آوای جوجوآنه

اسم مستعارم را جوجه گذاشته‌ام گرچه جزو آدم‌های قد بلند محسوب می‌شوم، و گرچه از دور جدی هستم و مغرور. جوجه، شاید چون جیک جیک کردن را دوست دارم، و پائیز را. در پائیز جیک جیک می‌کنند دیگر؟ جوجه، شاید چون غمگین که می‌شوم گوشه‌ای پرهایم را جمع می‌کنم و شاید چون رنگ پر جوجه زرد رنگ است. رنگ زرد را از هر رنگی بیشتر دوست دارم اما راستش را بخواهید، آبی ِ آسمان، همیشه چیز دیگری‌ست...
آنه هم صدایم می‌کنند گاهی. چون پر حرفم. پای احساسات که وسط بیاید، فلسفه هم می‌بافم. اگر با شما بدون دلیل خاصی زیادی حرف زدم، بدانید آن دلیل خاص، دوست داشته شدنتان است. البته عکس این قضیه صادق نیست. همیشه کم‌حرفی‌هایم دلیل بر بی‌علاقگی نیست.
خلاصه، آوای ”جوجو””آنه” سر می‌دهم؛ با این‌حال هیچ اسمی را به اندازهٔ نام خودم عاشق نیستم، گرچه لیاقتش در من نیست.

اگر بمانید، منت گذاشته‌اید. اگر بروید، خدا به همراهتان باد.

بسم الله الرحمن الرحیم

اینکه خودت در جریان باشی بخش عمده‌ای از آدم‌هایی که به حضورشان عادت کرده‌ای، روزی تنها جزو خاطراتت خواهند بود... این کمی غم‌انگیز است، هوم؟

  • ۰ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۲۴
  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم


یک لالایی کودکانه بود، که همیشه با شنیدن‌اش حس و حال خوب متفاوتی داشتم. یک روز حال جسمی‌ام خوب نبود، و از قضا، آن روز، حوالی‌ام مدام همان لالایی پخش میشد. من بیشتر آن روز را مشغول استراحت بودم، و شاید بشود گفت چندبار با صدای لالایی بیدار شدم، و خوابیدم.

از آن روز چند ماه گذشته است. حال نامساعدم تنها همان یک روز بود، و پس از آن از اتفاقات خوب مختلفی هم بهره‌مند شدم. حتی پس از آن یک روز، در زمان پخش همان لالایی، اتفاق‌های خوب افتاد. اما روح و جسم من هنوز به لالایی مورد نظر، واکنش بد نشان می‌دهند، چون یک روز نامساعدشان، گره خورده با این صدا... واکنش بد یعنی حتی قلبم تنگ می‌شود از صدای آن لالایی، بی آنکه من بخواهم. و با اینکه من هنوز از عمق دل میدانم که زمانی، چقدر این لالایی را از عمق دل دوست داشتم.

به دنیا و آدم‌ها فکر میکنم. چقدر طول میکشد تا حالی که بد کرده‌ایم، خوب خوب شود، و دیگر با مرور چیزی که قرین با ما بوده است، به هم نریزد؟....

  • ۰ نظر
  • ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۳۲
  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر روزی ساعت ۸ که کلاس‌ها شروع می‌شود، دختری را دیدید که معلوم بود عجله دارد، اما با دیدن شکوفه‌های باغ کنار دانشکده، می‌ایستد و عکس میگیرد؛ آن دختر منم.


  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم

روزهایی خواهد بود که هیچ مفرّی در زمین نخواهی یافت. نه شانه‌ای که بتوان سر بر آن نهاد و "به های های...."؛ و نه حتی برگ کاغذی که بار بغضت را یدک بکشد. این روزها فقط یک‌جا بنویس: "به بهانه‌ی دلی زنده داشتن، خودت را به دست خود نکُش دختر" و روزی صد بار تکرار کن...

  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم


خیلی وقت است که ننوشته‌ام. گاهی چه بی وفا می‌شوم به قلم، و قلم همواره وفادار است... 


کلاس‌ها باید روز تولد من به اتمام میرسید. اما کمی قبل تر از آن، یکی یکی درس‌ها را به سر منزل مقصود رساندیم، که بتوانیم زودتر کلاس‌ها را تمام کنیم. شانزدهم دی ماه، اولین امتحانمان بود، و بیست و هشتم دی ماه، آخرینشان. الحمدلله، خوب بودند... راستی، تولدم هم عالی بود... هم بچه‌های پله پله، هم دوستان دانشگاه و هم خانواده... همه با مهربانی‌هایشان شگفت‌زده‌ام کردند.


