگر همه چیز خوب است، بلا استثناء. بعد هم بگذار همانجا باشیم، کربم مگر به کسی می‌گوید از بغلم برو؟...


/. امروز -درواقع دیروز- مسئول اتاق بسیج می‌خواست برود، و من به جای او بودم. الآن هم کلید اتاق بسیج دانشکده دست من است. احساس شعفی دارد که نگو :)))


/. جیرجیرک نمی‌خواند. باران نمی‌بارد. شعر مطالعه نمیکنم. اما قلبم متفاوت می‌زند. همین که شبی از شب‌های پائیزی است، دنیاست. همین که می‌دانم آنطرف پنجره‌ها چه باد خنکی می‌وزد کافی‌ست... الحمدلله رب العالمین، علی جمیع نعمه.... 

  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم

 هی متیو... می‌دانی چیست؟ ای کاش میشد شب‌های پائیز را تا صبح نخوابید و صبح‌ها را هم بیدار ماند؛ تا بتوان هردو را بغل کرد. بعد به جای آن غروب‌ها خوابید. هوم؟

  • فاطمه الف