قرار شد برای رشته‌مان گرایش انتخاب کنیم. چهار گزینه برای انتخاب داشتیم، که اولویت من به این ترتیب بود: مطالعات قرآن، مطالعات حدیث، تربیت دبیر و تربیت مربی. مطالعات قرآن برایم مقدر شد. سحر و نجمه که با هم صمیمی‌تر هیتبم، گرایش تربیت دبیر را انتخاب کردند، و این سرآغاز یک شکاف بزرگ بود! زهرا و مریم اما، مثل من مطالعات قرآن بودند. گرایش تربیت مربی و مطالعات حدیث هم به کل حذف شد، چون متقاضی کمی داشت.


بیست و هشتم پنج‌شنبه بود. پس از اینکه آخرین امتحان را دادم، به خانه آمدم و استراحت کردم. پس از کمی استراحت، به سایت گلستان سر زدم، که ببینم نمره‌ی جدید آمده یا نه؟ در کمال تعجب، دیدم انتخاب واحد باز شده است. قرار بود صبح شنبه باز شود... با نجمه و سحر هماهنگ کردم، که فردای آن روز، یعنی جمعه، همدیگر را ببینیم و برنامه بچینیم. با هم به کتابخانه رفتیم. هنگام چیدن برنامه متوجه شدیم که بجز سه کلاس، امکان ندارد که بقیه کلاس ها را با هم باشیم. من با خودم گفتم عیبی ندارد، به هرحال ساعت استراحت همدیگر را می‌بینیم. همینطور هم هست. البته گاهی ناگزیر، کارهایی پیش می‌آید، اما به نظرم، همه چیز سر جایش قرار دارد، اگرچه دوریم.


طی ده روز فرجه‌ای که داشتیم، برنامه را مدام تغییر دادند، و کارمان هرروز این بود که برویم و خطاهای سیستم را برطرف کنیم :)) البته بد نبود. حس برنامه‌ریز بودن داشتم :)))


در این میان، تفسیر خانم ط، و نحو خانم آ را نتوانستم بردارم. هم به استاد ط و هم به استاد آ، این قضیه را گفتم که نشد با گروه آنها درس بردارم، و ابراز تاسف کردم. واکنش‌هایشان بسیار متفاوت، و این تفاوت بسیار جالب بود. خانم آ با بی خیالی گفت ”خب الحمدلله، موفق باشی” :)) ‌و خانم ط با لبخند گفت ”عیبی نداره، خیلی خوبه آدم اساتید مختلف رو تجربه کنه، موفق باشی”! :) البته خانم آ بعدا گفت که نباید انتظار داشته باشی همه‌ی چیزهایی که دوست داری، برای پیشرفتت مهیا باشند، و وقتی که نباشند، اما پیشرفت کنی میتوانی افتخار کنی... ؛ اما به هرحال برخورد اولش حرص در آور بود. نبود؟! :|


بگذریم. از درس‌ها بگویم.


زبان انگلیسی با آقای د است. به اندازه‌ی آقای ر با تجربه نیست، خب چون جوان‌تر است. اما تسلط کافی را دارد. متن‌هایی که کار میکنیم، مثل متن‌های ترم پیش است تقریبا. آقای د، گهگاه یک دفعه سکوت میکند، و وقتی با تعجب از سکوتش نگاه میکنیم، میبینیم مشغول چک گوشی است :)) وقتی هم استراحت میدهد، میگوید: ”یه پنج دقیقه تلگراما و اینستاگراماتون رو چک کنید” :)) چقدر هم که آنتن‌دهی عالی است و تلگرام قابل چک :|


روش تحقیق با خانم شین. دیگر از خانم شین (که از ترم یک هر ترم با او درس داریم) که به قدر کافی گفته‌ام.


نحو با خانم الف. چون استاد نحو ترم پیش خیلی خوب بود، اوایل ذهنم تمایل زیادی به تمرکز سر کلاس خانم الف نداشت. اما متوجه شدم که خانم الف اگر ماهرتر از خانم آ نباشد، کمتر از او هم نیست، و اطلاعاتش هم اگر بیشتر نباشد، کمتر نیست اصلا... از این بابت خوشحالم.

راستی‌، خانم الف، همسایه‌ی خانه‌ی پدربزرگ ِ پدری‌ام بوده است. یعنی از دو همسایه، دختر یکی، شده استاد ِ نوه‌ی آن یکی. حقیقتا دنیا بزرگ است؟ یا زیادی کوچک؟


فقه الحدیث هم با خانم شین است. این بنده‌ی خدا از دست ما سر به بیابان نگذارد خوب است.


روش های تفسیری با آقای نون ارائه شده است، ریتم کلاس‌هایش آرام است، در حدی که اگر شب قبل دیر بخوابی، خطر به خواب فرو رفتن وجود دارد... اما اطلاعات کافی را منتقل میکند.


استاد تفسیر، آقای ت است. فامیل مرا که شنید، گفت شما چه نسبتی به خانم الف که دبیر عربی هستند دارید؟ گفتم عمه‌ام هستند. بعد به عمه گفتم آقای ت می‌شناسید؟ کمی فکر کرد و گفت نه! بنده ی خدا آقای ت :))))

مثلا آقای ت خیلی سختگیر است. اما به نظر من، فقط خیلی منظم است، و نه سختگیر... نمیدانم.


درس اصول فقه با خانم شین-ر است. این استادمان خیلی نورانی است، و انگار ورژن سن بالای استاد ط است. همان قدر آرام، با همان ترکیب‌بندی صورت :) خوب تدریس میکند. البته در مورد مساله‌ای که با آن مخالف بود، کمی زود قضاوت کرد به گمانم. مثلا آقای آ، استاد درس مصطلح الحدیث ترم پیش ، در مورد همین مساله، با اینکه مثل همین استاد، مخالف بود، خیلی با ملاحظه صحبت کرد. با این حال، این دلیلی بر رد استاد شین-ر نیست...


علوم قرآنی هم با خانم ر، مثل دو ترم پیش... بنده‌ی خدا خنده‌اش گرفته بود، میگفت چرا شما ول‌ام نمیکنید؟ :))


مفردات با آقای کاف است. آقای کاف، فوق‌العاده شبیه آقای الف (استاد تفسیر ترم دو) می‌نماید. هنوز دو جلسه بیشتر برگزار نشده است... اما فکرمیکنم خوب باشد ان شاء الله ...


استاد عربی فوق هم خانم جیم است. تسلط دارد، و شخصیت‌اش برایم جالب است. از آنهایی که میخندند ولی رو نمیدهند! :))


استاد تربیت بدنی، خانم ح است. فقط یک جلسه رفته‌ام تا حالا :| اما امیدوارم که به خوبی بگذرد...


این ترم برنامه‌ی اکثریت دانشکده، فشرده‌تر شده است. امیدوارم همه چیز برای همه عالی باشد...


---

شاید این ها الآن زیاد گفتن نداشت. استاد الف و ب و پ و ت و ث و ... ! خب که چه!؟ اما حس میکنم روزی خواندنشان برایم لبخند بیافریند. نمی‌دانم. شاید بجای همه‌ی این ها باید میگفتم که چقدر از خشک بودن ِ درخت‌های باغ ِ کنار دانشکده، دلگیرم....و چقدر شیرین بود که سی ام بهمن ماه، وقتی داشتم از دانشکده برمیگشتم، باران شدید گرفته بود، و من دو ایستگاه دیرتر سوار اتوبوس شدم و زیر آن باران، قدم زدم... بعد هم که منتظر اتوبوس بعدی بودم، زیر محل سر پوشیده‌ی ایستگاه نرفتم، و گذاشتم که سر تا پایم، قطره قطره قطره‌ی باران را حس کند. مهم بود که مردم نگاهم میکردند و زیر لب حرف‌هایی به هم میگفتند؟ نه نبود. مهم بود که احتمال داشت سرما بخورم؟ نه نبود. مهم این بود که من سخت دلتنگ باران بودم، و حال ِ انسان ِ به یار رسیده را داشتم. باید در آغوش میکشیدمش... راستی دیدی پس از این همه مدت، باران که بارید، چه شبی را انتخاب کرد؟ شب شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها... شاید ایشان دعایمان کردند... دست‌هایشان به سمت آسمان که برود، محال است از آسمان عشق نبارد...


الحمدلله رب العالمین، عل جمیع نعمه ... :*

  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم

/. یکشنبه به علت شهادت امام رضا علیه السلام تعطیل بود. خیلی از هم‌دانشگاهی های خوابگاهی، می‌خواستند به شهرشان بروند، اما نمی‌توانستند شنبه غیبت کنند. پس دانشگاه، خودش کلاس‌ها را کنسل کرد. بنابراین پنج روز پشت سر هم تعطیل بودیم. یکجا نوشته بود تمام غصه‌ها با امام رضا علیه السلام تمام می‌شود. حتی دو ماه سیاه پوش بودن هم با ایشان تمام می‌شود. راست می‌گویند... اصلا این آقا تمام روششان انگار مهربانی است. یک کشف جدید هم کردم... در حرم، جایی که باید کفش‌هایمان را در بیاوریم و وارد شویم، از سمت صحن جمهوری، بالای پنجره فولاد این آیه قرآن نوشته شده است: ”فاخلع نعلیک، انک بالواد المقدس طوی” که یعنی: پس کفش‌هایت را دربیاور... که تو در سرزمین مقدس طوی هستی... به نظرم خیلی دوست داشتنی و بی‌نظیر بود... احسنت به مبتکرش... چندوقت پیش هم کشف کرده بودم که دور تا دور صحن غدیر، آنچه نوشته شده، خطبهٔ غدیر است. حتی در و دیوار حرم امام رضا علیه السلام وسیله می‌شوند برای خوب شدن حال آدم. پس اثرات نگاه ایشان بر دلمان، جُدا...


/. مادر یکی از هم دانشگاهی ها، که مدت‌ها مریض بود، به رحمت خدا رفت. به تعزیه‌اش رفتیم. امروز داشتم نگاه‌اش می‌کردم و به روح قوی‌اش آفرین می‌گفتم... نمی‌دانم پشت خنده‌هایش چقدر غم، چقدر دلتنگی پنهان کرده است... اما، به این فکر کردم که چقدر خدا هرچه می‌دهد، متناسب داده های قبلی و بعدی‌اش است.


/. رهبر را همیشه دوست داشتم. اما از وقتی با دوست‌هایی رابطه دارم که عشق خاصی به رهبر دارند، انگار در من هم عشق خاصی، و یا حداقل محبت خاصی به او شکل گرفته باشد. راستی مگر محبت هم مسری است؟ نمی‌دانم. شاید هم باشد. القصه، رهبر رفت که سر بزند به مردم زلزله زدهٔ کرمانشاه. عمامه خاکی‌اش، دست ِ یکی از مردهای آنجا را در دست گرفتن و به حرف‌هایش گوش دادن‌اش، در آغوش کشیدن کودک حادثه دیده میان همگان‌اش، لباس گرم ساده‌ای که زیر قبا پوشیده است، اینکه حواس‌اش هست که مردی به خانمی که رو به رویش ایستاده است نخورد، و دست‌اش را هم جلو آورده و مانع قرار داده است، اینکه می‌گوید کنار بروید می‌خواهم مردم را خوب ببینم... این‌ها دل آدم را از جا می‌کند و می‌برد. این همه دلبری جز از بندگی خدا به دست نیامده است. عکس هایش را نگاه می‌کنم و اشک در چشمم حلقه می‌زند.  راستی محبین اهل البیت علیهم السلام این چنین دوست داشتنی اند، خودشان چه؟ خودشان... خودشان... اللهم احفظ قائدنا الخامنه‌ای بالقرآن ❤


/. ساعت یک و نیم ِ نیمه شب است، از آخرین روز آبان. رسیدیم به دوست داشتنی‌ترین ماه سال، آذر. این پائیز را سعی کردم بیشتر نفس بکشم و عاشق شوم، اما باز هم جا داشت. همیشه جا برای عاشق‌تر شدن دارد. خدایا شکرت که دوباره به یک آذر ماه دیگر رساندی‌ام...


/. محرم و صفر هم تمام شد. نمی‌دانم سر جمع چند بار روضه رفتم. زیاد نبود. از آنهایی نبودم که هر شب هیئت باشم و حالا درست و حسابی بفهمم دلتنگی برای محرم یعنی چه. اما انگار فرصتی خاص از دست برود. ای کاش همان اندک اعمال‌مان پذیرفته شود. همان اندک اشک‌ها در این مصیبت سنگین... سالی چند روز، کنده شدن قلب با صدای طبل‌های دسته‌ها تجویز می‌شود، برای سکینهٔ قلب در روزهای دیگر... 


/. یکشنبه‌ها ساعت اول علوم قرآنی داریم با خانم مر. ساعت دوم نحو با خانم آر. و ساعت سوم تفسیر ترتیبی با خانم ط. نمیدانم گفته بودم یا نه. ولی خواستم مطمئن باشم که نوشته‌ام.


/. دوشنبه‌ها ساعت اول زبان انگلیسی داریم با آقای ر. آقای سن و سال دار و صبور و مومنی که مثل بابابزرگ‌هاست. غر نمیزند.مهربان است. تدریس‌اش هم عالی... فقط گاهی که تند تند انگلیسی حرف میزند، دیگر معلوم نیست چه می‌گوید و چون نمی‌فهمیم‌، تند تند فقط پلک میزنیم :))

ساعت دوم که فوق برنامه است؛

ساعت سوم درس مصطلح الحدیث داشتیم، با آقای آ. نحوهٔ تدریس‌اش جالب است. آدم را به چالش می‌کشد. یک جلسه پرسید سنت در طول قرآن است یا عرض آن؟ اکثرا معتقد بودند که در عرض است. من برای خودم صغری کبری می‌چیدم که نه! در طول است. چالش قشنگی بود، برای خودمان دلیل می‌آوردیم، خودمان دلیل یکدیگر را نقد می‌کردیم... در نهایت استاد گفت هردو قول وجود دارد، اما ما در طول بودن را می‌پذیریم ^_____^ خلاصه کلاس‌های مصطلح الحدیث خیلی دلنشین اند، ضمن اینکه بحث حدیثی هم خوشمزگی خاص خودش را دارد. نه اینکه قرآن نداشته باشد، یقینا قرآن بیشتر... اما در کنار هم، ترکیبی اند که فقط بیا و ببین.

ساعت آخر هم کارگاه قرائت و ترجمه قرآن با خانم آ داریم. راستی، خانم آ امروز گفت شکل سیاق‌ها را در امتحان از ما نمیخواد و این دقیقا مساله‌ای است که من از اول ترم با آن مشکل داشتم که چگونه باید یاد بگیرم... خییییلی ذوق کردم، خیلی! خدایا شکرت، خیلی :*


/. سه شنبه ها ساعت اول با خانم شین، تاریخ کتابت و قرائت قرآن داریم. درس جالبی است. در مورد اینکه اصلا چه شد که قرآن این شکلی شد. خانم شین را هم که کاملا می‌شناسیم.

و در نهایت، آخرین ساعت درسی هفته، ساعت دوم سه شنبه است، که آن را هم نحو کاربردی داریم.


/. شنبه بیستم آبان، دو تا از کلاس‌هایمان کنسل شد. البته کلاس ماخذشناسی که دو سه جلسه است کنسل می‌شود، چون آقای میم کربلا بود. اما خانم ط هم نیامد. من دیدم حالا که بیکارم، رفتم نشستم سر کلاس ارشدها... تجربهٔ جدید و خیلی خیلی جالبی بود. البته به هیچکدام از دوست‌هایم، و کلا به هیچکس نگفتم که به من نخندند :)) اما خب حقیقتا آن ساعت را که کار خاصی نمیشد کرد. رفتم سر کلاس ارشد ها و ساکت فقط نگاه میکردم. دنیایشان در بعضی موارد به شدت متفاوت از ما، و در بعضی موارد به شدت هنوز شبیه به ما بود. حرف‌های سخت و باکلاسی هم میزدند :)) که چند جمله‌اش را فهمیدم فقط ^___^


/. خدا را می‌توان در همه چیز دید. حالا نه اینکه بگویم او را در همه چیز می‌بینم، ولی این را فهمیده‌ام که می‌شود دید... و چقدر مهربانی‌اش غیرقابل وصف، که غیر قابل فهم است. چقدر صبور است، چقدر بزرگ، چقدر بزرگ، چقدر بزرگ... خدایا ما را بغل کن لطفا. بغل‌مان که میکنی دیگر همه چیز خوب است، بلا استثناء. بعد هم بگذار همانجا باشیم، کربم مگر به کسی می‌گوید از بغلم برو؟...


/. امروز -درواقع دیروز- مسئول اتاق بسیج می‌خواست برود، و من به جای او بودم. الآن هم کلید اتاق بسیج دانشکده دست من است. احساس شعفی دارد که نگو :)))


/. جیرجیرک نمی‌خواند. باران نمی‌بارد. شعر مطالعه نمیکنم. اما قلبم متفاوت می‌زند. همین که شبی از شب‌های پائیزی است، دنیاست. همین که می‌دانم آنطرف پنجره‌ها چه باد خنکی می‌وزد کافی‌ست... الحمدلله رب العالمین، علی جمیع نعمه.... 

  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم

 هی متیو... می‌دانی چیست؟ ای کاش میشد شب‌های پائیز را تا صبح نخوابید و صبح‌ها را هم بیدار ماند؛ تا بتوان هردو را بغل کرد. بعد به جای آن غروب‌ها خوابید. هوم؟

  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی که اساتید از دوران دانشجوئی خودشان می‌گویند، آخرش را یک مکث می‌کنند و یاد آن زمان را به خیر می‌دارند. به خودم فکر میکنم، که چقدر این راه قرار است سریع بگذرد؟ و کِی و کجا برای کسی تعریف خواهم کرد از اساتیدم؟ شاید نه لزوما در کسوت استادی... در جاهای مختلف و به دلایل مختلف... صادقانه بگویم، دلم می‌گیرد. عبور کردن خیلی چیزها دلگیر است. همین امروز برای کشیدن سیاق‌های سورهٔ قیامت پای تخته بودم، همانجا ناگهان یاد شیمی حل کردن های سال چهارم افتادم. دبیر شیمی می‌گفت اگر می‌دانستم شیمی اینقدر خواب آور است، برای بچه‌های خودم به جای لالایی که تأثیری نداشت، شیمی توضیح می‌دادم تا بخوابند. البته انصافا درس‌اش آنقدر شیرین بود که آدم نخوابد. منتها از ساعت اول چه انتظاری می‌رفت؟

همه چیز می‌گذرد. و تا آدم بخواهد این قانون را بپذیرد، خیلی چیزها خود گذشته است؛ پس باید جنبید... خدایا کمک کن دل نبندیم و یا آسان‌تر دل بکنیم، و کمک کن از این گذشتنی‌ها، چیزی جز رضای تو را توشه نگیریم.


* عنوان کاملا بی ربط. دوست‌اش دارم، حسی که منتقل میکند عالی‌ست...


+ آنه شرلی اولین بار که داشت برای ماریلا از اسم‌اش می‌گفت، اصرار می‌کرد که من ”آنه” هستم اما اکثرا صدایم میکنند ”آن شرلی”. امروز وقتی داشتم برای چندین و چندمین بار توضیح میدادم که فامیل من ”ه” دارد و آنرا بدون ”ه” تلفظ نکنید، یاد آنه افتادم... و یاد اولین کسی که وقتی داشت به من می‌گفت مثل آنه شرلی هستم، ”ه” آخر آنه را هم گفت.


++ عکس خواهر هایم را داشتم به بچه‌ها نشان میدادم، یکی گفت که مادرشوهرش شبیه ”میم” است. عکس مادرشوهرش را که نشان داد، انگار با میم خواهر دو قلو باشند. من مثلا مادرشوهرش را خواهرم فرض کردم و گفتم ”شوهرت پسر خواهرمه”که بخندیم، او هم غیرتی شد (!) . خب که چه؟ کجای جمله‌ام بد بود؟ می‌خواست خودش از اول شروع نکند. بعد هم من محتاج شوهر این و آن نیستم الحمدلله! :| پوف..... آدم‌ها گاهی زیادی عجیب و غریب‌اند. منتها امان از این اخلاق من که اگر برنجم و بخواهم فاصله بگیرم، سریعا فاصله می‌گیرم و عمیق....


+++ الحمدلله من جمیع نعمه ❤

  • فاطمه الف

:)

بسم الله الرحمن الرحیم

دو شب پیش به خاطر کم‌خوابی روزهای قبل، ساعت ۸ شب خوابیدم! به همین دلیل دیروز ساعت ۴ صبح بیدار شدم، و تمام آن هوای دلچسب سر صبح، آن بوی ناب و خاص‌اش را حس کردم و برای بار هزارم عاشق‌اش شدم. همین نشانهٔ شروع یک روز زیباست...


ساعت اول با استاد آر، نحو کاربردی داشتیم. دیرتر آمد و حال‌اش خوب نبود. برای گرفتن ماژیک از کلاس بیرون رفتم. مسئول آموزش، خانم گ گفت ماژیک‌های قبلی را برگردانم. دوباره رفتم کلاس و ماژیک‌ها را برداشتم، که یکی از بچه‌ها یواشکی گفت برای استاد آب جوش ببرم.


رفتم طبقهٔ بالا آبدارخانه. مطمئن بودم قرار است لفظ خودشیرین به من چسبیده شود. اما این کار فکر من نبود، و ضمنا حال استاد واقعا مساعد نبود. به هرحال عیبی نداشت. دنیا همیشه پر از حرف زدن هاست... به مسئول آبدارخانه گفتم آب جوش میخواهم.

وقتی برگشتم سر کلاس، همان اول که وارد شدم استاد پیش دستی و فنجان ِ دستم را دید. خندید و گفت دست شما درد نکنه خانوم ِ الف. بعد از یک مدت، مریم (که گفته بود برای استاد آب جوش ببرم) به استاد گفت ”خب بخورید دیگه”... استاد گفت ”باشه. بخورمش بعد به خانوم الف یه چیزی بگم”. بعد از اینکه آب جوش را خورد، گفت ”حقیقتش من اصلا تو این فنجون‌های دانشکده چیزی نمیخورم :))” یکهو کلاس از خنده ترکید. خودم هم کلی خندیدم. گفت ”با یه چیزایی اینا رو میشورن که حالت بد میشه اصلا...” گفتم ”خب نمی‌خوردید استاد، ببخشید”. بریده بریده چیزهایی گفت مبنی بر اینکه وقتی کسی زحمتی برای آدم می‌کشد، باید درست برخورد کرد و این صحبت‌ها.

ساعت دوم، در درس علوم قرآنی با خانم مر، رسیدیم به یکجا که آیات عذاب و تعبیر جنگ با خدا بود. قرار شد یک نفر آیات را بخواند، و اتفاقا قرار شد آن یک نفر من باشم. خب من قرآن خواندنم هم مثل صحبت کردنم آرام است. تمام که شد، بچه ها گفتند ”ولی فاطمه یه جوری خوند اصا آدم حس نمیکرد برای عذابه. بیشتر بهش میخورد برای رحمت باشه :))”. اینکه آدم یاد داشته باشد طبق معنی بخواند خیلی خوب است. ان‌شاءالله خدا یادمان بدهد. بعد هم یکی از بچه ها خیلی دیرتر آمد، و در پاسخ استاد برای تاخیرش، گفت ”قسمت نبود”! استاد چند لحظه مات‌اش برد و گفت ”واقعا قانع شدم” :))

ساعت سوم هم تفسیر ترتیبی با خانم ط داشتیم. کلاس ما پتانسیلی دارد، که توانستیم خانم ط را مجبور به بلند خندیدن کنیم! :)) هر استادی که می‌گوید ”خیلی شلوغید، کلاهمون میره تو هم” آهسته به هم می‌گوییم ”عادت‌اش میدهیم” و واقعا هم آخر ترم عادت میکنند D: استاد ح، مدیر گروه، که ترم یک با او کلاس داشتیم، و ترم دو دوباره یک کلاس با او برداشتیم، جلسهٔ اول که آمده بود گفت ”واااای بازم شماها” و چند لحظه سکوت کرده بود :)))

الحمدلله به خاطر حال خوب دیروز. راستی هوا هم فوق‌العاده بود. راستی تر، یک امتحان زبان را هم کنسل کردیم :))
ساعت سه و نیم کلاس ها تمام شد. من مقداری دیرتر خانه رسیدم. دوش گرفتم، تلویزیون دیدم، از پاسخ های فرمانده کل سپاه به زبان درازی های ترامپ لذت بردم، روز کودک را به ز که اولین سال است کودک‌اش را می‌بینید تبریک گفتم، و تمام... . :)
  • فاطمه الف

بسم الله الرحمن الرحیم

کسی چه میدونه ؟ شاید خوشبختی یعنی کسایی که خنده‌شون رو دوست داری خوش خنده باشن ! :)

  • فاطمه الف